همزمان با سالروز عملیات کربلای چهار
خاطراتی سخت از لحظات شهادت و اسارت
سید محسن حیدری یکی از رزمندگان و از اسرای عملیات کربلای چهار در گفت وگویی به بیان خاطرات خود از عملیات کربلای 4 و لحظات سخت شهادت همرزمانش و فضای غم انگیز این عملیات می پردازد.
به گزارش مشهد فوری ، عملیات کربلای چهاردر ساعت 22 و 30 روز سوم و شب چهارم دیماه با شرکت غواصان و نیروهای رزمنده و رمز یامحمد(ص) شروع شد.
هرچند این عملیات با جاسوسی نیروهای خارجی و خصوصا آمریکایی از قبل لو رفته بود و اطلاعات این عملیات به نیروهای بعثی منتقل شده بود و نیروهای عراقی در آمادگی کامل به سرمیبردند اما در نوع خود دستاوردهای بسیار عظیمی برای نیروهای شرکت کننده داشت، زیرا براساس گفته های فرماندهان دفاع مقدس عملیات کربلای تضمین کننده پیروزی بزرگ درعملیات کربلای پنج بود که به فاصله 15 روز بعد انجام شد و دشمن اصلا تصور اینکه در این بازه زمانی کوتاه عملیاتی با آن وسعت و در همان منطقه صورت گیرد را نمیکرد و سرمست از پیروزی به ظاهر در عملیات کربلای چهار، صدمات بسیار زیادی را متحمل گردید و باعث شد که عملیات کربلای پنج در خیلی از دانشگاه های جنگ دنیا مورد بررسی و تدریس قرار گیرد.
در همین راستا سید محسن حیدری یکی از رزمندگان و از اسرای عملیات کربلای چهار در گفت وگو با مشهدفوری به بیان خاطرات این عملیات پرداخت که در ادامه می خوانید.
حرکت به سوی خط مقدم؛ شوق واشتیاق پیروزی؛ بی تاب بودن برای رسیدن به معشوق و شهد شیرین شهادت که نصیب ما نشد! ؛ حرکت در ستون ؛ و روشن شدن شب مانند روز با پرتاب منور توسط هواپیما و توپخانه دشمن !؛ درگیرشدن غواص ها با نیروهای عراقی و مواجهه شدن با سنگرهای خالی از نیرو درخط اول درگیری!؛ گیر کردن نیروهای پیاده در معبرهای مین؛ شهید شدن دوستان ، فرمانده گردان ، فرمانده گروهان، فرمانده دسته و ...
وجود استرس فراوان و خصوصا برای کسانیکه اولین بار بود در عملیات شرکت کرده بودند مثل خود من که در جلوی چشم خودم و در جاده شهید صبوری در کنار جاده معروف به شیشه در منطقه شلمچه، فرمانده گردان ثارالله شهید ستوده به شهادت رسید و اینکه سرانجام کار چه خواهد شد.در گیرو دار رگبار گلوله ها و صدای یکنواخت تیربار که لحظه ای و آنی قطع نمیشد و یکسره معبر شهید صبوری را به رگبار بسته بود بیشتر بچه های گردان به شهادت رسیده یا زخمی شده بودند.
فاصله بین خط خودی و نیروهای عراقی کمتر از 1350 یا 1150 بود که باید میرفتیم و از نهر خین عبور میکردیم و با نیروهای عراقی درگیر میشدیم و سپس به سنگرهای بی شکل و نونی شکل میرسیدیم که کاراصلی بچه از آنجا شروع میشد.
به دلایلی که اشاره شده و اینکه عملیات لو رفته بود امکان هرگونه تحرک از بچههای غواص گرفته شده بود و نتوانسته بودند خط اول را بشکنند زیرا کسی به جز تعداد بسیار اندکی کسی در خط نبود و از دور تمام خط خود و معبرها و حتی خط و خاکریز خود عراقی توسط تیربارهای گرینوف، تک لول، دولول و چهار لول ضدهوایی و تیربار دوشیکا زیر آتش گرفته شده بود و با خمپاره و توپخانه اقدام به آتشبازی خط و خاکریزی خود کرده بودند.
