کاوه ای با درفش دوستی

کاوه جبران خبرنگار، ترانه سرای افغانستانی است که برای تحصیل در مقطع دکتری به دانشگاه فردوسی مشهد آمده او در ترانه های حماسی اش از شکوه خراسان گفته و هویتی ایرانی که در افغانستان امروزی و در گیر و دار قدرت قومی خاص دارد گم می شود با او به گپ و گفت نشستیم تا از اندیشه همفکرانش بیشتر بدانیم

کاوه جبران خبرنگار، ترانه سرا، نویسنده و پژوهشگر اهل افغانستان است که امسال با بورسیه تحصیلی برای گذراندن دوره دکتری ادبیات فارسی به مشهد و دانشگاه فردوسی آمده، او لیسانس و فوق‌لیسانس ادبیاتش را در سال های پس از سقوط طالبان از دانشگاه کابل گرفت و تا پیش از آمدن به ایران در دانشگاه البیرونی در ولایت کاپیسا افغانستان تدریس می کرد.

کاوه از اهالی خبر است و سابقه همکاری با رسانه‌های داخلی افغانستان چون تلویزیون‌، رادیو، خبرگزاری و همچنین چندین روزنامه را دارد اما دلیل اصلی گفتگوی ما یک ترانه خاص بود که او سرود و «خلیل یوسفی» در برنامه «ستاره افغان» خواند و نتنها اشک حاضران آن برنامه را در آورد بلکه هر کسی که دغدغه فرهنگ و زبان فارسی دارد را تحت تاثیر قرار داد...
«چنان زده به تیشه، هویت مرا
که خشک کرده ریشه حقیقت مرا
منی که صاحب نشانی و نشانه بوده ام
منی که وارث زمینه و زمانه بوده ام
ای سرزمین هراسان من
ای باور سخت و آسان من
نام تو را کس به خاطر نداشت
یادت بخیر ای خراسان من...»

ایران از نگاه کاوه
در یک روز آفتابی مهر ماه پس از پایان اولین روز کلاس درس او در دانشگاه فردوسی مشهد در دفتر اخبار مشهد میزبانش شدیم تا از طریق گفتگو با او با اندیشه نسل تحصیل کرده امروز افغانستان بیشتر آشنا شویم
کاوه که برای دومین بار بود به ایران سفر می کرد چنان با اطلاع و دانش از ایران و ایرانی بودن می گفت که ما ساکنان ایران سیاسی را تحت تاثیر قرار داد، شما را به خواندن این گفتگوی صمیمانه دعوت می کنیم.
«جبران» با خاطره اولین سفرش به ایران شروع کرد، سال 94 در قالب یک هیات فرهنگی با میدانداری یامان حکمت (تقی آبادی) برای شرکت در برنامه شبهای بخارا به چند شهر ایران از جمله مشهد سفر کردیم در مشهد هم در همایشی با عنوان «هر کجا مرز کشیدند شما پل بزنید» حاضر شدیم. در همان سفر با یامان حکمت و استاد رهنورد زریاب، مجیب مهرداد، نجیب بارور و دیگر دوستان در این باره حرف زدیم که با چند پاره شدن جغرافیای فارسی زبان در روزگار استعمار و بعدتر جنگ سرد که هر کدام از ما به نوعی درگیرش شدیم ما به صورت جزیره های پراکنده رشد کردیم یک شکاف عظیم میانمان با انقلاب ایران و حضور دولت کمونیستی در افغانستان ایجاد شد شرایط افغانستان به سمتی رفت که ناگهان تعداد زیادی از آنها که درمانده از جنگ بودند به سمت ایران آمدند در پی آن تصور مردم ایران از افغانستان بر پایه مهاجران شکل گرفت وخوب خودتان بهتر خبر دارید از پی آمدهای آن؛ در جلسه شبهای بخارا هم استاد زریاب اشاره کردند که در گذشته نچندان دور یعنی دهه 60 شعرا، ادبا و فرهیختگان دو کشور با هم مراوده داشتند در کابل کافه ای داریم به نام «مصطفی» که به اساس شنیده‌ها پاتوق سهراب سپهری بود و یا سیاوش کسرایی چند سال در کشور ما زندگی کرد آن سالها که هنوز جنگ کشور ما را ویران نکرده بود اما خوب در این چند وقته و مصیبتهای پی در پی روابط بین دو ملت سرد شد به دلایلی که اگر واقع بین باشیم منطقی هم هستند ولی ما به آینده خوشبین هستیم و آن سفر هم نتایج خود را در دوستی ها گذاشته و خواهد گذاشت.

