الف

نتوان شد به آسانی، دکتر شیخ خراسانی


1 شهریور 1396 - 11:34
599d2917232b9_599d2917232ef
زندگی افسانه ای دکتر مرتضی شیخ و حقی که بر گردن ما دارد از زبان نویسنده زندگی نامه اش

به گزارش سایت مشهد فوری، در فرهنگ ایرانی پزشکی جزء شغلهای مقدس است یا حداقل بود این جایگاه گاه چنان در افرادی متبلور می شد که آنها را به نمادی برای جامعه و آن شغل بدل می کرد. در دوره ما و در شهر مشهد نیز پزشکی نمونه می زیست که 40 سال پس از مرگش هنوز از خاطرۀ جمعی مردم مشهد خارج نشده است.

دکتر مرتضی شیخ اسطوره ای از اخلاق پزشکی ست که نتنها در مشهد و ایران بلکه در جهان می تواند مطرح شود؛ در روزگاری که حرفه مقدس پزشکی نیز رنگ و بوی مادیات یافته کسانی مانند دکتر شیخ نمود شخصیتی یافته اند طوری که پرویز پرستویی هم هنگام مثال زدن از یک پزشک نمونه از دکتر شیخ ما یاد می کند، مردی که برای درمان بیماران روز و شب نمی شناخت و نتنها از بیماران ندار پول قبول نمی کرد که حتی خرج دارو و غذایشان را هم خودش تقبل می کرد، رمزی با داروخانه ها داشت که بعضی از نسخه ها را رایگان بپیچند البته رایگان که نه به حساب دکتر بپیچند، ظرف دریافت وجه درمانش هم بجای سکه با سر نوشابه پر می شد فقط برای اینکه با درآمدن صدای جرینگ فلزها بیمار از وضع مالیش شرمسار نباشد؛ او خود به سراغ بیماران می رفت و خیلی از قوانین نانوشته پزشکی را برای بهتر شدن اوضاع شهرش زیر پا می گذاشت، او ثابت کرد که می شود افسانه شد.

دکتر شیخ با اینکه زاده این شهر نبود اما بی شک محبوب ترین و شناخته شده ترین پزشک شهر مشهد است در ادامه گفتگویی را خواهید خواند با کسی که چندین سال است بر روی زندگینامه دکتر شیخ کار می کند، او از خاطرات افسانه واری که شنیده می گوید و از رازهایی که بهتر است نگو بمانند؛ جمشید قشنگ راه کار ماندگار شدن این حجم از انسان دوستی را که دکتر شیخ مروجش بود در ماندگار کردن نام دکتر شیخ می داند چرا ما پس از مرگ این پزشک نیک کردار یادبودی برایش نداریم آیا نمیشود با بنایی موزه مانند یا همایشی سالانه و یا حتی فیلمی درباره زندگی این مرد او رابه مردم و مخصوصا همکاران جوان دکتر شیخ نشان دهیم خوب بودن و غم مردم را خوردن غیر ممکن نیست هرچند دشوار است.

****

جمشید قشنگ از زمانی که کرسی خود را در گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد ترک گفت وارد وادی پژوهش حول یک شخصیت افسانه ای در مشهد شد. خبرنگار مشهد فوری با این پرسش که چرا این سوژه را انتخاب کرده و تاکنون 6سال است که بر روی آن وقت گذاشته گفتگو آغاز شد:

من در کوچه حوض شیر (کارون امروز) متولد شدم این کوچه از یک طرف به فلکه صاحب الزمان کنونی از یک سو به کوچه مشاق و باغ سنگی و از سمت دیگر به کوچه زردی و یک طرف هم به کوچه دکتر شیخ و آگاهی می رسید یعنی با گذشت از چند پس کوچه به کوچه دکتر شیخ می رسیدیم؛ همیشه یک خاطره مبهم از ملاقاتی که به همراه عمه ام با دکتر شیخ در محکمه (مطب) ایشان در ذهن داشتم و صندوق عجیبی که روی میزشان بود، در زمان تحصیل و تدریس در دانشگاه تلاشهای پراکنده ای برای نوشتن زندگینامه دکتر شیخ داشتم اما تازمانی که در دانشگاه مشغول تدریس بودم فرصت کافی برای پیگیری هدفم نداشتم  وقتی مرداد ماه 87 از دانشگاه دور شدم تصمیم گرفتم به طور جدی به این دغدغه بپردازم.

از سال 1389 به طور جدی بر روی این موضوع مشغول به کار هستم و می دانم که باز هم می توان درباره دکتر شیخ مطالب جدید به دست آورد اما پژوهش ها به مرحله ای رسیده که با دل راضی برای چاپش اقدام کنم و امیدوارم تا پایان امسال به چاپ برسد.

کتابی حدودا 350 تا 400 صفحه ای به همراه اسناد و مدارک جمع آوری شده است و شامل بازتاب رفتار انسانی او در بین مردم، ویژگیهای تخصصی، اخلاق انسانی، وسایل رفت و آمد (چون او از دوچرخه تا شده ویلچر برای دیدن بیمارانش استفاده می کرد) و نتیجه گیری (که در انتهای مسیر فعلا نام دارد). نامش را نیز «افسانه دکتر شیخ» انتخاب کرده ام با اینکه دوستانم به من می گویند انتخاب این نام سبب می شود که به جنبه علمی آن آسیب برسد بر این نام اصرار دارم، این پژوهش کاملا بر مبانی علمی پیش رفته و حجم منابع و ماخذ هم گویای این مطلب هست، منابع کتاب هم روزنامه ها، پرونده های پزشکی و پرونده اداری دکتر شیخ در بهداری شهرداری و در کارخانه قند، اسناد و مدارک خانوادگی او، حدود 300 گفتگو با افراد مختلف و در شهرهای مختلف شامل پسردکتر شیخ در گرگان، برادرزاده شان (سرهنگ صنعتکاران) در تهران و خانم فاطمه سرآتش پور که20سال در محکمه بازار سرشور منشی دکتر بود، تنی چند از بیماران، همسایه ها و همکاران او ست.

رفتارهای دکتر شیخ چه در زمان خودش و چه در این زمان قابل باور نیست حتی دستیار ایشان دکتر فاطمی هم در وصفش از افسانه استفاده کرده بود اما یک خاطره هم در انتخاب این عنوان نقش داشت: «عصری تابستانی بود و اصلا قرار نبود من جایی باشم اما حضورم باعث شد تا خاطره ای افسانه وار از دکتر شیخ بشنوم از زبان زنی حدودا 50 ساله که پدر بیمارش را برای درمان به مشهد آورده بود؛ سر حرف باز شد و او داستانی شگفت از دوران کودکی اش نقل کرد، آنها یک خانواده کارگر و ساکن روستایی در قوچان بودند زمانی که این دختر یک ساله بوده خود و برادرش بیمار می شوند چشمان نوزاد پسر بر اثر آبله کلا بسته شده بود و دختر نیز حال خوشی نداشت، مادرشان آنها را با مشکلات سخت آن زمان به مشهد می آورد و به مطب دکتر شیخ؛ وقتی دکتر کودکان را می بیند و رنج مادر را، به او می گوید که فرزندان تو باید زنده بمانند و خواهند ماند، خودش برایشان مهمانخانه ای می گیرد، کرایه اش را می دهد، برایشان غذا تهیه می کند،  مادر را آرام می کند و می گوید هر زمان لازم بود با من تماس بگیرید... بالاخره بعد از 40 روز حال هر دو کودک خوب می شود و به روستایشان باز می گردند اما از آن پس نقل قصه های شبانه مادر برای هر دو کودکش قصه دکتر شیخ بود و محبتهایی که در حقشان کرد. واقعیت هم این است که بسیاری از اقدامات دکتر شیخ قابل باور نیست یعنی روی داده اند اما پذیرش آنها سخت است.

