اخلال روی خط امداد آتشنشانان مشهد
برخی آتش نشانهای مشهد از مواجهه با اغتشاشگران میگویند و اختلالی که در روند امدادرسانی شان، ایجاد شده است.
اولش کمی شوخی به نظر میرسد؛ اینکه چنین اتفاقاتی در دنیای واقعی روی دهد. خبر آتش سوزی یکی از ایستگاههای آتش نشانی اعلام میشود، آن هم در حساسترین لحظهها که شهر نیاز به کمک دارد. بروبچههای آماده باش برای شنیدن خبرهای بیشتر از آنچه در شهر رخ میدهد، گوش تیز میکنند. تجهیزات ایستگاه خدمت رسانی معراج درحال سوختن است. پای نیروهای تیم عملیاتی، سست میشود. وحشیگری تا کجا؟
بروبچههای تمام ایستگاههای آتش نشانی این روزها آماده باش هستند. چند شب است پلک روی هم نگذاشتهاند. توی این وضعیت اضطراری، توقع همراهی آنها با رسانه نمیرود؛ حق هم دارند.
میگویند باشد برای یک وقت دیگر، با این حال برخی شان حاضر به صحبت کردن میشوند و خلاصه و کوتاه و جسته وگریخته، ماجرای ویرانگری کسانی را تعریف میکنند که بخشهای اصلی خدمت رسانی را در آتش حماقت خود سوزاندهاند.
بحران این چند روز متفاوت بود
یکی از بروبچههای ایستگاه ۲۹ آتشنشانی مشهد است. او میگوید: بچههای امدادرسان، اولین نفراتی هستند که در میدان خدمت حاضرند و آخرین نفراتی هم هستند که آن را ترک میکنند. بچههای آتش نشان همیشه در بحرانها آماده باش هستند. این چند شب هم خواب به چشم هیچ کدام مان نیامده است؛ صبحها عملیات معمول و روزانه و شب ها، مأموریت های. حساب عملیاتها از دستمان خارج شده است. عملیات هایمان معمولا سنگین و زمان بر است، آن هم در شلوغی خیابان ها.
منصوری میگوید: در شورشهای کور و بدون هدف، اولین آسیب به خود مردم میرسد؛ وقتی به مجموعه و ماشینهای امدادرسان رحم نمیکنند.
او اذعان میکند: در شانزده سال دوره خدمتم، بحران زیاد دیده بودم، ولی این یکی فرق میکرد؛ با همه آنها متفاوت بود.
منصوری احتیاج به زمان دارد تا سر فرصت بتواند یک به یک وقایعی را که به چشم دیده است، روایت کند: «شب اول اغتشاشات بود. چند مغازه و خانه آتش گرفته بودند. خبر آتش سوزی را مرد موتورسوار میان سالی آورده بود. مضطرب و پریشان بود. فریاد میزد کمکم کنید، زندگیام دارد نابود میشود.
خطوط ارتباطی قطع بود و مجبور بود بین این شلوغی با موتور تا ایستگاه بیاید. اوضاع حادتر از آن بود که بشود با خودروی امدادرسان عازم شد. تصمیم گرفتیم بچهها را با یکی از خودروهای کوچک اعزام کنیم، اما چند خیابان پایینتر از ایستگاه، افراد نقاب زده با شمشیر و سلاح سرد، سد راهشان شدند.»
او ادامه میدهد: گرچه طبیعی است که حال بچههای ما هم خوب نباشد، اما باید آنها را در بالاترین سطح آمادگی نگاه داریم. شب اول این اغتشاشات، مرکز، مدام آتش سوزی در یکی از محورهای زیرپوشش ایستگاه ما را اعلام میکرد که غالبا بانکها یا فروشگاههای بزرگ بودند، با این حال ساختمانهای اطرافشان هم از خطر آتش سوزی درامان نبود و برخی مالکان، خودشان آمده بودند ایستگاه و برای اطفای حریق، کمک میخواستند.
تهدید آتش نشانها با سلاح سرد
آتش نشان دیگری که به گفته خودش هنوز هم نمیتواند چیزهایی را که در این شبها به چشم دیده است باور کند، روایتش را از همان شب اول این طور تعریف میکند: «خودروهای بزرگ به دلیل شلوغی خیابانها و... امکان اعزام نداشتند، بنابراین ما با یک خودروی کوچکتر عازم شدیم تا به عملیات برسیم؛ خبر رسیده بود اغتشاشگران جایی را آتش زدهاند و این آتش، دامن گیر یک خانه مسکونی هم شده بود.