تحصیل در ایران
از چگونگی بورسیه شدنش چنین گفت: سالانه شماری از استادان دانشگاه های افغانستان در مقاطع و رشته های مختلف تحصیلی بورسیه می شوند که من و دو تن از دوستانم هم از گروه ادبیات فارسی دانشگاه البیرونی برای مقطع دکتری به ایران آمدیم نصیرآرین به تهران رفت و یعقوب یسنا رهسپار یزد شد اما من مشهد و دانشگاه فردوسی را انتخاب کردم.
از دید کاوه تحصیل و دانشگاه بیشتر یک وسیله است، وسیله ای برای ارتباط بیشتر فرهنگی شخصیتها و اندیشه ها؛ او می گوید به چشم خودش دکترهای ادبیاتی را دیده که غلط املایی داشته اند پس نمی تواند بگوید که صرف تحصیل می تواند شخصی را موفق کند به تلاش و تفکر شخصی بستگی دارد.
ازتصورش از ایران پرسیدیم، که گفت: من هنوز یک هفته است که به ایران آمده ام و تا کنون بیشتر ارتباط هایم با ایران از طریق مجازی بوده است و پذیرایی از دوستان ایرانی که به کشور ما آمده اند البته من خودم را در این شهر و کشور بیگانه نمی دانم از خاطره سفر قبل گفتم من به این معتقدم که ما به هم محتاج هستیم چه از لحاظ زبانی و چه مفاخر فرهنگی و تاریخی و این احتیاج بالاخره ما را به هم متصل خواهد کرد؛ اگر مراودات بین مردم بیشتر شود این درک هم ایجاد خواهد شد و آن همگرایی که در آمال ماست شکل خواهد گرفت. در ایران اتفاقات تلخ برای افغانستانی ها روی داده است و یا برعکس توسط افغانستانی ها رقم خورده است اما باید در بازتابش مراقب بود که به ابزاری برای دشمنی و کینه ورزی میان دو ملت تبدیل نشوند، آلمان و فرانسه روزی با هم دشمن بودند اما حالا مرزهایشان را به روی هم گشوده اند ما که هیچگاه تا این سطح پیش نرفته ایم.

جامعه امروز افغانستان 
صحبت از قشر تحصیلکرده و روشنفکر افغانستان شد و کاوه گفت در حال حاضر افغانستان جامعه روشنفکر ندارد اما تجربه تحصیل کردگان افغانستان در ارتباط با ایران خوشبینانه است و البته وابسته به ایران چون تولید منابع فکری ما وابسته به کتابهایی ست که به زبان فارسی در ایران چاپ می شوند از آن گذشته در زمینه ادبیات و علوم اجتماعی ما پیوند عمیقی با هم داریم، هم زبانی هم که در هر شرایطی ما را به هم نزدیک می کند.
اما در سطح جامعه افغانستان باید بگویم مردم ما ارتباط خوبی با مردم ایران دارند هرچند گاه تنشهایی سیاسی پیش می آید و نسبت به بعضی حرفهای سیاسی دولت واکنشهایی داشته اند اما این سوی مرز مردم عام ایران شناخت درستی از افغانستان ندارند.

سابقه فعالیتهای فرهنگی کاوه 
کاوه جبران دهه هشتاد شمسی را به شعر پرداخت و تا کنون سه مجموعه شعرش چاپ شده و یکی در دست چاپ است سالهای اخیر قالب داستان را برای بیان افکار و علایقش انتخاب کرده و دو رمان نوشته است که آخری را اواخر سال 95 منتشر کرده است. طی این سالها برای خوانندگان ترانه هم می سرود ترانه هایی حماسی که بسیار مورد توجه قرار گرفتند اما یکی بود که خاص تر شد. او قصۀ ترانۀ «خراسان من» را چنین روایت کرد: این ترانه را سالها قبل و در قالب ترانه‏ های یک آلبوم  برای آوازه خوان معروف دهه شصت کشورمان «فرید رستگار» که با همسرش ساکن آلمان هستند سرودم. اما خوب چون ضد ارزشهای ناسیونالیستی بود فرید گفت که این را باید یک جوان بخواند. آهنگش را ساخت و  قرار شد در برنامه ستاره افغان سال بعد آرش بارز آن را بخواند اما او هم نخواند و به صندوقی رفت که می گفتیم عنکبوت رویش تار بسته. نمی دانم چطور دوباره سال بعد به برنامه راه پیدا کرد و مدیران «ستاره افغان» آن را به «خلیل یوسفی» دادند . خلیل یوسفی از شاگردان «ناصر عبداللهی» بود و سالها در ایران کار کرده بود من با او چهار ترانه کار کرده بودم حتی یکی از ترانه ها که برای همین برنامه ستاره افغان بود به دلایل ضد ناسیونالیستی بودنش حذف شده بود. خلیل این شعر را زمانی که در دفتر آقای رستگار رفت و آمد داشت شنیده بود اما هیچ قراری برای اجرایش با هیچ کدام از ما نگذاشته بود خلاصه رفت و اجرا کرد و حسابی صدا کرد و هم شنوندگان داخل استدیو را تحت تاثیر قرار داد و هم در بیرون سر و صدا به پا کرد.

