قصه پر غصه آق در بند
عباس بابایی طلبه مدرسه علمیه معصومیه قم پس از بازدید از روستای آق دربند در حوالی سرخس نوشت: اکثر مردم این روستا در معدن زغالسنگ آق دربند مشغول اند و الآن که این کلمات را می نویسم، حدود 15 ماه است که حقوق معوقه دارند!
به گزارش مشهد فوری ، عباس بابایی طلبه مدرسه علمیه معصومیه قم پس از بازدید از روستای آق دربند در حوالی سرخس نوشت: اکثر مردم این روستا در معدن زغالسنگ آق دربند مشغول اند و الآن که این کلمات را می نویسم، حدود 15 ماه است که حقوق معوقه دارند!
آقای دالوانه که رابط ما و البته مسوول شورای کارگری روستاست، 4 خانواده را برای بازدید هماهنگ کرده بود.
خانه به خانه که می رفتیم بیشتر از خودم و هرکه فقط ادعای اسلام و انقلاب می کند، متنفر می شدم.
اینها قومی بودند که درست مصداق این مثل شده اند :((ما نادار نیستیم، بلکه ناچاریم.)) هرکدام از اینها چند میلیون تومان از این معدن خصوصی طلبکارند، اما الان آه در بساط ندارند.
بغرنج تر از وضع معیشتی آنان، مشکلات بیماری آنهاست. امیرحسین که در آغوش پدرش با معصومیت به ما نگاه می کند، 8 سنگ کلیه دارد!
پدرش می گفت: شبی از ساعت 10 شب تا 3 صبح از درد جیغ می کشید و من هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم آخر او را رو به قبله کردم و گفتم :خدایا یا او را بگیر یا آرام کن. مادر امیرحسین هم مریضی مشکوک به سرطان دارد که 4 قرص او می شود یک میلیون تومان! والبته الان چندوقتی هست که دیگر پول قرص ندارند.
پدر امیرحسین می گفت: چندروز قبل پسرم برای میوه بهانه گرفت ناچار شدم مقداری ضایعات به قیمت هزار تومان بفروشم تا برایش چند عدد میوه بگیرم و این در حالی است که او 18 میلیون از معدن طلبکار است!
قصه ی پرغصه ی زهرا در روستای آق دربند هم این است :((باباجونم مریضه. توی معدن مریض شده. مامان جونم هم مریضه. باید عمل بشه. پول نداریم.
آبجی کوچیکم هم مریضه. خواهرجون بزرگم خیلی غصه می خوره.)) پدر زهرا زیر آوار معدن دچار اختلال هراس(نه حواس) می شود و باید از قرص های اعصاب و روان استفاده کند.
خواهر کوچک زهرا ناغافل از جیب پدر قرصی برمیدارد و می خورد. 48 ساعت بیهوش و بی رمق می شود. مادر می گفت :دخترم حدود 150 آمپول(که بیشترش داخل سرم تزریق می شده) مصرف کرد تا به هوش آمد ولی هنوز ناخوش احوال است.
مادر زهرا باید عمل شود اما آه در بساط ندارند. پدر به خواهربزرگ زهرا می گوید:((دخترم دیگه نمیخواد درس بخونی)) اما عدهای از اهالی روستا کمک میکنند تا بتواند کنار دوستانش ادامه ی تحصیل بدهد.
واژه ی همدردی دراین روستا معنا پیدا کرده است، چون بیشترشان درد دارند، درد مشترک. به خدا قسم همه ی ما مسئولیم. ما طلاب بیشتر از بقیه و مسئولین بیشتر از ما.
چند روز قبل دادستان و بخشدار جهت اطلاع از احوال روستاییان به آنجا رفته اند. خدا کند که توفیق نوکری مردم را پیدا کنند و فرصت را از دست ندهند.
22
ارسال نظر