هنوز چند کوچه بیشتر از ایستگاه فاصله نگرفته بودیم که عدهای با سلاح سرد، جلویمان را گرفتند و تهدید کردند که "یا برگردید یا کارتان تمام است. " در گوشهای گیر افتاده بودیم و دلهره داشتیم؛ اگر برمی گشتیم، همه هستی آن خانواده در آتش میسوخت. اگر هم میماندیم، معلوم نبود با آن سلاحهای سرد، چه بلایی سرمان آوردند. اما خدا را شکر که نیروهای پلیس به موقع رسیدند و ما هم توانستیم از آن کوچه رها شویم و به عملیاتمان برسیم.»
ایستگاهی که خاکستر شد
صراحت و تندی لهجه آتش نشان دیگری، عصبانیت او را از پشت خط تلفن نشان میدهد. میگوید: ملت باید نشان دهند که نمیتوانند از خسارتها و هزینههای بی حساب وکتابی که دشمنان در این روزهای پرآشوب برای دستگاههای خدمت رسان پیش آوردهاند، بگذرند.
او، آتش نشان یکی از ایستگاههاست که اگرچه خودش شب حادثه در ایستگاه نبوده، حالا به چشم خودش دیده است که ساختمان و تجهیزات چندمیلیاردی این ایستگاه آتش نشانی در آتش حماقت برخی افراد سوخته است و محال است تا دوسه سال آینده به حالت عادی برگردد. تأکید می کند که مردم باید با هشتگ «ما نمیگذریم»، اعتراض خودشان را نشان دهند.
پرتاب سنگ به سوی آتش نشانها
آتش نشان یکی از ایستگاههای شهر است. میگوید که شرایط روحی خوبی ندارد؛ عذرخواهی میکند و اجازه میخواهد صحبت کردن بماند برای بعد از این ایام، با این حال کوتاه میگوید: هر چیزی که صحنه پرتاب کردن سنگ به بچههای ایستگاه را به خاطرم میآورد، حالم را بد میکند؛ صحنههایی که دیدم، دور از باور بود. گمان نمیکنم با آدمیزاد سروکار داشته باشیم؛ اینها آدم نیستند.
جو سنگین این روزها
آتش نشان دیگری از جو سنگین این روزها میگوید: شوک برای هر انسانی، طبیعی است و بچههای ما هم مستثنا نیستند، ولی باید این بحران مدیریت میشد. یکی دو نفر از بچههای ایستگاه، رعشه گرفته بودند و به معنای واقعی حالشان خوب نبود. باید جو را عوض میکردیم؛ چند نفر مزاح میکردند و میگفتند ما که میدانیم اول و آخر خط به مرگ ختم میشود؛ بگذارید خوشحال بمیریم. انگار که شب عملیات جنگی است؛ بچهها وصیت نامه نوشتند و حلالیت خواستند.
کابوس نبود، واقعیت داشت
درکنار روایت آتش نشان ها، شنیدن صحبتهای زن جوانی که همان شب اول این وقایع، خانه اش را آتش زدهاند، هم خالی از لطف نیست: «این جریان بدون هیچ دستاوردی برای دشمن، تمام میشود. آنها باید منتظر آه هزار مظلوم باشند که دامن گیرشان خواهد شد.» او این جملات را میگوید و صحبتش را این طور ادامه میدهد: «این چند شب حتی با قرصهای آرام بخش هم نتوانستهام سر روی بالش بگذارم.»
هنوز فکر میکند کابوس میبیند، اما شعلههای آتش که به در و دیوار خانه اش افتاده و مستأصل و درمانده اش کرده بود، واقعیت داشت. بانک دیواربه دیوار خانه شان را که آتش زدند، شرارههای آتش به جان خانه این زن جوان هم رسید. با خودش فکر میکرد که حالا با این هوای سرد و شهر شلوغ و دو بچه کوچک چه کند.
میگوید: همسرم شهرستان بود. شماره اش دردسترس نبود و دلم آشوب شده بود. وضعیت خطرناکی بود. آتش از دیوارهای بانک گذشته بود و زندگی ما را محاصره کرده بود. میترسیدم خانه را تنها بگذارم که در آتش بسوزد. از آن طرف هراس داشتم که بمانم و جان بچه هایم را بیشتر از آن به خطر بیندازم.
مانده بودم با آن هوای سرد چه کنم. یاد غزه افتادم و جنگی که سال هاست مردمان این سرزمین با آن دست وپنجه نرم میکنند؛ البته خدا ارحمن الراحمین است. حالا چند روز از ماجرا گذشته است، ولی بچه هایم وضعیت روحی خوبی ندارند و به شدت ترسیدهاند.
ارسال نظر