جمشید قشنگ در کنار فرزند دکتر شیخ 

شرح حالی از دکتر شیخ:

شجره نامه خانوادگی دکتر مرتضی شیخ به حرعاملی می رسد ایشان از علمایی بوند که در زمان صفویه از جبل عامل لبنان به ایران کوچ کردند یا به عبارتی کوچانده شدند. اما پدر دکترشیخ، تاجر بود و برای مدتی در استامبول ساکن همانجا با خانمی ترک ازدواج می کند و حاصل آن دو پسر و سه دختر بود.

دكتر مرتضي شيخ در سال 1286 ه.ش در تهران به دنيا آمد . دوران كودكي و همچنين تحصيلات خود را تا سطح مدرسه عالي طب در همان شهر ادامه داد در مدتی که پدر دچار شکل مالی شده بود همراه تحصیل به خانواده هم کمک مالی می کرد؛ بالاخره در سال 1311 با درجه دكترا از دانشکده طب ایران فارغ التحصيل شد (با اخذ بهترین رتبه)، پس از خدمت در سربازی راهی زابل شد بیمارستان دولتی این شهر را هم او تاسیس کرد.

از سال 1316 وارد مشهد شد و حدود سه سال در بهداری شهرداری خدمت کرد و بعد به کارخانه قند آبکوه منتقل شد، اما پیش و پس از بازنشستگی اش در سال 1341 حدود 6 محکمه در نقاط مختلف شهر تاسیس کرده بود اين مطبها ابتدا در ميدان شهرداري امروز و سپس در نقاط محروم ديگري چون سرشور، فلكه برق و محله نوغان بودند وقتی از او پرسیدند که چرا همه مطبهایش در مناطق محروم شهر هستند می گفت اگر مردم توان آمدن به محکمه اصلی و یا منزل مرا ندارند به نزدیکشان می روم.

دکتر مرتضی شیخ در حال معاینه بیمار در حالی که خودش در بستر بیماری افتاده است

مرتضی شیخ 30بهمن 1355در سن 69سالگی از دنیا رفت. مراسم تشييع با شكوه وي با شهادت امام رضا (ع ) تقارن زماني داشت و توسط مردم بسيار باشكوه برگزار شد. جلوه اين مراسم زماني بيشتر شد كه شركت كنندگان دسته هاي سوگواري براي شهادت امام رضا (ع) نيز به گروه عزاداران دكتر پيوستند . هرچند وصیت کرده بود او را در گورستان عمومی شهر دفن کنند تا وقتی نامش را بر روی سنگ می بینند از او یاد کنند اما با خواست مسئولین وقت در حرم امام رضا(ع) حوالی پنجره فولاد  به خاک سپرده شد و حالا نشانی هم ندارد.

اما نشان او در شهر حالا بیمارستان دکتر شیخ است:

از آرزوهای دکتر مرتضی شیخ تاسیس یک بیمارستان بود هرچند بضاعت مالی او در زمان حیاتش این امکان را فراهم نکرد اما پس از انقلاب بنیاد سرور و خانواده علیزاده بیمارستان شماره 2 شهرداری را که حدود دهه 30 ساخته شده بود به نام دکتر شیخ مزین کردند و خیابانی که بیمارستان در آن قرار داشت، حدفاصل میدان صاحب الزمان و بلوار قرنی، هم به نام دکتر شیخ تغییر کرد اما برای مردم، کوچه محل زندگی دکتر در حدود خیابان سنایی امروزی که یکی از محکمه هایش نیز بود در زمان حیات او به کوچه دکتر شیخ بود البته که دیگر از آن خانه نشانی برجا نیست.

مرتضی شیخ چگونه پزشکی بود؟

دکتر شیخ یک پزشک عمومی بود و تخصص خاصی نداشت اما با مطالعاتی که داشت (به گفته دستیارش او زبان روسی نیز می خواند) والبته تعداد زیاد بیمارانی که در طول حرفه کاری خود ویزیت کرده بود پزشک توانمندی شده بود. او در همین برخوردها با بیماران و همراهانشان به یک جامعه شناس و روان شناس خوب هم تبدیل شده بود نمونه هایی از درمانهای جامعه شناسانه ایشان را از زبان بیماران شنیدم مثلا داستان بیماری غیرقابل درمان همسر طلافروش: «همسر یک طلافروش به درد دلی دائم مبتلا شده بود و همه پزشکان از درمانش عاجز شده بودند اما دکتر شیخ با شنیدن شرح حال کوتاهی از او متوجه بیماری اش می شود و به همسرش می گوید که خانم شما قبل از ازدواج باشما در خانواده ای محروم زندگی می کرده و تغذیه مناسبی نداشته اما حالا در منزل شما انواع خوردنی در اختیارش قرار گرفته و خوردن غیرمتعارف سبب دردهایش شده است.»

چنین نبود که مردم فقط بخاطر اینکه دکتر شیخ رایگان ویزیت می کند و همیشه پاسخگوست به سراغش بروند او پزشک توانایی بود حکایت تشخیص زمان مرگ یک خانم مسن هم نشاندهنده توانایی دکتر در درک بیماریست و هم روانشناسی: «مردی برایم تعریف کرد که روزی به مطب دکتر شیخ رفتم و از ایشان خواهش کردم به دیدار مادر بیمارم که از آوردن او به محکمه معذورم بیاید وقتی دکتر در خانه مادرم را دید آرام به من گفت که مادر تو تا صبح زنده نخواهد ماند اما حتما این داروها را برایش تهیه کن و به او نشان بده فقط از فلان شربت تقویتی مقداری به او بده و فردا صبح مابقی داروها را به داروخانه بازگردان که ضرر مالی هم نکرده باشی، امشب را در کنارش بمان تا مادرت خوشحال بشود من به دستور پزشک عمل کردم و شب را کنار مادر نشستم هنگام اذان صبح بود که او آرام چشمانش را بست و جان داد و من صبح به مطب رفتم و گواهی فوتی که آماده بود گرفتم.»

محبوبیت را لازم داشت؟

دکتر شیخ در میان مردم محبوبیت زیادی داشت و این را 41سال پس از درگذشتش هم می شود فهمید اما او همه عمر و داراییش را وقف بیمارانش کرده بود، هیچگاه سراغ سیاست نرفت نه خود کاندید پستی سیاسی شد و نه حتی از فرد و جناحی حمایت کرد اما مثلا به اقتضای کارش دانشجویان سیاسی را که زخمی شده بودند درمان می کرد. در واقع او با دیدن شرایط روزگار خود آرمانهایی برای کشور داشت مثل ملی شدن طب، آرزویی که به تازگی قدمهایی در برآورده شدن آنها برداشته شده است.

