شناسه خبر: ۶۳۵۴۹
لینک کوتاه کپی شد

پرنسس فیونا را از مدرسه اخراج نکنید!

شرحی بر قانون شرایط تحصیل دانش آموزان مدارس اسثنائی مبنی بر حداکثر سن 17 سال

پرنسس فیونا را از مدرسه اخراج نکنید!

معروف است که می گویند: "قوانین روح ندارند" اما انتظار است که انسانهایی که ذیروح و ذیشعورند، از روح و شعور انسانی خود در هنگام وضع و اجرای قانون بهره بگیرند؛ خاصه وقتیکه قانون برای آن بخش از افراد جامعه اعمال می شود که نماد معصومیت و مهرورزیاند و تنها فرشتگانیاند که در بین ما آدمیان زندگی میکنند و "کودکان ابدی" نامیده شدهاند.

گاهی قوانین و نحوه اجرای آنها چنان بیرحمانه جلوه میکنند که انسان را از زندگی در جامعهای قانونمند ناامید میکند.کودکی که با 47 کرومزم به دنیا آمده و قرار است تا آخر عمرش در دنیای "کودکی" بماند، سالها با امید و شوق دیدن دوستانش و بودن در جمعی شاد و آسمانی آنها، هر صبح چشمگشوده، ولی یکباره، همین قوانین (!) به دلیل سنّ ِ شناسنامهای ـ و نه عقلی ـ از بودن او در محیط مدرسه جلوگیری میکنند و نمیگذارند تحصیلش را ادامه دهد و ... برای همیشه از جمع دوستانش جدا و به افسردگی مبتلایش میکنند و "دردی قانونی" بر دردهای پدر و مادر و خانوادهاش میافزایند.

داستانی که میخوانید، گزارشی واقعی است از دل سوزان پدری که میکوشد تا دختر کمتوان ذهنیاش را از مدرسه اخراج نکنند، ولی ... . امید است درج این گزارش داستانی، قانونگذاران و مجریان آن را - بویژه در آموزش و پرورش و خصوصاً در سازمان آموزش و پرورش استئنایی - به فکر وادارد تا نسبت به بهروزرسانی قوانین و درک موقعیت خانوادههایی که کمتوان ذهنی در جمع خود دارند، بکوشند و توجه کنند که این ایرادهای قانونی، بهراحتی به خانوادههای زیادی آسیبزده و میزند.

لطفا تدبیری بیندیشید.

ماشین رنو پنج سرمه‌ای‌رنگم را کنار خیابانِ آخوند خراسانی (خاکی) پارک می‌کنم. نگاهی به رودیِ "اداره کل آموزش‌وپرورش استثنایی خراسان" می‌اندازم؛ سازمان و ادارهکلی که در چندسالة اخیر در "وزارت آموزش‌وپرورش" ادغام‌شده و از حالت تقریباً مستقلش درآمده و بالای تابلواش، نام "وزارت آموزش‌وپرورش" را چسبانده‌اند.

اتومبیل من هم مثل دیگر مراجعان اجازه ورود به محوطه را ندارد. درِ اداره تنها به روی ماشین‌های اداری و کارکنان سازمان گشوده می‌شود.

خط‌های رنگی روی زمین، مرا به امتداد خود می‌خوانند و می‌روم تا خاطرات چندینبار آمدنم به اینجا: معاینه چشم عطیه، دریافت معرفی‌نامه برای تشکیل پرونده در بهزیستی، ... و دورترین آن‌ها، اولین بار که برای تست هوش او به اینجا آوردیمش- من و مریم، همسرم را می‌گویم- و در ردۀ "آموزشپذیر" جایش دادند و فرم ثبت‌نام در مدرسه "کودکان استثنایی" و پایه پیش‌دبستانی را به دستم دادند.

خط‌های روی زمین، مثل همیشه‌اند و رنگ و رویی ندارند؛ آبی، کمرنگ و پاخورده؛ قرمز، بی‌رنگوروتر از نارنجی؛ سبز، بی سبزینگی و شادابی؛ سفید، خاکبرسر و به خاکستر نشسته.

... اما هرکدام، برای مراجعان، راهنمایی است تا در این ساختمان پیچاپیچ، آن‌ها را به اتاقی و سالنی ببرد و مأمور اتاقک اطلاعات را هم از پاسخگویی شفاهی طولانی، معاف کند:

آقا!

... .

اتاق مدیرکل کُـجـ ...

خط سفید!

یعنی حرف‌اضافه نزن و...

