گفت و گوی اختصاصی مشهدفوری با مادر شهید کارگر
با دستان خودم 5شهیدم را به خاک سپردم/تنها آرزویم شهادت است
مریم کارگر عزیزی شاید یکی از تنها زنانی باشد که پیکر پنج شهیدش را با دستان خود به خاک سپرده است بانویی که مادر، فرزند، همسر و خواهر شهید است.
به گزارش مشهد فوری ، همه میدانیم هیچ دردی بالاتر از تنهایی و از دست دادن عزیزان نیست اینکه هر روز برایت خبری از شهادت یکی از مردان خانه را بیاورند کمر هر آدمی را خم میکند اینکه هر روز در انتظار باشی و خبری نشود سخت است اما در گوشه کنار کشورمان نظیر این افراد بسیارند اسوههایی از صبر و بردباری و امروز در گوشهای از شهر مشهد مقدس میهمان مادر شهیدی بودیم که همانند دیگر مادران شهدا مردان خود را که قرار بود سایه سرش باشند، قرار بود امروزعصای دستش باشند را یکی پس از دیگری فدای اسلام و وطن کرده است.حاجیه خانم مریم کارگرعزیزی یکی از همین مادران است زنی که جنگ تحمیلی تمام مردان زندگیش را یکی پس از دیگری از او گرفت اما خم به ابرو نیاورد.وی فرزند شهید محمد کارگر غزیزی، مادر شهید قربانعلی غفاری دوست، همسر شهید محمد علی غفاری دوست و خواهر حسین ومهدی کارگر عزیزی است.
وی میگوید: در تمام این سالها با تنهایی جنگیدم و فرزندانم را بزرگ کردم من با دستان خود پنج مردم را را به خاک سپردم و در تمام این سالها به برکت خون آنها توانستم به تنهایی 6 فرزندم را بزرگ کنم.
کارگرعزیزی میافزاید: با شروع جنگ پدرم که کشاورز بود به همراه سه برادرم حسین و مهدی و ابراهیم به جبهه رفتند پدرم همیشه میگفت این انقلاب مال ماست و باید از آن دفاع کنیم.مادرم همیشه آرزو داشت مادر شهید باشد و از اینکه چنین لیاقتی پیدا نکرده بود ناراحت بود تا آنجا که یک بار در مراسم تشییع شهدا در حرم امام رضا(ع) گفته بود چرا من لیاقت ندارم مادر شهید باشم و درست پس از چند هفته یکی از برادرانم به نام مهدی که 16 سال بیشتر نداشت در منطقه مهران به شهادت رسید و اولین شهید خانواده کارگر عزیز لقب گرفت.همزمان با شهادت مهدی پدرم نیز مجروح شده بود.
او می گوید: شهادت مهدی راهی جدید پیش پای خانواده ما باز کرد و دومین شهید خانواده، یعنی همسرم محمدعلی نیز خیلی زود از کنار ما رفت و به مهدی پیوست. رفتن محمد علی به جنگ هم خیلی یک مرتبه شد یک شب آمد و گفت حلالم کن و رضایت بده تا به جبهه بروم، هنوز در شوک شهادت مهدی بودم با همان حال ازش در خواست کردم و گفتم قسم بخور اگر شهید شدی در ثواب شهادتت شریک باشم.
البته همسرم این را هم به من گفت که اگر من شهید شوم تو روزی صد بار شهید خواهی شد و این اتمام حجتها را قبل از رفتنش با من کرد و همین طور شد او یک بار شهید شد و من صدبار ....
کارگر عزیزی خاطرنشان کرد: از سال 64تا سال 78که استخوانهایش به میهن بازگشت دیگر او را ندیدم و کلی حرف نگفته بینمان ماند تا روزی که دوباره همدیگر را ببینیم و این طور شد که من ماندم و خدا و 7 فرزند که آخرینشان 6 ماه بیشتر نداشت.
وی می افزاید: همسرم یک بار به من گفت، قربانعلی برای تو نمیماند، هیچ وقت فکرم دنبال حرف شوهرم نبود تا شبی که قربانعلی با رضایت نامه جبهه سراغم آمد، آن شب فهمیدم که قربانعلی هم اگر برود، دیگر برگشتی در کار نخواهد بود اطرافیانم همه میگفتند اگر شهید شود دیگر کسی را نداری تنهای تنها و بی پشت و پناه میشوی به همین خاطر برای رضایت تردید داشتم.اما پیام امام خمینی دلم را برای رضایت محکم کرد در آن زمان امام خمینی(ره) فرمان دادند هرکسی می تواند اسلحه به دست بگیرد، خودش را به جبهه برساند و من نخواستم حرف امام زمین بماند به همین دلیل رضایت دادم و او نیز در سال 66 درعملیات نصر یک در جبهه مریوان به شهادت رسید.
در سالهای جنگ شوهر، فرزند و دو برادرم شهید شدند و پدر جانبازم نیز بعد از سالها تحمل درد، به لقاء ا... پیوست و با تمام اینها تمام فکرم به 7 فرزندی بود که باید تکیه گاهشان میبودم و آنها را پرو بال میدادم.
همسر شهید غفاری دوست ادامه داد: یکبار همسرم به مادرم گفته بود برای گذراندن دوره امداد می روم بیمارستان امداد می خواهم بروم جبهه اما به مریم چیزی نگویید البته من راضی بودم و وقتی نامه آورد از مسجد امضا کردم و گفتم باید بروید کشور به شما نیاز دارد. پسرانم نیز بسیجی بودند و چند بار اقدام کردند اما همسرم گفت شما هنور 16 سال دارید و برای جنگیدن کوچک هستید. بهمن 62 همسرم مفقود الاثر شد و 16 سال بعد نشانی از او برایم آوردند.
وی می گوید: سال 66 پسرم و برادرم نیزعازم جنگ شدند پسرم در تخریب بود و برادرم در تیپ امام رضا(ع) وقتی که پیکر شهید کاوه را آوردند آنها نیز برگشتند برای مراسم به مشهد زمانی که می خواستند برگردند خانواده خودم و همسرم به قربانعلی اجازه نمی دادند که برگردد و می گفتند که مادرت تنهاست آن شب پسرم رفت حرم و تا صبح برنگشت وقتی آمد گفت من نمی خواهم سنگر پدرم را خالی بگذارم و می خواهم یکبار دیگر به جبهه بروم و این بار آخری بود که پسرم را دیدم.
برادرم و پسرم سه روز شهادتشان با هم فرق داشت؛ دومین سالگرد پسرم بود که اعلام کردند پیکر600 شهید دارد به کشور بر می گردد و سال پسرم با تشییع پیکرهمسرم یکی شد و بعد از 16 سال از سرگردانی نجات پبدا کردم.
کارگر عزیز که پنج مرد زندگیش را فدای اسلام کرده است از دلتنگی هایش می گوید اینکه خیلی دلتنگشان است و خودش نیز آرزوی شهادت دارد و ادامه می دهد: فرزندم و نوه هایم نیز وقتی صحبت می شود می گویند اگر روزی جنگ شود زندگی را رها می کنیم ما که بهتر از شهدایت نیستیم. من همیشه توکلم امام زمان بود الان گاهی مردم می گویند کشور خودمان را رها کرده اند و در سوریه می جنگند اما غافل هستند که ابن جنگ جنگ اسلام است و باید پشتیبان امام زمان باشیم.
159
ارسال نظر