شناسه خبر: ۶۱۸۵۱
لینک کوتاه کپی شد

زخم‌های فراموشی و بدقولی بر روح جانباز شیمیایی مشهدی!

۳۷سال پیش وقتی نیروهای بعثی به دستور صدام به خاک ایران تجاوز کردند، مردان غیور ایرانی فارغ از سن و سالشان لباس رزم پوشیدند و به دفاع از خاک ایران پرداختند؛آن روزها برایشان آینده و شغل و ازدواج معنا ند‌اشت، فقط به یک چیز فکر می‌کردند؛آن‌هم حفظ کشور از حمله اغیار بود.

زخم‌های فراموشی و بدقولی بر روح جانباز شیمیایی مشهدی!

به گزارش سایت مشهد فوری ، در آن روزها اصلا سهمیه جانبازی و مستمری معنایی نداشت حتی بسیاری از رزمندگان به بازگشت هم فکر نمی‌کردند و شهادت هدف غایی شان بود.
آن روزها گذشت و خیلی از آنهایی که به امید نوشیدن جام شهادت رفته بودند ناکام بازگشتند اما چگونه؟ بسیاری با زخم‌ها و ترکش‌هایی که در بدنشان جا خوش کرده بود،عده ای دیگر با اعصاب و روان بهم ریخته ناشی از موج انفجار و دیدن جان دادن همسنگرشان و یک عده هم با زخم‌های گاز خردل که سوغات بعثی‌های وحشی برای مردم بیگناه بود.

یکی از افرادی که تمام این سوغات را از جبهه همراه خود آورده جانباز "ابوطالب فلاح" است؛ او در ۱۶سالگی به جبهه رفته و موج انفجار شنوایی گوش و بینایی چشم راست او را تا ۸۰ درصد از بین برده است.
سال ۶۷ که عراقی ها در پاکدشت تک می‌زنند وی به همراه یکی از هم رز‌مانش مسئول تامین خطوط مخابرات بوده و درحال ماموریت که ناگهان بمب شیمیایی در نزدیکی آنها برخورد می‌کند.
فلاح درباره آن حادثه می‌گوید: یادم می‌آید بوی سیر می‌آمد؛هم رزم من ماسک نداشت و ماسک خودم را روی صورت او گذاشتم اما فکر نمی‌کردم به آن سرعت شیمیایی ‌شده باشم!
وقتی جنگ تمام شد به خانه برگشتم و تشکیل خانواده دادم و سال‌ها گذشت؛ یک ماشین خریدم و مدتی مسافرکشی می‌کردم که متوجه شدم روی بدنم جوشهای ریز می‌زند و به شدت می‌سوزد؛ ابتدا تصور می‌کردم بخاطر نشستن زیاد در ماشین و عرق کردن بدنم عرق سوز می‌شود اما سوزش های زیاد جوش ها و تبدیل آنها به تاول باعث ‌شد به پزشک مراجعه کنم و در نهایت در بیمارستان قائم به من گفته شد که شیمیایی شده ام و با دریافت نامه‌های پزشکی به کمیسیون معرفی شدم.اما متاسفانه همکاری لازم با من صورت نگرفت و حتی تا دفتر ریاست جمهوری و بیت رهبری نیز رفتیم. با پیگیری هایی که انجام شد از نزاجا با ما تماس گرفتند و گفتند مدارک‌مان را بررسی می‌کنند و مستمری مرا پرداخت می‌نمایند اما هیچ خبری نشد و پیگیری هم که میکردیم پاسخ نمی دادند و به این طرف و ان ‌طرف پاسمان می‌دادند.
سه ماه پیش دوباره به تهران آمدیم تا این موضوع را پیگیری کنیم اما من تشنج کردم و حالم بهم خورد که بخاطر نداشتن پول در بیمارستان پذیرش نشدیم،حتی از بنیاد حمایت از جانبازان هم نامه بردیم اما بیمارستان قبول نکرد.

بتول پاکزاد همسر این جانباز هم گفت: در این سه ماه در پارک‌ها آواره بودیم ابتدا در پارک پاستور دوماه به سر بردیم و بعد آن در پارک جوانمردان.

سرم همسرم را به درخت وصل می‌کردم و جز هفت هشت نفر کسی برای کمک به ما پیشنهادی نمی‌داد. بعضی از مردم از من سوال میپرسیدند که چرا در پارک هستیم و زمانی که به آنها ماجرا را میگفتم عده ای با ترحم و دلسوزی نگاهمان میکردند و می رفتند اما عده ای دیگر با توهین و لحن های تند با ما برخورد می‌کردند که بسیار آزاردهنده بود سه ماه به این وضع گذشت تا اینکه پس از پیگیری یکی از خبرنگاران از شهرداری منطقه۲۲ به پارک آمدند و شرایط ما را که دیدند با تماس با رئیس بیمارستان ایرانیان، پذیرفت همسرم را در بیمارستان با هزینه شهرداری پذیرش کند. متاسفانه طی این سالها هرچه پس انداز و سرمایه داشتیم برای درمان همسرم هزینه شد و حتی چند شب در پارک بدون غذا و گرسنه ماندیم.

این گفتگو تمام شد اما هنوز هم دارم به این فکر میکنم که همشهری مشهدی ما ۳ماه در پارک های تهران سرگردان بوده و کسی و به خصوص متولیان دست یاری به سویش دراز نکردند تا جایی که در نهایت شهرداری تهران که وظیفه ‌ای در این باره ندارد به آنها کمک کرده است. آیا مسئولان متولی امر به این فکر کرده اند که اگر امثال این شیرمردان جان خود را کف دست نمیگذاشتند و به جبهه نمی‌رفتند چه اتفاقی برای خاک این کشور می افتاد؟

22

  • صاحبه ارسالی در

    درود بر شرفت
    خانم زهرا پاکزاد اجرت با خدا
    ان شالله جوابت را از حضرت زینب بگیری
    ک پرستاری جانبازی ک جانشو ب خاطر ما کف دستش گذاشته شما تنهایی ب دوش میکشی
    شرمنده ایم ک جواب شما اینه

  • صاحبه ارسالی در

    لطفا پیام منو بزارید
    درسته دردی دوا نیکنه برا این جانباز و همسرش
    حداقل دلگرم ک بشن مردم با اونان

ارسال نظر