و راه می‌افتی.

خط سفیدِ خاکبرسر، چندان طولانی نیست؛ روی سه پله سنگی ادامه یافته و به سالن اداری می‌رود؛ و من هم به دنبالش، با پرسش از کارمندی ، به طبقه بالا می‌رسم: "مدیرکل".

آقای مدیرکل تشریف دارند؟

نخیر... کاری دارید؟

کاردارم، ولی به تو نمی‌گویم _در دلم می‌گویم. خوب بود اگر می‌بود.

و با تشکر، می‌روم طبقه پایین.

آشنایی به نام سلطانی در اداره کل آموزش‌وپرورش است و مسؤولیتی دارد؛ به او موضوع را گفته بودم. سابقه ذهنی داشت و می‌دانست که یک فرزندم به عقب‌ماندگی ذهنی دچار است. وقتی برایش قصه را تعریف کردم و گفتم که حالا عطیه هفده‌ساله شده و می‌گویند نباید دیگر به مدرسه بیاید، خیلی تعجب کرد. متأثر شد. گوشی تلفن روی میزش را برداشت و با یک نفر در اداره کل آموزش استثنایی صحبت کرد و اسم مرا به او گفت و به قول خودش، سفارشم را کرد. گوشی را که گذاشت، به من گفت:

الآن با آقای شریعتی صحبت کردم.

چه‌کارهست؟

کارشناس تحصیلیِ اداره کل آموزش استثنایی ست. گفت بیاد جای من ببینم موضوع چیه. انشالله حل میشه.

سراغ آقای شریعتی را می‌گیرم. به اتاق ته سالن هدایتم می‌کنند. داخل اتاق، مثل بقیه فضای این‌وآن اداره، کوچک و دلگیر و انباشته از میز و صندلیست.

سلام

...

آقای شریعتی؟!

بااینکه بالای سرش نوشته "شریعتی؛ کارشناس تحصیلی" اما برای شروع صحبت، سؤال کردم.

میز پهلویی را نشانم می‌دهد! بالای سرِ نفر دیگر، اسمی دیگری است! جلو میز می‌ایستم.

سلام!

...

آقای شریعتی؟!

چرا می‌پرسم؟! شاید بازهم بهانه‌ای برای شروع سخن است؛ شاید هم شک می‌کنم که همو باشد، شاید منتظرم تا به دیگری اشاره کند!

بله؟

شما را آقای سلطانی از اداره کل معرفی کردند. گفتند خدمتتان برسم کـ ....

برمی‌خیزد و دست دراز می‌کند. دست می‌دهم. تعارف می‌کند روی صندلی بنشینم. تشکر می‌کنم و می‌نشینم.

امان از این "ارتباط" و "سلام رساندن"ها. انگار اسم شب دروازه دهان و قلب این آدم‌های پشت میز را می‌گویی. انگار واژه‌ای است تا نگاه آن‌ها را به‌سوی چشم خود بکشی و توجهشان را جلب کنی. تو یک "مراجعه‌کننده معمولی" هستی ولی با آوردن اسم یک آشنا، می‌شوی "ویژه".

هنوز حس ویژه بودن را خوب مزمزه نکرده‌ام که بخش‌نامه را بهرخم می‌کشد. چشمانش از پشت عینک، به کمک صورت درشتش می‌آیند تا بتواند خودش را دلسوزتر از بقیه و مأمور معذورِ در دل معترض، بنماید.

بخش‌نامهست. دست ما نیست. نوشته: دانشآموزان استثنایی باید دوره دبستان را تا 17 سالگی تمام کنند. سقف گذاشته. دانش‌آموز، حداکثر تا 17 سالگی حقدارد در دبستان بماند.

آخر... این‌که انصاف نیست. خودتان می‌دانید که این بچه‌ها با سن شناسنامه‌ای قابل طبقه‌بندی هوشی و تحصیلی نیستند.

خوب... ببینید... این بچه‌ها درس هم بخوانند، نمی‌توانند کاری بکنند و... .

مدرسه رفتن برای کسانی مثل بچه من، بهانه‌ای ست تا در میان هم‌گروه‌هایشان باشند. اگر این محیط را از دست بدهند، دیگر هم‌گروه ندارند. می‌شوند بچه‌ای گوشه‌گیر در اتاق و خانه و افسرده‌ای کنجگزین. برای دختر من، بودن در مدرسه، فقط برای درسخواندن نیست، بودن در اجتماع دوستانش است و ... .