همین دغدغه مردم را داشتن یعنی جامعه اش برایش مهم بود و حتی با تمام مشغله هایش همیشه سعی می کرد در جریان وقایع باشد و هر روز روزنامه می خواند در کنار موسیقی به اخبار گوش میداد و به شدت پیگیر وقایع کشور و جهان بود  اما دوست نداشت در خبرها باشد؛ مرتبه ای که احتمالا خدیو جم در وصف او مطلبی منتشر کرده بود نتنها خوشنود نشده بود که حتی اعتراض هم کرد (با خنده : شاید از اینکه من هم دارم سرگذشتش را می نویسم خرسند نباشد اما باید بنویسم چون این شخصیتها باید ماندگار شوند)

شعری در وصف او از کتاب میرخدیوی

او فقط از اعتبارش برای مردم خرج می کرد از نسخه هایی که با یادداشت دکتر رایگان پیچیده میشد تا دزدی که به ضمانت او بخشیده و بر سر کار گمارده شد و به راه راست برگشت بگیرید تا متمولینی که نزد ایشان می آمدند و می خواستند پولی در اختیارشان بگذارند اما دکتر شیخ نمی پذیرفت و خواهش می کرد آن را برای مردم خرج کند، مسجد اسکندری نتیجه همین توصیه های دکتر شیخ بود، البته به صورت محدود بودند خیرینی که هزینه نسخه های دکتر شیخ را پرداخت می کردند اما این شخص دکتر شیخ بود که با دانش و مال خود حامی بسیاری از بیماران نیازمند شهر شده بود.

از خانواده دکتر شیخ :

مرتضی شیخ دو بار ازدواج کرد و حاصل این ازدواجها 13فرزند بود که تقریبا نیمی از آنها اکنون در قید حیات هستند. تعدادی از آنها پزشک و یا دندان پزشک شدند اما بقیه مهندس و کارمند و حتی خانه دار هستند. دکتر شیخ شدن برای هرکسی آسان نیست حتی فرزندانش.

رسیدن به قله دکتر شیخ غیر ممکن نیست اما سخت است اما برای خوب بودن باید تلاش کرد برای دکتر شیخ شدن باید سختی کشید. پسرش (مهندس جاوید) می گفت در اواخر عمر پدر وقتی بیمار بود روزی  به سراغش در بیمارستان رفتم او به من گفت جاوید خاطرت هست وقتی کارنامه ات را می خواستی بگیری به تو می گفتم در زندگی طوری رفتار کن که وقتی به کارنامه زندگی ات نگاه می کنی لکه های سیاه نداشته باشد! من حالا که به زندگی ام می نگرم در آن لکه های خیلی کمی می بینم و این خشنودم می کند. شاید در زندگی او هم انتخابهایی باشد که قابل ستایش نیست اما او در میان مردم چهره ای موجه داشت و هیچگاه مسائل شخصی زندگی اش در این وجهه تاثیر منفی نگذاشت.

اینکه پزشکانی بر دکتر شیخ خرده می گیرند به دلیل ضعف آنهاست زیرا دکتر شیخ خیلی از تابوهای پزشکی و مقررات نانوشته انها را شکست و کار را برایشان دشوار کرد بی زمانی کار در حرفه پزشکی را واقعا می شود با دکتر شیخ تعریف کرد اما این تعداد پزشکان مغرض کم هستند حتی وقتی دکتر شیخ در بیمارستان قائم  (شهناز سابق) بستری بود خیلی از بزرگان پزشکی به بالینش رفتند و سعی کردند در روند درمان او مساعدت کنند.

مرحوم دکتر مرتضی شیخ به همراه نوه‌هایش

ما برای او چه می توانیم بکنم؟

برای او که نه برای زنده نگه داشتن اخلاق در حرفه مقدس پزشکی طرح هایی در ذهن دارم که نیاز به همراهی مردم و مسئولان دارد : اول از همه راه اندازی موزه پزشکی به نام دکتر شیخ است من در طول سالهای تحقیقم به یادگارهایی از او دست یافتم که میتوان در موزه ای تخصصی آنها را به نمایش گذاشت چه جایی بهتر از تنها محکمه باقیمانده او در محله سرشور بنایی که دارد با تمام خاطراتش مخروبه می شود این کار فقط یک اراده جمعی می خواهد با کمکهای مردمی و مساعدت مسئولان شهری می توان این قدم ماندگار را برداشت.

محکمه دکتر شیخ در خیابان سرشور اسفند95

اقدام دیگر که می تواند پیام دکتر شیخ را هر ساله به گوش پزشکان برساند جایزه ای با عنوان دکتر شیخ است به پزشکان با اخلاق و البته همایشهایی با نام او و در جهت معرفی او در سطح بین المللی

یک راه دیگر هم ساختن مستند و فیلمهایی درباره او ست که در معرفی این اندیشه می تواند مفید باشد.

خواندن از خاطراف افسانه وار دکتر شیخ می تواند در شناخت بهتر او کمک کند به همین مناسبت در ادامه به ذکر چند خاطره برگرفته از کتاب هنوز منتشر نشده افسانه دکتر شیخ می پردازیم:

خاطرات :

سبزی های ارزان یا داروهای واجب:

- نقل از يك سبزي فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز ايشان را نمي شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من مي آمد و قيمت سبزيها را يادداشت مي كرد اما خريد نمي كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمي پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسي كه هر روز مي آيي و وقت مرا مي گيري ؟ وي گفت : خير، من دكتر شيخ هستم و قيمت سبزيجات را براي آن مي پرسم تا ارزانترين آنها را براي بيماران خودم تجويز كنم .

بخاطر اشک های مادر

راز پیمان با پروردگار

سرهنگ دکتر لطیفی به عنوان رییس جدید بیمارستان لشکر در مشهد انتخاب شد.زمانی به من گفت دوست دارم دکتر شیخ را که از هم دوره ای هایم بوده است ببینم.

با دکتر شیخ تماس گرفته و او هم موافقت کرد.یک شب سرهنگ لطیفی و چند نفر از همکاران را به منزلم دعوت کردم.دکتر شیخ از همه دیرتر به ما پیوست.پس از خوردن شام، رییس بیمارستان لشکر از همکلاسی خود پرسید دکتر چرا این قدر خودت را اذیت می کنی؟ چه خبره که از این محکمه به آن محکمه می روی؟

دکتر شیخ پاسخ داد:

زمانی ما در زیر زمینی در منزل فردثروتمندی زندگی می کردیم.پسر صاحب خانه ثروتمند و من حصبه گرفتیم.یک روز درشکه ای در جلوی منزل ایستاد و پزشکی از آن پیاده شد.او به اتاق آن پسر رفت و او را معاینه کرد.هنگام خارج شدن، مادرم به او گفت که پسر مرا هم درمان کنید.پزشک پاسخ داد

من مجانی پزشکی نمی کنم!

چشمان مادرم پر از اشک شد ، اما نمی خواست من متوجه شوم.وقتی پزشک مرا معاینه نکرد ،فهمیدم که درد فقر و نیازمندان چیست. همان جا با خدای خودم پیمان بستم که پزشک نیازمندان شوم تا زمانی که زنده هستم.

جمعه ها در انتظار بهار در خیابان بهار

در جستجوی بیمار فراموش نشده !

 همسرم بیمار دکتر شیخ بود.اوبه محکمه دکتر شیخ در خیابان بهار در نزدیک فلکه برق رفته و همیشه به صورت رایگان ویزیت می شد.

پس از مدتی همسرم نیمه فلج شد . به طوری که دیگر نتوانست نزد دکتر برود . یک روز جمعه دکتر شیخ سرزده به منزل ما آمد و گفت چرا بیمارم مدتی است به  نزد ما نیامده است. پس از دیدن وضعیت همسرم او را معاینه کرد. از آن روز به بعد  به دو سال جمعه به جمعه به خانه ما می آمد. پس از معاینه خانمم، کیفش را باز کرده، رویش را برمی گرداند و می گفت هر چه پول می خواهید بردارید.