شب غریبی بود صدای ناله و فریاد، صدای یاحسین و یا زهرا و یا علی ، بود که شنیده می شد در معبر برای لحظه ای ستون از حرکت ایستاد و همه نشستند کنار من رزمنده روی زمین افتاده بود در تاریکی شب که مانند روز روشن شده بود (بخاطر منورها) ؛ خون تمام وجودش را فرا گرفته و با پنجههای خودش برروی گل و لای و زمین معبر چنگ میزد و تنها صدایی که میشنیدی، صدای یازهرا بود! از درد هیچ نمیگفت، فریاد نمیزد! با آه و سوز فقط میگفت یا زهرا و با پنجه های خود بر روی زمین چنگ میکشید!
ستون به سمت جلو حرکت کرد! درکنار معبر و در جاده بیشتر بچه های گردان ثارالله جندالله و نصرالله که گردان های خط شکن لشگر پنج نصر بودند یا زخمی و یا شهید افتاده بودند.از سنگرهای کمین نیروهای عراقی که قبلا توسط غواص ها نابود شده بودند عبور کردیم .
فرمانده گردان شهید حسن ستوده با نیروهای خود عبور کرد و درحالی که داشت با بیسیم و با قرارگاه صحبت میکرد و همچنان جلو میرفت! ناگهان صدای گلوله خمپاره آمده! احساس سوزشی در سرم کردم و کلاه آهنی را از سرم برداشتم به اندازه چهار انگشت سوارخ شده و از سرم خون سرازیر و همین طور که سرم پایین بود دیدم سینه ام میسوزد و تازه فهمیدم که ترکش خمپاره پس از اصابت به سرم افتاد روی زمین و صدای جیز آن را شنیدم !
سرگرم پانسمان کردن سرم شده بود و بخاطر وجود کلاه آهنی که بسر داشتم جلوی سرعت ترکش گرفته شده بود و آسیب زیادی ندیده بود و فقط پوست وگوشت سرم مقداری خراش دید!! در همین اوضاع و احوال بودم که شنیدم فرمانده گردان شهید شده و دارند جنازه اش را به عقب برمیگردانند.
مقداری جلوتر رفتم !! هرچه بیشتر پیش میرفتم از تعداد نیروها خود کمتر و تعداد شهدا و مجروحین بیشتر میشد، در مقابل معبر به صورت ضربدری دو عدد تیربار بود که نوک معبر را هدف گرفته بودند و یکسره و یکنواخت اقدام به شلیک و هدف قرار دادن معبر کرده و امکان هرگونه تحرکی را گرفته بودند و تلاشی برای خاموش و نابود کردن آن نبود!!
نمیدانم که چطور و چگونه این دو تیربار لحظه ای قطع نمیشد! آیا نیاز به تعویض قطار فشنگ نداشتند! آیا با توجه به شلیک مداوم لوله آنها داغ نمیکرد؟! آیا گیر نمیکردند؟در همین اوضاع و احوال از لای نیزارها( دو طرف جاده و معبر پوشیده از نیزارهای بلند بود) یک نفر غواص آمد و گفت که میرود تیربار را خاموش کند! اما نه تیربار خاموش شد و نه غواص برگشت!
ناگهان صدای خمپاره 120 میلیمتری را شنیدم ! سریع دراز کشید و خوابیدم ! ناگهان تمام دردهای دنیا سراسر وجودم را گرفت احساس سوزش و درد شدیدی در ناحیه کمرم کردم ! با توجه به اینکه بر روی شکم خوابیده بودم چنان قوسی به کمرم دادم که الان وقتی فکر میکنم میگوییم باید با آن قوس کمرم میشکست !! چشمانم سیاهی رفت درد تمام وجودم را گرفته بود. شروع کردم به گفتن شهادتین، چندبار گفتم کسی نیامد وهمچنان صدای تیرو خمپاره وگلوله می آمد.