سرش را رو به من نگه‌داشته ولی از زیر عینک نگاهش به روی میز است. شاید تأمل می‌کند و تحت تأثیر حرف‌های من قرارگرفته.

یک‌دفعه بلند می‌شود. قدوقوارهاش به نسبت چند لحظه پیش خمیده‌تر بهچشم می‌آید. به سمت میز همکارش می‌رود، همان‌که اسم خودش بالای سر اوست. احتمالاً یادش آمده که بخشنامه‌ای یا تبصره‌ای در گوشه‌کنار کشویِ میزش هست که استثنائی در آن نوشته‌شده و کلید این دربسته است. خوشحال می‌شوم. اگر مشکل ادامه تحصیل دخترک من حل شود، به هر نحوی شده، به بقیه خانواده‌های مبتلا، اطلاع‌رسانی می‌کنم تا از این امکان و تبصره استفاده کنند. این اطفالِ ابدی، به بودن در این فضا خو گرفته‌اند. اخراج آن‌ها از مدرسه، آسیب جبران‌ناپذیری به روح آن‌ها و صدمه‌ای ناگوار به خانواده آن‌هاست. چرا باید فهم قانوننویسان، این‌قدر نازل باشد و سن شناسنامه‌ای را ملاک تحصیل این بچه‌ها قلمداد کنند؟

یه زنگ بزن ببین سهمیه گوشت دفترچه‌ای را فروشگاه آورده؟

و همکارش، گوشی را برمی‌دارد و با حرکت سر و چشم، به شریعتی می‌فهماند که "آورده".

معذرت می‌خواهم.

این را شریعتی می‌گوید، به من. می‌رود جلو فایل گوشه اتاق و یکی از کشوهای آن را باز می‌کند. حتماً کشوی پروندۀ آیین‌نامه‌ها و بخشنامه‌هاست.

دفترچه‌ای را از کشو بیرون می‌آورد و ورق می‌زند. دفترچه را روی میز همکارش می‌گذارد و ... .گویی تمام‌کارهای و مسؤولیت‌های امروزش را انجام داده و دیگر کاری نمانده.

بله می‌فرمودید.

شریعتی است که پشت میزش نشسته. باز خودش ادامه می‌دهد:

به‌هرحال بخشنامه است. عرض کردم که دست ما نیست. از سازمانـ .......

هیمه‌ها یکی‌یکی گُر می‌گیرند. یک‌تکه زغالِ سرخِ سرخ بر جگرم می‌افتد، می‌سوزاند، می‌سوزاند، جگرم را سوراخ می‌کند و می‌رود پایین... و پایین‌تر؛ از جگرم می‌گذرد و ... فریاد ... نه عربده می‌کشم:

مردک نفهم! توِ کارشناسِ سنجشِ عقل و هوش، این‌قدر شعور نداری که بفهمی بخشنامه روح ندارد؟ بخشنامه عقل ندارد؟ بخشنامه... این بخشنامه‌ها... این بچه‌ها... این ... بچه من... این عطیه... این فرشتۀ خانه من ... این ...ا...

نه؛ نمی‌گویم. می‌سوزم، اما این‌ها را به تو نمی‌گویم. باید که در همین نادانی بمانی. حیف نام انسان است بر پیکر بی‌خردی چون تو. خفّت بر تو و این سازمان و اداره کل که واژه آموزش استثنایی را بر پیشانی دارد. ننگ و نکبت آفریدگار بر وجود تو و امثال تو باد. من آمده‌ام تا توراهی پیش پایم بگذاری؛ من آمده‌ام تا فرزند و جگر بندم، بتواند به‌حق حدِّاقلی و انسانی و اجتماعی خود که ادامه تحصیل است برسد. من آمده‌ام تا کمکم کنید که پرنسس فیونای خانه‌ام را به‌پیش پرنسس‌های دیگر برگردانم. پرنسسِ من... فیونای نازنین و کوچولوی من... .

تکه زغال دیگر نمی‌سوزاند. وجودم کرِخ و سرد است. نمی‌دانم که چرا گریه‌ام نمی‌گیرد؟ ...اشک هم شرمنده شده و خود را از رُخم پنهان می‌کند.