بر روی سنگ مزار پهلوان اکبر خراسانی دو بیت شعر نقش بسته بود :

لاغری را به تن بهانه مکن

هوس گود زورخانه مکن

نتوانی شدن به آسانی

پهلوان اکبر خراسانی

بعدها پس از کسب بازوبند پهلوانی توسط شادروان احمد وفادار، بیت دوم این شعر با تغییراتی در مورد ایشان استفاده شد:

نتوان شد به سهل و آسانی

پهلوان احمد خراسانی

سرانجام یکی از کشتی گیران خراسانی، همین بیت را در مورد شادروان دکتر شیخ بکار برد:

نتوان شد به سهل و آسانی

دکتر شیخ خراسانی

نگذارید کسی ناامید برگردد

دکتر شیخ در خانه‌اش یک چراغ لامپای آویز داشت و به خانواده‌اش سپرده بود در زمانی که در منزل حضور دارد، آن لامپ را جلوی در روشن بگذارند. یعنی روشن بودن این لامپ چه روز و چه شب نشانه‌ حضور دکتر در خانه‌اش بود. در نتیجه اگر مریضی در شب، چراغ ته کوچه را روشن می‌دید، با امیدواری متوجه حضور دکتر می‌شد. خانواده دکتر هم وظیفه داشتند در را هر موقع از شبانه‌روز بر روی بیماران باز کنند و آنان را بپذیرند.

از قضا زمانی پیش آمده بود که خود دکتر بیمار شده، تب شدیدی داشت و در بستر استراحت می‌کرد. نیمه‌ یکی از این شب‌ها زمانی که دکتر برای رفتن به دستشویی وارد حیاط شده بود، متوجه شد که چراغ آویز دم در خاموش است. با تغیر و اعتراض از اهل‌خانه خواست تا به او توضیح بدهند که «چرا لامپ را خاموش کرده‌اید؟» طبیعتا اهل خانه پاسخ داده بودند: «آقای دکتر! شما خودتان مریض هستید. چطوری در این حالتان می‌توانید مریض ببینید؟» ایشان باز با عصبانیت پاسخ داده بود: «درست است که خودم تب دارم، ولی دستم که می‌تواند نسخه بنویسد. پس چراغ را روشن کنید تا کسی ناامید از در خانه‌ام برنگردد.»

ساعت‌های پایانی عمر استاد قدیر صباغیان به اتمام تابلوی دکتر شیخ گذشت

آخرین نقاشی در آخرین روز زندگی

مدتی پیش با مرحوم ‌قدیر صباغیان، استاد برجسته نقاشی، گفتگویی داشتم. در همان زمان ایشان قول دادند که تابلویی از چهره مرحوم دکتر شیخ را برای موزه‌ای که در آینده برای این شخصیت ایجاد می‌شود، بکشند. برای همین من با نهایت خوشحالی مجموعه‌ای از عکس‌های دکترشیخ را برای ایشان بردم.

مدتی گذشت و متاسفانه دیگر نتوانستم استاد صباغیان را که بیمار شده بودند، ملاقات کنم. تا اینکه یک شب استاد طالبی، شاگرد مرحوم صباغیان با من تماس گرفت و خبر درگذشت استاد را به من داد. با شنیدن این خبر درحقیقت دو غم در دلم ایجاد شد؛ اول غم ازدست‌دادن استاد صباغیان و دوم هم به‌نتیجه‌نرسیدن تابلوی دکترشیخ.

فردای آن روز رفتیم مراسم تشییع. مراسم در حرم برگزار شد و من برای رفتن به بهشت‌رضا سوار ماشین برادر مرحوم شدم. توی مسیر هم کلی درباره گفتگو‌هایم با ایشان صحبت شد و من در همین حین به برادر ایشان گفتم: «یادش بخیر. قرار بود استاد تابلویی را برای موزه دکترشیخ بکشد، ولی اجل به ایشان مهلت نداد...» یک‌هو برادر مرحوم صباغیان گفت: «دیروز برادرم گفت باید این تابلو را قبل از مرگ تمام کنم. تمامش کرد.» من توی ماشین زدم زیر گریه. برادر استاد گفت: «ما به هیچ‌کدام از وسایل ایشان دست نزده‌ایم. بعدازظهر برویم و شما از این اثر فیلمبرداری کن» از سر مزار که برگشتیم، رفتیم منزل مرحوم و دیدیم درست است؛ تابلوی دکتر شیخ به پایان رسیده است.

مرحوم صباغیان در آخرین روز عمرش خیلی زودتر از سایر روزها، ساعت شش‌ونیم، ‌هفت صبح برای تکمیل تابلوی دکترشیخ پشت میز کار نشسته بود. خانواده پرسیده بودند که چه اتفاقی افتاده است. ایشان هم جواب داده بود: «من قول داده‌ام این تابلو را قبل از مرگم تمام کنم.» تابلوی دکترشیخ بعدازظهر تمام شده و ایشان همان روز توی آمبولانس یا داخل خود بیمارستان از دنیا رفته بودند.

تصویری از اتاق مرحوم صباغیان در روز درگذشت ایشان. تصویر مرحوم دکتر شیخ به عنوان آخرین تابلو ایشان هم در تصویر دیده می شود.

 

زندگی افسانه ای دکتر مرتضی شیخ و حقی که بر گردن ما دارد از زبان نویسنده زندگی نامه اش

پایگاه خبری مشهد فوری (mashhadfori.com)

599d2917232b9_599d2917232ef
1 شهریور 1396 - 11:34

به گزارش سایت مشهد فوری، در فرهنگ ایرانی پزشکی جزء شغلهای مقدس است یا حداقل بود این جایگاه گاه چنان در افرادی متبلور می شد که آنها را به نمادی برای جامعه و آن شغل بدل می کرد. در دوره ما و در شهر مشهد نیز پزشکی نمونه می زیست که 40 سال پس از مرگش هنوز از خاطرۀ جمعی مردم مشهد خارج نشده است.

دکتر مرتضی شیخ اسطوره ای از اخلاق پزشکی ست که نتنها در مشهد و ایران بلکه در جهان می تواند مطرح شود؛ در روزگاری که حرفه مقدس پزشکی نیز رنگ و بوی مادیات یافته کسانی مانند دکتر شیخ نمود شخصیتی یافته اند طوری که پرویز پرستویی هم هنگام مثال زدن از یک پزشک نمونه از دکتر شیخ ما یاد می کند، مردی که برای درمان بیماران روز و شب نمی شناخت و نتنها از بیماران ندار پول قبول نمی کرد که حتی خرج دارو و غذایشان را هم خودش تقبل می کرد، رمزی با داروخانه ها داشت که بعضی از نسخه ها را رایگان بپیچند البته رایگان که نه به حساب دکتر بپیچند، ظرف دریافت وجه درمانش هم بجای سکه با سر نوشابه پر می شد فقط برای اینکه با درآمدن صدای جرینگ فلزها بیمار از وضع مالیش شرمسار نباشد؛ او خود به سراغ بیماران می رفت و خیلی از قوانین نانوشته پزشکی را برای بهتر شدن اوضاع شهرش زیر پا می گذاشت، او ثابت کرد که می شود افسانه شد.

