ویرانیِ زادگاه فردوسی/ وقتی متولی در خواب خرگوشی است...
به گزارش مشهد فوری، دیاری به نام «پاژ» با دیوارهای فروریخته، سکوتی غمبار و تاریخی که زیر آوار بیمهریها مدفون شده است. در میانۀ همین ویرانیها، «زادگاه فردوسی» نشسته است! اسطورۀ پارسی که سرود: «چو ایران نباشد، تن من مباد.».
راه زیادی از مشهد تا زادگاه فردوسی نیست. روستای تاریخی پاژ در همین ١۵کیلومتری شمال شرقی مشهد و در تقاطع جادۀ کلات و سد کارده واقع شده است و سرای حماسهسرای ایران بر شانۀ همین روستاست. زادگاه این اسطوره ذرهذره بر باد رفته و در پای دیوارهای ویرانۀ آن، خرابههایی به نام دیار فردوسی مانده است!
بیش از هزار سال قبل، فردوسی با خلق شاهنامه، نهتنها زبان فارسی، بلکه کل فرهنگ و تاریخ و در یک سخن، همۀ اسناد اصالت اقوام ایرانی را جاودانگی بخشید و سرود: «پی افکندم از نظم کاخی بلند، که از باد و باران نیابد گزند»، اما با فردوسی چه کردیم؟! این حکیم به قول خودش «کاخی بلند از نظم» پیافکند که گذشت زمان و گذر روزگار گزندی به آن نزده است، اما هنوز دستهای ما برای قدردانی از شأن و منزلت شاهکار ادبی ایران و جهان خالی است؛ تا جایی که حتی زادگاه او را هم نتوانستیم از گزند ویرانگی و مخروبهشدن حفظ کنیم.
دریغ از نصب نامونشانی برای رسیدن به زادگاه فردوسی
جادۀ مشهد را بهسمت زادگاه فردوسی در پیش میگیریم. در تمام طول جاده هیچ نامونشان و تابلویی که مسیر زادگاه این پیر خرد ایرانزمین را راهنمایی کند، نیست! همکلامشدن با اهالی روستاهایی که در طول راه از آن عبور میکنیم، ما را به زادگاه فردوسی میرساند. در کمال ناباوری بالأخره یک تابلو در ورودی روستا میبینیم که ورود گردشگران و علاقهمندان را خوشامد میگوید: «اینجا پاژ است؛ قریهای با ٨٠٠ هکتار وسعت در سهفرسنگی طابران (توس) که زادگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی است.».
تابلو با نشان «دهیاری روستای پاژ» نصب شده است که اگر همین تابلو هم ازسوی خود اهالی نصب نمیشد، رهگذران و گردشگران از رسیدن به زادگاه فردوسی اطمینان نمییافتند یا راه را گم میکردند. مسئولان میراث فرهنگی در این سالها به خودشان زحمت ندادهاند حتی کوچکترین قدمی برای نشاندادن حرمت و عظمت این مکان تاریخی بردارند، تاجاییکه حتی نصب چند تابلو هم برایشان سخت بوده است!
زادگاه اینچنینشاعری در هرکجای جهان بود، برای رسیدن به آن، چه راهها، چه نامونشانها، چه تبلیغات و امکاناتی برای گردشگران و چه بزرگنماییها که برای شناساندن او و زندهنگهداشتن نامش نمیکردند؛ اما اینجا، دریغ از کمترین توجه. مگر نه اینکه این ضعف مسئولان سبب مصادرۀ نام برخی از نامداران ایرانی ازسوی سایر کشورها شد؟ در مقایسه با داخل کشور نیز به اندازۀ اصفهانیها، شیرازیها و دیگردیارهای تاریخی، حافظ هویت و ارزشهای تاریخی مشهد و توس و دیگرسراهای خراسان نبودیم؛ ضعف بزرگی که بر پیشانی مسئولان میراث فرهنگی ما در ادوار مختلف مدیریتی نقش بسته است.
نامش را با زغال روی دیوار نوشتهایم!
سراشیبی راه ورودی روستا را بهسمت تپۀ باستانی که خانهای منسوب به فردوسی بر فراز آن است، بالا میرویم. در گذر از کوچهها و عبور از کنار خانهها، جز نام دو معبر اصلی این روستا که به نام «شاهنامه» و «فردوسی» نامگذاری شدهاند، هیچ اثری از زندهکنندۀ زبان پارسی نمیبینیم. بهراستی کاخ بلند ادبیات و حتی تمدن ایران در این روستا پی افکنده شده است؟! دیار حکیمی را که زبان ما را زنده کرد، به فراموشی سپردهایم و مرگ تدریجی آن را به نظاره نشستهایم؟! خانهای که منسوب به فردوسی است و محل زادگاه و زندگی او را تا جایی رها کردهایم که برای یافتن آن فقط زغالنوشتههای روی دیوارها راهنمایمان باشد. ما هم در این گزارش میدانی خانۀ منسوب به فردوسی را با زغالنوشته روی دیوار آن یافتیم.