از اتاق شریعتی که بیرون می‌آیم، سلانه‌سلانه راه می‌روم تا آرام شوم. خشم، دشمن خرد است. نباید بگذارم این بی‌خردی‌ها، رنگ جامه آدمیت را تغییر دهد. به خود نهیب می‌زنم: هی! مگر انتظار معجزه داشتی؟! اینهم نشانی از هماهنگی با بقیه پاره‌های پازل جامعه‌ات است. توقع تو نامعمول و نامعقول است. امیدوار بودی به تو بگوید که "با قدمرنجهکردنتان، ما را از جهل مرکب بیرون کشیدید و آفتاب دانش را بر ما نورافشان فرمودید و قوانین نامعقول را بر ما نمایاندید و مشکلات شما و پرنسس نازنینتان را مرتفع کردیم و حالا بروید این پیام اصلاحات عمیق قانونی و آموزشی را به گوش همه عالم و آدم برسانید و ... !"

از سالن اداری بیرون می‌آیم. خط قرمز روی زمین را نشان می‌کنم و می‌روم. می‌دانم که به ساختمان پهلویی می‌رود. می‌رود می‌روم، می‌رود می‌روم و به زیرزمین می‌رسم. دخمه‌گاهی کم‌نور؛ چند مهتابی تلاش می‌کنند که نوری بتابانند.

دست‌کم دو بار عطیه را به اینجا آورده‌ام. نیمکت‌های کتار دیوار، ردیف به‌ردیف؛ و زن‌ها و بچه‌های چشمنگران. مثل همیشه مادرانی که کودکان معلول ذهنی یا جسمی خود را به امیدی مبهم، یا به نیازی روحی یا مادّی، به اینجا آورده‌اند؛ با برگه‌ای که معرفی‌نامه نامیده‌اند و گویی سند رهایی ایشان است از این رنج و یا دعای گشایشِ بخت فرزندشان است از معلولیت.

"شنوایی‌سنجی"، بینایی‌سنجی"، "سنجش هوش"، "آزمایشگاه"، "کاردرمانی" و ... ؛ تابلوهای اتاق‌های این سالن، برای بیننده‌ای که بارِ اول است آن‌ها را می‌بیند، شهری آرمانی را برای کودک معصوم معلولش مجسم می‌کند؛ و مرا بازمیکشاند به اولین باری که بهاینجا آمدم و پنداشتم به اتوپیا و پناهجای و آرامگاهِ روح و جسم کودک و همسرم - مریم- واردشده‌ام:

نه تنها بیاد!

نمیتونه حرف‌های شما را متوجه بشه؛ اجازه بدین بیاییم و کمکش کنیم.

کِی بود؟ سال هفتادوپنج؟ شاید. آوردیمش همین‌جا. تویِ همین سالن چندش‌آور. من و مریم باهم آوردیمش. هنوز انیمیشن شِرک درنیامده بود و عروسک پرنسس فیونا هم ساخته نشده بود که برایش بخریم تا تویِ دست‌های کوچولویش بگیرد و بگیرد و بگیرد؛ و آن‌قدر با آن بازی بکند که رنگ سبز لباسش برود.

آن‌وقت‌ها هنوز قلبش را جراحی نکردهبودیم؛ بغلش کردهبودم؛ توان راه رفتن طولانی نداشت و مدام صورتش کبود می‌شد. می‌دانستم که آن رگِ سیاهِ لعنتیِ چسبیده به سرخرگ، زورش زیاد شده و ناپاکی‌هایش را به‌صورت ظریف او می‌پاشد.

ناچار بودم. بیرون اتاق ایستادم. با اصرار زیادِ من، اجازه داد که مریم همراهش برود. اسمش را هم مثل چهره‌اش بهخاطر ندارم. چه فرقی می‌کند؟ یکی مثل همان روپوشسفیدهای دیگر اتاق‌ها که تابلویی بر سردر اتاقشان نصب است که یعنی "کارشناس هوش و استعداد تحصیلی"اند.

کلمات را تند تند می‌گفت... نمی‌ذاشت عطیه فکر کند... ازش اعداد را پرسید... عطیه که هنوز عددها را ... بلد نیست!... نمیذاشت من حرف بزنم ... هی می‌گفت شما حرف نزنید... من... فقط می‌خواستم حرف‌هایش را به عطیه ... بفهمانم... .

مریم می‌گفت؛ بریده‌بریده می‌گفت. کلامش در لایه‌لایۀ غممویه پیچیده و پیچیده‌تر می‌شد.

من مادرشم... من میدونم که کلمات را چطوری تلفظ میکنه و منظورش چیه... من... من با این بچه زندگی کردم ... م...