دکتر شیخ با اینکه زاده این شهر نبود اما بی شک محبوب ترین و شناخته شده ترین پزشک شهر مشهد است در ادامه گفتگویی را خواهید خواند با کسی که چندین سال است بر روی زندگینامه دکتر شیخ کار می کند، او از خاطرات افسانه واری که شنیده می گوید و از رازهایی که بهتر است نگو بمانند؛ جمشید قشنگ راه کار ماندگار شدن این حجم از انسان دوستی را که دکتر شیخ مروجش بود در ماندگار کردن نام دکتر شیخ می داند چرا ما پس از مرگ این پزشک نیک کردار یادبودی برایش نداریم آیا نمیشود با بنایی موزه مانند یا همایشی سالانه و یا حتی فیلمی درباره زندگی این مرد او رابه مردم و مخصوصا همکاران جوان دکتر شیخ نشان دهیم خوب بودن و غم مردم را خوردن غیر ممکن نیست هرچند دشوار است.

****

جمشید قشنگ از زمانی که کرسی خود را در گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد ترک گفت وارد وادی پژوهش حول یک شخصیت افسانه ای در مشهد شد. خبرنگار مشهد فوری با این پرسش که چرا این سوژه را انتخاب کرده و تاکنون 6سال است که بر روی آن وقت گذاشته گفتگو آغاز شد:

من در کوچه حوض شیر (کارون امروز) متولد شدم این کوچه از یک طرف به فلکه صاحب الزمان کنونی از یک سو به کوچه مشاق و باغ سنگی و از سمت دیگر به کوچه زردی و یک طرف هم به کوچه دکتر شیخ و آگاهی می رسید یعنی با گذشت از چند پس کوچه به کوچه دکتر شیخ می رسیدیم؛ همیشه یک خاطره مبهم از ملاقاتی که به همراه عمه ام با دکتر شیخ در محکمه (مطب) ایشان در ذهن داشتم و صندوق عجیبی که روی میزشان بود، در زمان تحصیل و تدریس در دانشگاه تلاشهای پراکنده ای برای نوشتن زندگینامه دکتر شیخ داشتم اما تازمانی که در دانشگاه مشغول تدریس بودم فرصت کافی برای پیگیری هدفم نداشتم  وقتی مرداد ماه 87 از دانشگاه دور شدم تصمیم گرفتم به طور جدی به این دغدغه بپردازم.

از سال 1389 به طور جدی بر روی این موضوع مشغول به کار هستم و می دانم که باز هم می توان درباره دکتر شیخ مطالب جدید به دست آورد اما پژوهش ها به مرحله ای رسیده که با دل راضی برای چاپش اقدام کنم و امیدوارم تا پایان امسال به چاپ برسد.

کتابی حدودا 350 تا 400 صفحه ای به همراه اسناد و مدارک جمع آوری شده است و شامل بازتاب رفتار انسانی او در بین مردم، ویژگیهای تخصصی، اخلاق انسانی، وسایل رفت و آمد (چون او از دوچرخه تا شده ویلچر برای دیدن بیمارانش استفاده می کرد) و نتیجه گیری (که در انتهای مسیر فعلا نام دارد). نامش را نیز «افسانه دکتر شیخ» انتخاب کرده ام با اینکه دوستانم به من می گویند انتخاب این نام سبب می شود که به جنبه علمی آن آسیب برسد بر این نام اصرار دارم، این پژوهش کاملا بر مبانی علمی پیش رفته و حجم منابع و ماخذ هم گویای این مطلب هست، منابع کتاب هم روزنامه ها، پرونده های پزشکی و پرونده اداری دکتر شیخ در بهداری شهرداری و در کارخانه قند، اسناد و مدارک خانوادگی او، حدود 300 گفتگو با افراد مختلف و در شهرهای مختلف شامل پسردکتر شیخ در گرگان، برادرزاده شان (سرهنگ صنعتکاران) در تهران و خانم فاطمه سرآتش پور که20سال در محکمه بازار سرشور منشی دکتر بود، تنی چند از بیماران، همسایه ها و همکاران او ست.

رفتارهای دکتر شیخ چه در زمان خودش و چه در این زمان قابل باور نیست حتی دستیار ایشان دکتر فاطمی هم در وصفش از افسانه استفاده کرده بود اما یک خاطره هم در انتخاب این عنوان نقش داشت: «عصری تابستانی بود و اصلا قرار نبود من جایی باشم اما حضورم باعث شد تا خاطره ای افسانه وار از دکتر شیخ بشنوم از زبان زنی حدودا 50 ساله که پدر بیمارش را برای درمان به مشهد آورده بود؛ سر حرف باز شد و او داستانی شگفت از دوران کودکی اش نقل کرد، آنها یک خانواده کارگر و ساکن روستایی در قوچان بودند زمانی که این دختر یک ساله بوده خود و برادرش بیمار می شوند چشمان نوزاد پسر بر اثر آبله کلا بسته شده بود و دختر نیز حال خوشی نداشت، مادرشان آنها را با مشکلات سخت آن زمان به مشهد می آورد و به مطب دکتر شیخ؛ وقتی دکتر کودکان را می بیند و رنج مادر را، به او می گوید که فرزندان تو باید زنده بمانند و خواهند ماند، خودش برایشان مهمانخانه ای می گیرد، کرایه اش را می دهد، برایشان غذا تهیه می کند،  مادر را آرام می کند و می گوید هر زمان لازم بود با من تماس بگیرید... بالاخره بعد از 40 روز حال هر دو کودک خوب می شود و به روستایشان باز می گردند اما از آن پس نقل قصه های شبانه مادر برای هر دو کودکش قصه دکتر شیخ بود و محبتهایی که در حقشان کرد. واقعیت هم این است که بسیاری از اقدامات دکتر شیخ قابل باور نیست یعنی روی داده اند اما پذیرش آنها سخت است.

جمشید قشنگ در کنار فرزند دکتر شیخ 

شرح حالی از دکتر شیخ:

شجره نامه خانوادگی دکتر مرتضی شیخ به حرعاملی می رسد ایشان از علمایی بوند که در زمان صفویه از جبل عامل لبنان به ایران کوچ کردند یا به عبارتی کوچانده شدند. اما پدر دکترشیخ، تاجر بود و برای مدتی در استامبول ساکن همانجا با خانمی ترک ازدواج می کند و حاصل آن دو پسر و سه دختر بود.

دكتر مرتضي شيخ در سال 1286 ه.ش در تهران به دنيا آمد . دوران كودكي و همچنين تحصيلات خود را تا سطح مدرسه عالي طب در همان شهر ادامه داد در مدتی که پدر دچار شکل مالی شده بود همراه تحصیل به خانواده هم کمک مالی می کرد؛ بالاخره در سال 1311 با درجه دكترا از دانشکده طب ایران فارغ التحصيل شد (با اخذ بهترین رتبه)، پس از خدمت در سربازی راهی زابل شد بیمارستان دولتی این شهر را هم او تاسیس کرد.

از سال 1316 وارد مشهد شد و حدود سه سال در بهداری شهرداری خدمت کرد و بعد به کارخانه قند آبکوه منتقل شد، اما پیش و پس از بازنشستگی اش در سال 1341 حدود 6 محکمه در نقاط مختلف شهر تاسیس کرده بود اين مطبها ابتدا در ميدان شهرداري امروز و سپس در نقاط محروم ديگري چون سرشور، فلكه برق و محله نوغان بودند وقتی از او پرسیدند که چرا همه مطبهایش در مناطق محروم شهر هستند می گفت اگر مردم توان آمدن به محکمه اصلی و یا منزل مرا ندارند به نزدیکشان می روم.