فهمیدم شهادت به همین راحتی نیست که نصیب هرکسی شود در زمان اسارت فهمیدم که گلوله ای دو زمانه از پهلوی سمت راستم خورده و در نزدیکی نخاع و ستون فقرات به فاصله حدود 2 سانتی منفجر شده و مابقی گلوله از روی نخاع پس از جاماندن مقداری ترکش و تکه های آن خارج شده است و این یک امداد الهی بود و دوستان و رزمندگانی که میدانند تیر دوزمانه چیست درک میکنند که باعث قطع شدن نخاع و ستون فقراتم نشده بود و در آنجا بود که به قدرت لایزال و عنایت حضرت حق به خوبی واقف شده و درک کردم.
در همان حالت که نای حرکت نداشتم دراز کشیده بودم و قدرت تحرک نداشتم یکی از بچه ها که اسمش یادم نیست در مقابل من دراز کشیده و بد جور زخمی شده بود در سمت راستم و در کنار معبر و در یک گودال کوچک شهید پیرعلی جوانمرد از بچه های رزمنده قوچان، بدلیل موج انفجار شدید و اصابت ترکش افتاده بود قرارداشت که بعدا در بند چهار اردوگاه تکریت11 و در ماه سوم اسارت به شهادت رسید.
چشمانم را باز کردم ! هوا گرگ و میش بود و مقداری روشن شده بود در همان حالت دراز کش و درحالی که نمیدانستم قبله کدام سمت است با ایما و اشاره نماز صبح را خواندم ، رزمنده مقابلم را صدا زدم دیدم که شهید شده و از اینکه نتوانستم به او آب بدهم خیلی ناراحت شدم ، در حال بررسی اوضاع و احوال بودم دیدم کسی نیست و فقط صدای آه وناله ومی آید و مجروحینی که مابین شهداء افتاده بودند. چند نفر به سمت نیزارها حرکت کردند و بطرف خط خود برگشتند در همین زمان ناگهان صدای گلوله و رگبار شروع شد.
بعثی ها شروع کردند سطح معبر وجاده ای که پر از مجروح بود را به رگبار بستند و نامردها شروع کردند با تیربار 30 سانتی زمین را هدف قرار دادند تا اگر کسی هم زنده مانده است مورد هدف قرار گیرد اگر آن شهید بزرگوار در جلوی من نبود شاید ده ها تیر از مغز سرم عبور کرده و انتهای بدنم خارج میشد و صدای وز وز گلوله بود که کنار سر و گوشم رد میشد و من چنان خودم را به زمین چسبانده بودم که حتی امکان نفس کشیدن را از خودم گرفته بودم در تمام این لحظات ترس هم بود که به سراغم آمده بود. بعد از حدود نیم ساعت تیراندازی تمام جاده و معبر در سکوتی محض و خوفناک فرو رفت و فقط گاهی صدای تک تیرهایی میآمد.
بوی خون و گوشت سوخته و ناله بود که به گوش میرسید !! نگاهی به سمت راست کردم ! شهید پیرعلی جوانمرد در گودال بود و تکان میخورد و فقط ناله ضعیفی از او به گوش میرسید. اینجا بود که خوابی که در اروند کنار و در زیارت عاشورا دیده بودم داشت ، تعبیر میشد. یعنی اسارت و مفقودالاثری ...
به نام خداوندعشق وجنون
خداوند غواص غرقه به خون
خداوند شط و خداوند خط
خداوند آن خط شکن پشت خط
خداوند کارون و اروندرود
خداوند آنان که رفتند زود
تو رفتی که ایران شود سرفراز
که پرچم نماند دمی ز اهتزاز
خبرنگار : مرجان شریعت
159
بسیار زیبا و تاثیر گذار بود
لحظه شهادت را با تمام وجود احساس کردم
فکر میکنم آزادگان و جانبازانی که هنوز بین ما هستند گوهرهای نایابی هستند که کسی پیدایشان نکرده و قدرشان را نمی داند.