برگۀ گواهی، دست مریم بود. آقای کارشناس، عطیۀ شش‌سالۀ ما را در ردۀ سه‌ساله‌ها گنجاندهبود. شاید آن روزها سفارش حَشَمی، کارمند دانشگاه محل کار من و همکار آن کارشناس، در تشخیص میزان هوش دخترکِمان، تأثیر گذاشتهبود و اجازۀ ثبت‌نام در پیش‌دبستانی را به او دادهبودند.

اما امروز از آن گواهی تحصیلی چه مانده؟ غم اخراج عطیه از دبستان به جرم هفده‌سالگی و نه بهجهت توانایی و ناتوانی ذهنی.

چرا حالا بعد از چند سال به این سالن آمده‌ام؟ عطیه را از بغلم به زمین می‌گذارم و دستش را به مریم می‌دهم و از سال هفتادوپنج می‌آیم به امروز.

به طبقه بالامیروم تا یک درِ دیگر را هم بزنم و در این تارکخانه ناامیدی، روزنه و کورسویی بیابم.

من به شما پیشنهاد می‌کنم کـ...

اسماعیلی است مسئول ارزشیابی و امتحانات. قبلاً هم نمی‌دانم کی و برای چه پیش او آمده بودم. در سالن او را دیدم. راه می‌رود و مرا با خودش می‌کشد. راه می‌روم تا حرف‌هایم را به او بگویم. حرف‌ها و گلایه‌هایم را می‌شنود. فکری می‌کند و گویا فکر بکری به خاطرش خطور کرده؛ لب‌های تیره‌رنگش را از میان انبوه ریش و سبیل سیاهش می‌جنباند و می‌گوید:

بیایید دخترتان را بفرستید به مدرسۀ استثنایی روستایی. بخشنامه برای بچه‌های روستایی تا 18 سال هم اجازه ادامه تحصیل می‌دهد.

چی؟! روستا؟ بفرستیم روستا؟ کدام روستا؟

بفرستید تبادکان؛ سرویس توی شهر هم دارد... .

با عطیه می‌روم توی مینی‌بوس؛ مینی‌بوس پر از دختربچه‌های کم‌توان ذهنی و جسمی است. قد و نیم قد. چند تا پسر هم هستند. خانم مربی هم نشسته جلو و با راننده گپ می‌زند. کاری به بچه‌ها ندارد. مرا هم مثل عطیه، نمی‌بیند؛ یکی از دختربچه‌ها عطسه می‌کند؛ بینی‌اش آویزان می‌شود. لحظه‌ای بعد که سرش را برمی‌گرداند، به کنارۀ مقنعه‌اش کشیده می‌شود. پسرک کنار پنجره کیفش را باز می‌کند و آینه‌ای را به دخترک پهلودستی‌اش نشان می‌دهد. لبخند روی لب هردویشان ابدی می‌شود.

عطیه می‌نشیند کنار پنجره‌ای و فیونا را می‌آورد بالا و خیابان را به او نشان می‌دهد. باهم می‌خندند.

ماشین راه افتاده و من هنوز در سرویسم. عطیه عادت دارد با دست چپ بنویسد و کار کند. فیونا را هم به دست چپ گرفته و با او حرف می‌زند و لبخند میزنـ... ... ـــــــــــــــ

ترمز ناگهانی مینی‌بوس... سرِ عطیه ...خون، روی مقنعه‌اش... فیونا، روی آسفالت خیابان... پرنسس فیونای من...با بینیِ خون‌آلود گریه می‌کند... دخترکم گریه می‌کند. ترسیده... بچه‌های دیگر هم ترسیده‌اند... همۀ پرنسس‌ها وحشت‌زده‌اند، کف ماشین افتاده‌اند... .

نه! این‌که درست نیست بچه را بفرستیم با سرویس به بیرون شهر و... .

چرا؟... عیبی نداره!

نه!... مراقبت از بچه‌ها توی سرویس چه؟ ... نه... یک روز اگر مربی و مراقب همراهشان نباشد... .

... .

قانع نشده، ولی نگرانی‌ام به او اجازه نمی‌دهد پافشاری کند.

یک کار دیگر میشه بکنید.

بفرمایید.

بفرستیدش نهضت سوادآموزی. چهارم را که تمام کند؛ بعد برای پنجم بیاریدش متفرقه امتحان بدهد.

... .

تکه زغال گداخته و سرخ، روی چشمم می‌افتد؛ می‌سوزاند؛ بدجور. جگرم هم می‌سوزد؛ اشک هم نمی‌تواند گدازه‌های غمسوزِ جگر را سرد کند.

رنو پنج، آن‌طرف خیابان منتظر من است.

به قلم:ج.رسولی

26

ارسال نظر