دکتر مرتضی شیخ در حال معاینه بیمار در حالی که خودش در بستر بیماری افتاده است

مرتضی شیخ 30بهمن 1355در سن 69سالگی از دنیا رفت. مراسم تشييع با شكوه وي با شهادت امام رضا (ع ) تقارن زماني داشت و توسط مردم بسيار باشكوه برگزار شد. جلوه اين مراسم زماني بيشتر شد كه شركت كنندگان دسته هاي سوگواري براي شهادت امام رضا (ع) نيز به گروه عزاداران دكتر پيوستند . هرچند وصیت کرده بود او را در گورستان عمومی شهر دفن کنند تا وقتی نامش را بر روی سنگ می بینند از او یاد کنند اما با خواست مسئولین وقت در حرم امام رضا(ع) حوالی پنجره فولاد  به خاک سپرده شد و حالا نشانی هم ندارد.

اما نشان او در شهر حالا بیمارستان دکتر شیخ است:

از آرزوهای دکتر مرتضی شیخ تاسیس یک بیمارستان بود هرچند بضاعت مالی او در زمان حیاتش این امکان را فراهم نکرد اما پس از انقلاب بنیاد سرور و خانواده علیزاده بیمارستان شماره 2 شهرداری را که حدود دهه 30 ساخته شده بود به نام دکتر شیخ مزین کردند و خیابانی که بیمارستان در آن قرار داشت، حدفاصل میدان صاحب الزمان و بلوار قرنی، هم به نام دکتر شیخ تغییر کرد اما برای مردم، کوچه محل زندگی دکتر در حدود خیابان سنایی امروزی که یکی از محکمه هایش نیز بود در زمان حیات او به کوچه دکتر شیخ بود البته که دیگر از آن خانه نشانی برجا نیست.

مرتضی شیخ چگونه پزشکی بود؟

دکتر شیخ یک پزشک عمومی بود و تخصص خاصی نداشت اما با مطالعاتی که داشت (به گفته دستیارش او زبان روسی نیز می خواند) والبته تعداد زیاد بیمارانی که در طول حرفه کاری خود ویزیت کرده بود پزشک توانمندی شده بود. او در همین برخوردها با بیماران و همراهانشان به یک جامعه شناس و روان شناس خوب هم تبدیل شده بود نمونه هایی از درمانهای جامعه شناسانه ایشان را از زبان بیماران شنیدم مثلا داستان بیماری غیرقابل درمان همسر طلافروش: «همسر یک طلافروش به درد دلی دائم مبتلا شده بود و همه پزشکان از درمانش عاجز شده بودند اما دکتر شیخ با شنیدن شرح حال کوتاهی از او متوجه بیماری اش می شود و به همسرش می گوید که خانم شما قبل از ازدواج باشما در خانواده ای محروم زندگی می کرده و تغذیه مناسبی نداشته اما حالا در منزل شما انواع خوردنی در اختیارش قرار گرفته و خوردن غیرمتعارف سبب دردهایش شده است.»

چنین نبود که مردم فقط بخاطر اینکه دکتر شیخ رایگان ویزیت می کند و همیشه پاسخگوست به سراغش بروند او پزشک توانایی بود حکایت تشخیص زمان مرگ یک خانم مسن هم نشاندهنده توانایی دکتر در درک بیماریست و هم روانشناسی: «مردی برایم تعریف کرد که روزی به مطب دکتر شیخ رفتم و از ایشان خواهش کردم به دیدار مادر بیمارم که از آوردن او به محکمه معذورم بیاید وقتی دکتر در خانه مادرم را دید آرام به من گفت که مادر تو تا صبح زنده نخواهد ماند اما حتما این داروها را برایش تهیه کن و به او نشان بده فقط از فلان شربت تقویتی مقداری به او بده و فردا صبح مابقی داروها را به داروخانه بازگردان که ضرر مالی هم نکرده باشی، امشب را در کنارش بمان تا مادرت خوشحال بشود من به دستور پزشک عمل کردم و شب را کنار مادر نشستم هنگام اذان صبح بود که او آرام چشمانش را بست و جان داد و من صبح به مطب رفتم و گواهی فوتی که آماده بود گرفتم.»

محبوبیت را لازم داشت؟

دکتر شیخ در میان مردم محبوبیت زیادی داشت و این را 41سال پس از درگذشتش هم می شود فهمید اما او همه عمر و داراییش را وقف بیمارانش کرده بود، هیچگاه سراغ سیاست نرفت نه خود کاندید پستی سیاسی شد و نه حتی از فرد و جناحی حمایت کرد اما مثلا به اقتضای کارش دانشجویان سیاسی را که زخمی شده بودند درمان می کرد. در واقع او با دیدن شرایط روزگار خود آرمانهایی برای کشور داشت مثل ملی شدن طب، آرزویی که به تازگی قدمهایی در برآورده شدن آنها برداشته شده است.

همین دغدغه مردم را داشتن یعنی جامعه اش برایش مهم بود و حتی با تمام مشغله هایش همیشه سعی می کرد در جریان وقایع باشد و هر روز روزنامه می خواند در کنار موسیقی به اخبار گوش میداد و به شدت پیگیر وقایع کشور و جهان بود  اما دوست نداشت در خبرها باشد؛ مرتبه ای که احتمالا خدیو جم در وصف او مطلبی منتشر کرده بود نتنها خوشنود نشده بود که حتی اعتراض هم کرد (با خنده : شاید از اینکه من هم دارم سرگذشتش را می نویسم خرسند نباشد اما باید بنویسم چون این شخصیتها باید ماندگار شوند)

شعری در وصف او از کتاب میرخدیوی

او فقط از اعتبارش برای مردم خرج می کرد از نسخه هایی که با یادداشت دکتر رایگان پیچیده میشد تا دزدی که به ضمانت او بخشیده و بر سر کار گمارده شد و به راه راست برگشت بگیرید تا متمولینی که نزد ایشان می آمدند و می خواستند پولی در اختیارشان بگذارند اما دکتر شیخ نمی پذیرفت و خواهش می کرد آن را برای مردم خرج کند، مسجد اسکندری نتیجه همین توصیه های دکتر شیخ بود، البته به صورت محدود بودند خیرینی که هزینه نسخه های دکتر شیخ را پرداخت می کردند اما این شخص دکتر شیخ بود که با دانش و مال خود حامی بسیاری از بیماران نیازمند شهر شده بود.

از خانواده دکتر شیخ :

مرتضی شیخ دو بار ازدواج کرد و حاصل این ازدواجها 13فرزند بود که تقریبا نیمی از آنها اکنون در قید حیات هستند. تعدادی از آنها پزشک و یا دندان پزشک شدند اما بقیه مهندس و کارمند و حتی خانه دار هستند. دکتر شیخ شدن برای هرکسی آسان نیست حتی فرزندانش.

رسیدن به قله دکتر شیخ غیر ممکن نیست اما سخت است اما برای خوب بودن باید تلاش کرد برای دکتر شیخ شدن باید سختی کشید. پسرش (مهندس جاوید) می گفت در اواخر عمر پدر وقتی بیمار بود روزی  به سراغش در بیمارستان رفتم او به من گفت جاوید خاطرت هست وقتی کارنامه ات را می خواستی بگیری به تو می گفتم در زندگی طوری رفتار کن که وقتی به کارنامه زندگی ات نگاه می کنی لکه های سیاه نداشته باشد! من حالا که به زندگی ام می نگرم در آن لکه های خیلی کمی می بینم و این خشنودم می کند. شاید در زندگی او هم انتخابهایی باشد که قابل ستایش نیست اما او در میان مردم چهره ای موجه داشت و هیچگاه مسائل شخصی زندگی اش در این وجهه تاثیر منفی نگذاشت.