اما از شعر «خراسان من»
از او پرسیدم برای خودش این ترانه دردسر ساز نشد؟ او گفت من به مبارزه علیه این ناسیونالیم که به زبان ما صدمه زده شهره ام و مهرش بر پیشانیم خورده، چندین مقاله ضد آن و ارزشهای کاذب فرهنگی نوشته ام اما این ترانه موضوع و حرف ما را به میان مردم آورد، بعدتر شنیدم که دست اندرکاران برنامه از پخشش پشیمان شدند. در افغانستان نسبت به بیان این عقاید دو دیدگاه هست و عده ای می گویند نباید به این مسئله دامن زد، مجبور شدم چندین مقاله بنویسم و عقاید خودم را تبیین کنم که چرا برای ما مسئله زبان و فرهنگ مشترک مهم است و هدف ما حذف فرهنگ و زبان دیگری نیست. حرف من این است که ما یا باید تاریخ افغانستان را از زمان جدایی بنویسیم و یا اینکه بپذیریم جزئی از تمدن ایران بزرگ بوده ایم و گر نه نام کشور ما جدید است.
مفاخر سرزمین ما درواقع متعلق به تمدنی کهن به نام ایران هستند و این ایران که ما می گوییم یک ایران فرهنگی ست نه لزوما ایران مرزهای سیاسی امروز. باری من در مقاله ای با عنوان «سیلی هایی که از برادران بزرگ خوردیم» نوشتم به این اشتباه بزرگ اشاره کرده ام. درواقع مشکل اصلی ما این است که از یک سو ناسیونالیم افغانی (پشتونی) بر ما فشار می آورد و از سوی دیگر این ایران است که ما را به رسمیت نمی شناسد

جهان بینی کاوه
منظورم از «ما» مردم فارسی زبان افغانستان است. مثلا اگر به یک دانشجوی ایرانی بگویی غزنه می گوید از توابع ایران است در حالی که غزنه زمانی مرکز ایران بود نه از توابع ایران حتی همین نام ایران سرگذشت غریبی داشته؛ همین خراسان بزرگ چهار ربع یا بخش داشت که دو بخش مهمش یعنی بلخ و هرات حالا جزء کشور افغانستان هستند. شخصیتی مثل مولوی یک میراث مشترک است نمیشود او را در چارچوب مرزهای یک کشور محدود کرد او متعلق به «ما»ست اما این «ما» من و شما با هم هستیم او و تمدن مشترک ما میان چندین جغرافیای سیاسی تقسیم شده و در این میان برخی سعی می کنند مصادره به مطلوب کنند و بر روی حقیقت چشم ببندند ایران زمانی از مداین بود تا چین. اما ما هنوز نتوانسته ایم در این باره به تفاهم برسیم خود من هنوز نمیدانم که دقیقا چه بگویم که این مشکل حل شود، یک بار که این بحث مطرح شد دوست ایرانی ام صادقانه به من گفت شما اول تکلیف نام و زبان ملت خودتان را روشن کنید بعد بیایید پای میز مذاکره. واقعیت این است که ما و زبان فارسی ما دچار بحران شده است هرچند که در ایران زبان فارسی روند معقولی را طی کرد اما در اینجا هم یک ناسیونالیم شکل گرفت که خود را از زبان فارسی افغانستان جدا می داند. ما باید به این دید برسیم که زبان فارسی را از چارچوب مرز سیاسی خارج ببینیم درواقع باید تلاش کنیم با استفاده از بی مرزی زبان به تعامل مشترک کشورهای فارسی زبان در چارچوب سیاسی برسیم. نامش را می خواهید ایران بزرگ بگذارید یا خراسان یا هر چه مهم این است که به تفکر و اندیشه ای که تمدن مشترک ما داشت برسیم همان که «دکتر طباطبایی» تحت عنوان «اندیشه ایرانشهری» مطرح می کنند.