وقتی متولی در خواب خرگوشی است...
یک چهاردیواری کوچک با طاقچههایی در سهطرف اتاق و سقفی چوبی بر بلندای تپۀ وسط روستای پاژ، «خانۀ فردوسی» نام گرفته است. بر دیوارههای ویرانۀ همین اتاق است که نام او را با زغال بین امضاهای یادگاری و نوشتههای رهگذران جای دادهاند. یادگارینوشتنها بهمانند زخمهای کهنۀ روی دیوار میمانند: «جمالتو عشق است... نامرد... این یادگاری از من است... خط نویسم از طریق... و...» بیشتر از آنکه شور حماسی را حکایت کنند، از سرخوشی برخی از رهگذران در سایۀ نبود نگهبان، ناظر و متولی حکایت دارند.
حرفوحدیثها و داستان این خانه چه از زبان اهالی روستا و چه از زبان باستانشناسان و متولیان میراث فرهنگی زیاد نقل شده است. در بین این نقلقولها و تفاسیر تاریخی یک وجهمشترک بین همۀ روایتها وجود دارد؛ اینکه قدمت خانۀ فعلی به بیش از صد سال نمیرسد و طبیعتاً خانۀ فردوسی از هزاروصد سال پیش نمیتوانست سرپا بماند، اما نکتۀ مهم اینجاست که خانۀ فعلی منسوب به فردوسی، همان خانهای است که در محل سکونت حکیم در گذر زمان بنا نهاده شده است. دیوارهای قدیمی، تپۀ باستانی و راه خاکی که بر فراز تپه و درنهایت به خانۀ قدیمی میرسد، همان جایی است که پیر خرد و فرزانگی ایران ٣٠ سال از عمرش را در این نقطه برای زندهکردن زبان فارسی و خلق شاهنامه سپری کرده است.
یک بام و دو هوای سرای حماسهسرا
جالب اینکه وقتی از مسئولان میراث فرهنگی چرایی رهاکردن خانۀ منسوب به فردوسی را جویا میشویم، میگویند: «خانۀ فعلی، خانۀ فردوسی نیست و فقط در محل خانۀ قدیمی وی بنا نهاده شده است.» ازسویدیگر به همسایگان خانۀ فردوسی اجازۀ هیچگونه تغییر و مرمت در بناهایشان را نمیدهند و میگویند: «اینجا خانۀ فردوسی است و اطراف آن نباید ساختوساز جدید انجام شود. یا در همین وضعیت سکونت کنید یا خانهها را رها کنید و از اینجا بروید.». این یک بام و دو هوای متولیان میراث فرهنگی درحالی است که نه خودشان برای حفاظت از بافت تاریخی و خانههای روستایی زادگاه فردوسی قدمی برمیدارند و نه به ساکنان مجوز میدهند.
در نزدیکی خانۀ منسوب به فردوسی، خانههای مخروبۀ زیادی وجود دارد که ساکنان آنها با همین رویۀ مسئولان میراث فرهنگی، آنها را رها کرده و کوچ کردهاند. سهچهار خانه بیشتر نمانده که هنوز زندگی در آنها جریان دارد.
سراغ یکی از همین ساکنان میرویم. رفتوآمد بازدیدکنندگان و پرسیدن آدرس خانۀ فردوسی، رنگ تازهای برایش ندارد. به قول خودش ۵٠ سال است که در مجاورت خانۀ فردوسی زندگی میکند، چه در چلۀ تابستان و چه در سوز زمستان، آدمهای غریبه از ایرانی گرفته تا خارجی و اروپایی را دیده که به این تپه میآیند و بهدنبال نام و نشانی از فردوسی هستند. «بیبی»، زبان به گلایه از مسئولانی باز میکند که نامونشانیاش، پای مدیران میراث فرهنگی را وسط میکشد. اینکه خانۀ خرابهاش را نه میگذارند تغییر دهد و درست کند و نه این خانه را از او میخرند. میگویند: «اگر در این خانه نمینشینی، بگذار و برو!» حالا نه او همانند کوچکنندگان پولی برای ساختن خانۀ جدید در جای دیگر روستا دارد و نه سرمایهای برای رفتن به شهر. البته سرمایهای که دیگر ساکنان آن را برای حاشیهنشینی در مشهد صرف کردهاند! همۀ داروندارشان را جمع کردهاند تا جایی در شهر برای زندگی و کار پیدا کنند. غافل از اینکه در شهر هم خبری از رؤیای آنها نبوده و نهایتاً حاشیهنشینی مشهد را بر روستانشینی با انواع مشکلات و کمبودها ترجیح دادهاند.