اینکه پزشکانی بر دکتر شیخ خرده می گیرند به دلیل ضعف آنهاست زیرا دکتر شیخ خیلی از تابوهای پزشکی و مقررات نانوشته انها را شکست و کار را برایشان دشوار کرد بی زمانی کار در حرفه پزشکی را واقعا می شود با دکتر شیخ تعریف کرد اما این تعداد پزشکان مغرض کم هستند حتی وقتی دکتر شیخ در بیمارستان قائم  (شهناز سابق) بستری بود خیلی از بزرگان پزشکی به بالینش رفتند و سعی کردند در روند درمان او مساعدت کنند.

مرحوم دکتر مرتضی شیخ به همراه نوه‌هایش

ما برای او چه می توانیم بکنم؟

برای او که نه برای زنده نگه داشتن اخلاق در حرفه مقدس پزشکی طرح هایی در ذهن دارم که نیاز به همراهی مردم و مسئولان دارد : اول از همه راه اندازی موزه پزشکی به نام دکتر شیخ است من در طول سالهای تحقیقم به یادگارهایی از او دست یافتم که میتوان در موزه ای تخصصی آنها را به نمایش گذاشت چه جایی بهتر از تنها محکمه باقیمانده او در محله سرشور بنایی که دارد با تمام خاطراتش مخروبه می شود این کار فقط یک اراده جمعی می خواهد با کمکهای مردمی و مساعدت مسئولان شهری می توان این قدم ماندگار را برداشت.

محکمه دکتر شیخ در خیابان سرشور اسفند95

اقدام دیگر که می تواند پیام دکتر شیخ را هر ساله به گوش پزشکان برساند جایزه ای با عنوان دکتر شیخ است به پزشکان با اخلاق و البته همایشهایی با نام او و در جهت معرفی او در سطح بین المللی

یک راه دیگر هم ساختن مستند و فیلمهایی درباره او ست که در معرفی این اندیشه می تواند مفید باشد.

خواندن از خاطراف افسانه وار دکتر شیخ می تواند در شناخت بهتر او کمک کند به همین مناسبت در ادامه به ذکر چند خاطره برگرفته از کتاب هنوز منتشر نشده افسانه دکتر شیخ می پردازیم:

خاطرات :

سبزی های ارزان یا داروهای واجب:

- نقل از يك سبزي فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز ايشان را نمي شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من مي آمد و قيمت سبزيها را يادداشت مي كرد اما خريد نمي كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمي پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسي كه هر روز مي آيي و وقت مرا مي گيري ؟ وي گفت : خير، من دكتر شيخ هستم و قيمت سبزيجات را براي آن مي پرسم تا ارزانترين آنها را براي بيماران خودم تجويز كنم .

بخاطر اشک های مادر

راز پیمان با پروردگار

سرهنگ دکتر لطیفی به عنوان رییس جدید بیمارستان لشکر در مشهد انتخاب شد.زمانی به من گفت دوست دارم دکتر شیخ را که از هم دوره ای هایم بوده است ببینم.

با دکتر شیخ تماس گرفته و او هم موافقت کرد.یک شب سرهنگ لطیفی و چند نفر از همکاران را به منزلم دعوت کردم.دکتر شیخ از همه دیرتر به ما پیوست.پس از خوردن شام، رییس بیمارستان لشکر از همکلاسی خود پرسید دکتر چرا این قدر خودت را اذیت می کنی؟ چه خبره که از این محکمه به آن محکمه می روی؟

دکتر شیخ پاسخ داد:

زمانی ما در زیر زمینی در منزل فردثروتمندی زندگی می کردیم.پسر صاحب خانه ثروتمند و من حصبه گرفتیم.یک روز درشکه ای در جلوی منزل ایستاد و پزشکی از آن پیاده شد.او به اتاق آن پسر رفت و او را معاینه کرد.هنگام خارج شدن، مادرم به او گفت که پسر مرا هم درمان کنید.پزشک پاسخ داد

من مجانی پزشکی نمی کنم!

چشمان مادرم پر از اشک شد ، اما نمی خواست من متوجه شوم.وقتی پزشک مرا معاینه نکرد ،فهمیدم که درد فقر و نیازمندان چیست. همان جا با خدای خودم پیمان بستم که پزشک نیازمندان شوم تا زمانی که زنده هستم.

جمعه ها در انتظار بهار در خیابان بهار

در جستجوی بیمار فراموش نشده !

 همسرم بیمار دکتر شیخ بود.اوبه محکمه دکتر شیخ در خیابان بهار در نزدیک فلکه برق رفته و همیشه به صورت رایگان ویزیت می شد.

پس از مدتی همسرم نیمه فلج شد . به طوری که دیگر نتوانست نزد دکتر برود . یک روز جمعه دکتر شیخ سرزده به منزل ما آمد و گفت چرا بیمارم مدتی است به  نزد ما نیامده است. پس از دیدن وضعیت همسرم او را معاینه کرد. از آن روز به بعد  به دو سال جمعه به جمعه به خانه ما می آمد. پس از معاینه خانمم، کیفش را باز کرده، رویش را برمی گرداند و می گفت هر چه پول می خواهید بردارید.

بر روی سنگ مزار پهلوان اکبر خراسانی دو بیت شعر نقش بسته بود :

لاغری را به تن بهانه مکن

هوس گود زورخانه مکن

نتوانی شدن به آسانی

پهلوان اکبر خراسانی

بعدها پس از کسب بازوبند پهلوانی توسط شادروان احمد وفادار، بیت دوم این شعر با تغییراتی در مورد ایشان استفاده شد:

نتوان شد به سهل و آسانی

پهلوان احمد خراسانی

سرانجام یکی از کشتی گیران خراسانی، همین بیت را در مورد شادروان دکتر شیخ بکار برد:

نتوان شد به سهل و آسانی

دکتر شیخ خراسانی

نگذارید کسی ناامید برگردد

دکتر شیخ در خانه‌اش یک چراغ لامپای آویز داشت و به خانواده‌اش سپرده بود در زمانی که در منزل حضور دارد، آن لامپ را جلوی در روشن بگذارند. یعنی روشن بودن این لامپ چه روز و چه شب نشانه‌ حضور دکتر در خانه‌اش بود. در نتیجه اگر مریضی در شب، چراغ ته کوچه را روشن می‌دید، با امیدواری متوجه حضور دکتر می‌شد. خانواده دکتر هم وظیفه داشتند در را هر موقع از شبانه‌روز بر روی بیماران باز کنند و آنان را بپذیرند.

از قضا زمانی پیش آمده بود که خود دکتر بیمار شده، تب شدیدی داشت و در بستر استراحت می‌کرد. نیمه‌ یکی از این شب‌ها زمانی که دکتر برای رفتن به دستشویی وارد حیاط شده بود، متوجه شد که چراغ آویز دم در خاموش است. با تغیر و اعتراض از اهل‌خانه خواست تا به او توضیح بدهند که «چرا لامپ را خاموش کرده‌اید؟» طبیعتا اهل خانه پاسخ داده بودند: «آقای دکتر! شما خودتان مریض هستید. چطوری در این حالتان می‌توانید مریض ببینید؟» ایشان باز با عصبانیت پاسخ داده بود: «درست است که خودم تب دارم، ولی دستم که می‌تواند نسخه بنویسد. پس چراغ را روشن کنید تا کسی ناامید از در خانه‌ام برنگردد.»