اندیشه های او چقدر طرفدار دارد؟
به هر حال ما چه در مرزهای کشور خود و چه فراتر با مردمان دیگر کشورهای این تمدن بر سر این مسئله مشکل داریم و هنوز برایش راهکاری نیافته ایم. آقای «ولوالجی» کتابی می نویسند با این عنوان که «اینجا ایران شرقی نیست» اما مگر می شود چنین واقعیتی را که شاهنامه و بسیار متون دیگر به آن گواهی می دهند رد کرد؟ افغانستان امروزی همان ایران شرقی و یا خراسان است و این اختلاف ما با پشتون های هموطن ماست که متاسفانه به موجب بدگمانی های شدید تا حال نتوانسته ایم بنشینیم و بر سر این مسئله گفتگو کنیم. این گفتمان خراسان ما هیچگونه ادعای ارضی ندارد، داعیه فرهنگی است. بنابراین سیاستها هم نباید مقابل آن قرار بگیرند و باید از این اندیشه اتحاد حساسیت زدایی شود نباید با تصورات سیاسی سد راه همگرایی فرهنگی شد. ما داریم در افغانستان تلاش خودمان را می کنیم سی سال پیش نمی توانستیم نام دانشگاه را بر زبان بیاوریم اما حالا این نام برسر درآن قرار گرفته امروز در افغانستان زبان فارسی به رسمیت شناخته شده اما تلاش ما این است که ناسیونالیست های پشتون و هموطن ما هم نسبت به فرهنگ و تمدن ایران بزرگ دیدگاه خود را تغییر دهند و قبول کنند که منشای خاطره جمعی آنها هم ایران است  و در این تمدن مثل دیگر اقوام سهیم بوده اند. در واقع این تمدن از آن همه اقوام ساکن آن است چه کرد باشند و چه ترک و چه پشتون.

توقع همفکران کاوه از دولت وم ملت ایران
کاوه می گوید در حل مشکلات فارسی زبانان افغانستان از دولت ایران توقع خاصی ندارد چون این مسئله ای نیست که سیاست بتواند آن را حل کند و یا حتی جامعه روشنفکری ایران بتواند حلش کند، او می گوید این برعهده خود فارسی زبانان افغانستانیست که این دغدغه را در جامعه و جهان ایجاد کنند. جامعه روشنفکری ایران افغانستان امروزی را در حد قابل قبول می شناسند اما هنوز راه دراز است چون مراودات فرهنگی ما از ده پانزده سال قبل و با سقوط طالبان دوباره از سر گرفته شد آن هم در سطح سیاسی، به لطف شبکه های اجتماعی بود که مردم با هم گفتگوهایشان را آغاز کردند ما زمان داریم و نباید با اقدامات عجولانه مسیر را منحرف کنیم چندی پیش بودند ایرانی هایی که نمی دانستند مردم افغانستان فارسی گپ می زنند اما حالا اوضاع خیلی بهتر شده و همین روند تا یکی دو دهه دیگر نتایج خود را نشان خواهد داد نباید در این سیر تداخل ایجاد کرد اما اگر دولتها دخالت کنند چنین نمود پیدا می کند که آنها به دنبال منافع خودشان هستند و در برابر این هم گرایی جبهه گیری ایجاد می شود.

در حاشیه
سر ظهر بود و گفتگوی صمیمانه ما سمت غذا رفت. برای ما که نام غذاهای افغانستان عجیب هستند فرهنگ غذایی افغانستان متفاوت می آمد اما برای کاوه که همسرش مدتها در ایران زندگی کرده  خوراکهای ایرانی غریب نیستند او از کبابها و قرمه سبزی ما گفت و از قابلی پلوی خودشان؛ او گفت شاید نام ها نامانوس باشد اما طعم ها و ترکیبات غذاها خیلی فرق نمی کنند هرچند هنوز هم باورش برای من یکی ممکن نشده J

حرف آخر
امید که این گپ صمیمانه سبب شود تا کمی به دغدغه های همسایگان شرقی مان بیاندیشیم و از فرصت تعامل غافل نشویم .حضور چنین جوانان اندیشمندی غنیمتی ست که باید آن را دریافت.

 

00246/262688

نظرات
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.