زادگاه فردوسی ثبت ملی شد، اما اثر ملی نشد
اینها همه فقط برگی از دفتر بیمهریها به زادگاه فردوسی و همسایگان اوست. گلایهها و خواستهها دربارۀ این دیار تاریخی زیاد است و گوش مسئولان پُر! گویی مادامالعمر پنبه در گوش مسئولان میراث فرهنگی کردهاند. منفعلبودن تا کجا؟ جفا در حق اینگونه میراث ملی و تاریخی تا کجا؟ مگر نه اینکه ملیبودن و تاریخیبودن روستای پاژ را خود مسئولان سازمان میراث فرهنگی در سال٧٩ انجام دادهاند و نام آن را در فهرست آثار ملی به ثبت رساندهاند؟ درعینحال، حفاظت از آثار تاریخی، آن هم اثری را که زادگاه فردوسی است، فقط به یک ثبت ملی بر روی کاغذ محدود کردهاند و بس!
دهقانان دیروز، بیکاران امروز
سرسبزی زادگاه فردوسی و باغهای انگور این دیار از روزگاران گذشته، شهرۀ عام بوده است. باغاتی که امروز رد پای آنها هم بهجا نمانده و همه را از ریشه خشکاندهاند. بالادست روستای پاژ، ابتدا سد کارده را زدند و فقط سهم اندکی را برای کشاورزان و دهقانان این روستا بهعنوان حقابه تعیین کردند. کمکم حقابه را هم از آنها گرفتند و گفتند به جای آب، پساب فاضلاب میدهیم. حالا هفتهشتسالی از زمانی که شرکت آب، حقابۀ روستائیان را گرفته، میگذرد. مدیران شرکت آب، اسم پساب فاضلاب را به میان میآورند؛ اما در عمل فاضلاب خام را به کشاورزان تحویل دادهاند. آنچنانکه حالا نفس خیلی از باغات انگور و سایر باغات دیار تاریخی توس به آخر رسیده و جانی ندارند. باغات خشکیدهاند و صاحبان آن بیکار شدهاند. یک دور تمام روستا را میچرخیم، گویی گَرد خاموشی بر آن پاشیدهاند؛ سوتوکور.
بهزحمت، رهگذری را مییابیم. از قدیمیهای روستاست و عمرش را در زادگاه حماسهسرای ایران گذرانده است. از پاژ که میپرسیم، با حسرت از حال ناخوش دیار فردوسی لب به سخن باز میکند. میگوید: «تا همین چند سال پیش جعبهجعبه انگور بار ماشین میکردیم و میفروختیم. حالا در حسرت یک خوشه انگور ماندهایم. باغهایمان را فاضلاب خشکاند. آب را از ما گرفتند. بیکار شدهایم. جز یارانه هیچ درآمدی نداریم. آنهایی که دستشان به جیبشان میرسید، یا از پاژ به شهر کوچ کردند یا در روستا ماندند، خانههای شهری ساختند و زندگی میکنند؛ اما عدهای هم مثل ما زندگیشان بهزور
میچرخد.».
حرفهای این کشاورز، خبر از مرگ رگههای حیات در زادگاه فردوسی میدهد؛ نابودی پیشینۀ زندگی بر مدار باغداری. این نابودی در مسیر خود خیلی چیزهای دیگر را هم با خود برده است. بافت تاریخی و کهن روستای پاژ یکی از همینها بوده است. در پاییندست تپۀ باستانی، بهجای خانههای قدیمی با معماری روستایی، تلی از آهن و سیمان با سقفی از آجر و گچ بالا رفته است؛ جای درهای چوبی را درهای زُمخت آهنی گرفته و دیگر از شکلوشمایل بافت تاریخی جز مخروبههایی در کنار و گوشۀ این دیار چیزی به جا نمانده است.
٢٣٠ خانوار، ساکن زادگاه فردوسیاند
تازیانۀ کوچ جمعیت روستانشین به شهر، به تن دیار فردوسی هم خورده است؛ تازیانهای که با بیکاری، بیپولی، کمبود امکانات و بیتوجهی مسئولان بر روستانشینان ضربه زد. به تنِ روستانشینان پاژ هم از این ضربهها زیاد خورده است؛ عدهای کوچ کردند، اما عدهای همچنان آخرین توانشان را برای ایستادن به کار گرفتهاند. با این مشکلات، حالا جمعیت پاژنشینان به عدد و رقمی زیاد قد نمیدهد؛ بنا به آماری که از دهیاری روستای پاژ جویا میشویم، درحالحاضر فقط ٢٣٠ خانوار در زادگاه فردوسی روزگار سپری میکنند.
ای کاش متولیان و مسئولان کمی حمایت و دغدغهمندی برای این دیار به خرج دهند تا هم همسایگان زادگاه فردوسی جان بگیرند و هم این دیار برای حفظ نام اسطورۀ زبان فارسی حفظ شود، نامش زنده بماند و ما ایرانیان به پیرخرد ایرانزمین و زادگاهش ببالیم. با همۀ این تفاسیر، این «ای کاش» و حسرتهای یادشده از زادگاه فردوسی را احسان زهرهوندی، مدیر پایگاه میراث فرهنگی و منظر تاریخی توس فقط با این جمله پاسخ میدهد: «بودجه نیست؛ اگر اعتبار بدهند، حتماً به زادگاه فردوسی رسیدگی میکنیم.».
منبع: شهرآرا
24
ارسال نظر