ماجرای واقعی یک قتل براساس یک پرونده قضایی
چرا قاتل شدم!
من قصد کشتن آن جوان غریبه را نداشتم با آن که او زندگی دختر باجناقم را از هم پاشیده بود ولی من قصد داشتم دست و پاهایش را ببندم و او را تحویل پاسگاه بدهم اما...
جوان 36 سالهای که به اتهام قتل جوان موبوکسوری و با صدور دستورات ویژهای از سوی قاضی علی اکبر احمدینژاد (قاضی ویژه قتل عمد مشهد) دستگیر شده است پس از آن که به سوالات تخصصی کارآگاه نجفی (افسر پرونده) پاسخ داد به تشریح سرگذشت خود پرداخت و درباره این که چگونه به یک قاتل تبدیل شد، گفت: در روستای خرابه امین از توابع مشهد به دنیا آمدم و تا کلاس سوم راهنمایی تحصیل کردم اما در نهایت مقطع راهنمایی را به اتمام نرساندم و مدرک تحصیلی هم نگرفتم در واقع علاقه چندانی به درس و مدرسه نداشتم پدرم مانند بسیاری از اهالی روستا به کشاورزی و دامداری اشتغال داشت من هم که از کودکی به دامداری علاقهمند بودم بعد از ترک تحصیل به کمک پدرم رفتم و در کنار او به کشاورزی و دامداری ادامه دادم تا این که برای خدمت سربازی عازم بیرجند شدم و بعد از طی دوران آموزشی بقیه خدمتم را در اندیمشک گذراندم. تقریبا یک سال از پایان خدمت سربازیام میگذشت که روزی پدرم دختر یکی از اهالی روستا را برایم خواستگاری کرد که از خانوادهای آبرومند بودند من هم به حرف پدرم گوش کردم و پای سفره عقد نشستم بعد از ازدواج همه تلاشم را به کار گرفتم تا زندگی خوبی فراهم کنم
بالاخره با همین اندک درآمد دامداری و چوپانی منزلی را در روستا ساختم تا زندگی مستقلی داشته باشم. سالها با آرامش زندگی میکردم و صاحب دو فرزند پسر شدم. روزگار خوبی را سپری میکردم تا این که حدود 10 سال قبل باجناقم که معتاد بود خانه و زندگیاش را ترک کرد و به مکان نامعلومی رفت دیگر هیچ خبری از او نداشتیم و خواهرزنم به سختی فرزندانش را بزرگ میکرد. در واقع پدربزرگ بچهها با هر زحمت و بدبختی بود به آنها کمک میکرد تا دست نیاز به سوی دیگران دراز نکنند. وقتی دختر بزرگ باجناقم به سن رشد رسید او را عروس کردیم. همسرش از مناطق اطراف نیشابور بود ولی در مشهد سکونت داشت.
خلاصه با برگزاری آداب و رسوم سنتی و مراسم خواستگاری آنها با هم ازدواج کردند و مدت دو سال نامزد بودند. بعد از آن هم با کمک پدربزرگش مجلس عروسی را برگزار کردیم تا زندگی مشترکشان را آغاز کنند اما این زندگی بیشتر از یک سال طول نکشید و ما زمانی متوجه اختلافات آنها شدیم که در کشاکش طلاق بودند. آن زمان نفهمیدم مشکلات زندگی آنها بر سر چه مسائلی بود چرا که من هم درگیر گرفتاریهای زندگی خودم بودم. دامداری درآمد چندانی نداشت و علوفه و آذوقه دام بسیار گران بود و نمیتوانستیم هزینههای زندگی را تامین کنیم با آن که من به مواد مخدر اعتیاد نداشتم و گاهی هنگام بیماری و سرماخوردگی پای بساط مواد مخدر مینشستم اما باز هم حتی توانایی پرداخت هزینههای قبوض آب، برق و گاز را نیز نداشتم. خلاصه بعد از طلاق دختر باجناقم او نزد دو خواهر دیگرش بازگشت و خواهرزنم دوباره سرپرستی او را عهدهدار شد تا این که مدتی قبل از طریق خواهرزنم فهمیدم جوانی که اهل منطقه سبزوار است برای دخترش از طریق تلفن ایجاد مزاحمت میکند تازه متوجه شدیم که آن جوان غریبه ابتدا از طریق همین شبکههای «مرگ و درد» (شبکههای اجتماعی فضای مجازی) وارد زندگیاش شده و
این دختر کم سن و سال را به دام این ارتباطات تلفنی انداخته است به گونهای که همین مسائل موجب شده تا زندگیاش متلاشی شود. وقتی این ماجرا را فهمیدم از خواهرزنم خواستم اگر بار دیگر آن جوان غریبه تماس گرفت با او قرار بگذارد تا منظورش را از این ارتباط بفهمیم. بالاخره روز چهارشنبه قبل (99.1.27) خواهرزنم با او در پلیس راه امام هادی(ع) مشهد قرار گذاشت و ما با هم سوار بر خودروی تیبا به محل قرار رفتیم و او را به داخل باغ پدرزنم آوردیم. من قصد کشتن او را نداشتم فقط میخواستم دست و پایش را ببندم و با پاسگاه تماس بگیرم اما او با دیدن اسلحهای که در دستم بود فرار کرد که من هم شلیک کردم حالا هم پشیمانم و به دختران و پسران جوان توصیه میکنم به خاطر هوسهای زودگذر زندگی دیگران را متلاشی نکنند و به عاقبت کارشان فکر کنند اگرچه من هم باید با مشورت بزرگترها راه درست را انتخاب میکردم اما...
منبع: روزنامه خراسان
196
ارسال نظر