ساعت‌های پایانی عمر استاد قدیر صباغیان به اتمام تابلوی دکتر شیخ گذشت

آخرین نقاشی در آخرین روز زندگی

مدتی پیش با مرحوم ‌قدیر صباغیان، استاد برجسته نقاشی، گفتگویی داشتم. در همان زمان ایشان قول دادند که تابلویی از چهره مرحوم دکتر شیخ را برای موزه‌ای که در آینده برای این شخصیت ایجاد می‌شود، بکشند. برای همین من با نهایت خوشحالی مجموعه‌ای از عکس‌های دکترشیخ را برای ایشان بردم.

مدتی گذشت و متاسفانه دیگر نتوانستم استاد صباغیان را که بیمار شده بودند، ملاقات کنم. تا اینکه یک شب استاد طالبی، شاگرد مرحوم صباغیان با من تماس گرفت و خبر درگذشت استاد را به من داد. با شنیدن این خبر درحقیقت دو غم در دلم ایجاد شد؛ اول غم ازدست‌دادن استاد صباغیان و دوم هم به‌نتیجه‌نرسیدن تابلوی دکترشیخ.

فردای آن روز رفتیم مراسم تشییع. مراسم در حرم برگزار شد و من برای رفتن به بهشت‌رضا سوار ماشین برادر مرحوم شدم. توی مسیر هم کلی درباره گفتگو‌هایم با ایشان صحبت شد و من در همین حین به برادر ایشان گفتم: «یادش بخیر. قرار بود استاد تابلویی را برای موزه دکترشیخ بکشد، ولی اجل به ایشان مهلت نداد...» یک‌هو برادر مرحوم صباغیان گفت: «دیروز برادرم گفت باید این تابلو را قبل از مرگ تمام کنم. تمامش کرد.» من توی ماشین زدم زیر گریه. برادر استاد گفت: «ما به هیچ‌کدام از وسایل ایشان دست نزده‌ایم. بعدازظهر برویم و شما از این اثر فیلمبرداری کن» از سر مزار که برگشتیم، رفتیم منزل مرحوم و دیدیم درست است؛ تابلوی دکتر شیخ به پایان رسیده است.

مرحوم صباغیان در آخرین روز عمرش خیلی زودتر از سایر روزها، ساعت شش‌ونیم، ‌هفت صبح برای تکمیل تابلوی دکترشیخ پشت میز کار نشسته بود. خانواده پرسیده بودند که چه اتفاقی افتاده است. ایشان هم جواب داده بود: «من قول داده‌ام این تابلو را قبل از مرگم تمام کنم.» تابلوی دکترشیخ بعدازظهر تمام شده و ایشان همان روز توی آمبولانس یا داخل خود بیمارستان از دنیا رفته بودند.

تصویری از اتاق مرحوم صباغیان در روز درگذشت ایشان. تصویر مرحوم دکتر شیخ به عنوان آخرین تابلو ایشان هم در تصویر دیده می شود.

 

26

نظرات 8
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.
علی زمانی 0 0 پاسخ 1400/7/8-00:04

کاشکی آنهایی که در عرصه سینما و فیلم نامی دارن فیلمی از زندگی نامه ایشان بسازند بخدا حیف هست این چنین مردان فداکار و افسانه ای به فراموشی سپرده شوند

محمود ساجدی فر 0 0 پاسخ 1400/5/19-16:17

امروز سه شنبه ۱۴۰۰/۰۵/۱۹ از رادیو وصف ایشان را شنیدم واقعا چه روح بزرگی داشته اند که خداوند نصیب هر بنده ای نمیکند از این به بعد هر شب جمعه فاتحه ای نثار روحشان میکنم.

سعید ایزدپناه 1 0 پاسخ 1399/3/22-23:05

واقعا روحش شاد باد بزرگ مرد ایرانی

ندا 0 0 پاسخ 1399/2/9-06:35

بسیار متن زیبا و آموزنده ای بود.شخصا تاکنون نام دکتر شیخ را نشنیده بودم.چه قدر حیف که بزرگانی چون او در این مملکت بوده اند و به خصوص برای نسل جوان ما ناشناخته مانده اند.روحش شاد و یادش گرامی

محمد قاضی پور 1 0 پاسخ 1398/12/25-22:43

واقعا بزرگ بود و هنوز هم در اذهان مردم بزرگ خواهند ماند و خاطراتش باید بر هر صورت منتشر شود تا برای همیشه بماند هر چند او کار را فقط برای ماندن خاطره نکرد .

امید زنده است 0 0 پاسخ 1397/12/11-13:09

سلام...حقا که دکتر شیخ همیشه الهام بخش من بود..رویای من با مطاعه داستان شیرین زندگی ایشhن تبدیل به یک هدف شد...حالا تمام امیدم کمک و دعای خیر ایشان است به امید انکه سعادت یابم ودست معدودی از قشر ضعیف جامعه را در دست فشارم و امید زندگی را دردلشان زنده کنم...برایم دعا کنید تا دراین مسیر موفق شوم...چراکه اکنون تمام هم و غمم دستگیری ازمردم نیازمند است...شبی درراه برگشت به خانه مردی را دیدم با موهای جو گندمی که چشمان خیس از اشکش در سیاهی شب می درخشیدند...و درحالی دستانش را شرمگینانه به سمتم دراز کرده بود قطرات اشکش برزمین میچکید...کنجکاوانه ازاو دلیل ناراحتیش را جویا شدم...گقت:دختر کوچکم کار میکند...درمحل کار دستش دچار سانحه شده و نیاز به جراحی دارد...بیمارستان و پزشک برای جراحی پول بسیاری میخواستند...دخترم خواست که موقتا فقط دستش را بخیه بزنند...اما من هزینه آنراهم نداشتم...پس دخترم فقط دستش را پانسمان کرد و بمن گفت نگران نباشم و به خانه برگشت...حال دستش خونریزی دارد و دارد عفونت میکند ...ولی...منه بی مصرف حتی پول بخیه انرا هم ندارم...اخر200هزارتومان ازکجا بیاورم؟؟)تمام دلم پرازغم شد تنها پولی را که همراه داشتم با میل تمام دردستانش گذاشتم و گفتم دنیا همیشه ب این رنگ نخواهد ماند...وقتی قصد رفتن کردم هنوز صدای گریه اش و زمزمه های سرزنش بارش را میشنیدم...و تصویر آن شانه های لرزان و جوشش اشک درچشمانش را فراموش نخواهم کرد...برایم دعا کنید...به خودم و خدایم قول دادم پزشکی شوم دلسوز...تا مرحمی شوم بر دستان زبر و زحمتکش پدری رعوف و ناتوان...برایم دعا کنید...تا متزلزش نوشم...دعاکنید تا پزشک دلسوزی شوم...و پزشکی دلسوز بمانم...برایم دعاکنید...یاحق

محسن 0 0 پاسخ 1397/11/2-15:01

فرزند ایشان(مهندس جاوید)از پدر چیزی کم ندارند.فردی دلسوز و بی ادعا

محمد دهقانی 4 1 پاسخ 1397/9/27-10:09

دکتر شیخ خیلی دکتر خوب بوده

اخبار ایران و جهان