شناسه خبر: ۶۴۷۵۰
لینک کوتاه کپی شد

گفت و گویی صمیمانه با همسر شهید مدافع حرم شهید جواد جهانی:

وقتی شهادت و دفاع از وطن شرط ازدواج می‌شود

.یک بار برای شام به پارک خورشید رفتیم. در آنجا صدای موسیقی بلند و افرادی که حجاب مناسبی نداشتند، باعث نارضایتی شهید شد و گفت بلند شوید برویم که اینجا جای ما نیست. بعد از آن هنگام تشییع پیکر شهدای غواص در هاشمیه شهید از مسئولان مراسم پرسید که آیا این شهدا در پارک خورشید دفن می‌شوند یا خیر که جواب منفی دادند. آن زمان شهید بسیار تاسف خوردند به همین علت وصیت کرد خودش در پارک خورشید دفن شود و معتقد بود حتی اگر بتواند یک جوان را تحت تاثیرقرار دهد برایش کافیست

وقتی شهادت و دفاع از وطن شرط ازدواج می‌شود

به گزارش سایت مشهد فوری ، امروز باید دومین گفتگویم را با خانواده شهدای مدافع حرم انجام می‌دادم.شهید "جواد جهانی" شخص مدنظرم بود که پس از هماهنگی با همسر ایشان قرار شد نه صبح در منزلشان گفتگویی باهم داشته باشیم.ساعت هشت صبح و خیلی زودتر از موعد سر قرار رسیدم اما به رسم ادب و خوش قولی باید تا ساعت ۹صبر می‌کردم.در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و الحق که در آن منطقه به علت نزدیکی به کوه‌ها هوا سردتر بود و حواس خودم را با تنظیم کردن سوالاتم پرت می‌کردم تا هم متوجه سرما نشوم و هم گذر زمان برایم سریع تر اتفاق بیفتد. بالاخره موعد دیدار فرا می‌رسد و به منزل شهید جهانی می‌روم.

خانمی با روبند در را بروی من و همکار عکاسم باز می‌کند.وارد خانه‌ای بسیار ساده اما پر از حال و هوای خوب می‌شویم و درست جایی مقابل عکس شهید جهانی می‌نشینم.شهید جواد جهانی خبرنگار روزنامه‌خراسان متولد ۱۳۶۰ بوده و در زمان شهادت ۳۵سال داشته است.
از ازدواج بانو "مریم خلقی" با این شهید غیور ۱۵سال می‌گذرد و حاصل این زندگی مشترک دو فرزند دختر ۱۳ساله و پسر ۸ساله اند.


گفتگویم را با سوالی درخصوص ازدواج آن دو شروع می‌کنم و می‌خواهم برای مخاطبان اخبار مشهد بگوید چه شد که به خواستگاری شهید جهانی پاسخ مثبت داده است؟

شهید جهانی عاشق شهادت بود. همان روز اول که خواستگاری‌ام آمد خواسته عجیبی داشت که در ابتدا تعجب مرا برانگیخت اما وقتی به عمق معنای حرف‌هایش فکر کردم دانستم وی یک بزرگ مرد واقعی است.
ایشان به من گفت اگر روزی در این کشور جنگ شود من هم خواهم رفت و شرط من برای ازدواج این است که همسرم آن را بپذیرد.
در آن لحظه من با خودم گفتم مگر می‌شود دوباره جنگ راه بیفتد؟اما آنقدر خالصانه این حرف را زد که به او پاسخ دادم حتی اگر خودتان هم نروید من شما را می‌فرستم.
شهید جهانی وقتی به شما گفت که قصد دارد به سوریه برود چه واکنشی نشان دادید؟
ایشان دو سالی بود که پیگیر رفتن به سوریه شده بود و تمام کارهایش را انجام داده بود و من خبر نداشتم. وقتی خبردار شدم که قرار است برود گفتم شما گفتی اگر در کشور خودمان جنگ شد رضایت بدهم بروی اما سوریه کشور ما نیست.
خوب یادم است که شب شهادت امام کاظم علیه الاسلام بود که رو کرد به آسمان و گفت یا موسی‌بن‌جعفر خودتان به دل همسرم بیاندازید راضی شود تا بروم.
آن شب خواب دیدم به همراه همسرم به سوریه رفته‌ایم. زنان عرب زیادی آنجا بودند. مردان برای نبرد رفتند و یکی از فرماندهان ما را در پناهگاهی برد و گفت اینجا به زودی تخریب می‌شود و همه کشته خواهند شد اما ما باید تا آخرین قطره خون‌مان از شما دفاع کنیم.
ترس و وحشت بر من غلبه کرده بود راهی مکانی شدم که سقف نداشت آنجا شروع کردم به دعا کردن و گفتم خدایا مرا ببخش که رضایت نمی‌دادم همسرم برای دفاع از این مردم بی‌دفاع به سوریه بیاید درحالی که خودم انتظار دارم الان از همه جای دنیا برای کمک به ما بیایند.
وقتی از خواب پریدم خوابم را برای همسرم تعریف کردم و ایشان به من گفت مرا با مادری آشنا می‌کند که چند فرزند خود را به میدان نبرد فرستاده است و آن بانو مادر شهید اسدی بود و رفت و آمد با خانواده شهدا باعث شد فرهنگ شهادت بیشتر در وجود من نهادینه شود به ویژه اینکه در آخرین تشییع پیکری که باهم بودیم به من گفت برایش دعا کنم؛ شب وداع با شهید عطایی بود که نزد مادر ایشان رفتم و دستشان را بوسیدم و گفتم برایمان دعا کنید این سعادت قسمت ما هم بشود.

آخرین باری که قبل از شهادت با ایشان صحبت کردید کی بود و چه حرف‌هایی بین‌تان رد و بدل شد؟
دفعه آخر از حلب زنگ زد و گفت اینجا درگیری شدید شده و شاید چند روزی نتوانم تماس بگیرم اما اگر هر اتفاقی بیفتد راضی‌ام به رضای خدا و از من پرسید که آیا من هم راضی ام که پاسخ مثبت دادم و پرسید به خودش توکل کنیم؟ که گفتم توکل بر خدا و به مشیت او راضی هستم.
ایشان به من گفت اگر قسمت من به برگشتن نبود می‌خواهم به کسانی که مرا یاد می‌کنند بگویی بجای من حضرت فاطمه(س) را یاد کنند و سه بار بگویند"یا زهرا(س)".
به ایشان گفتم انشالله حتما برمی‌گردی که دوباره همان گفته‌ها را تکرار کرد و از من قول گرفت به حجاب حضرت زهرا(س) تاسی کنم و به پیروی از بانو روبند بزنم.

برای مخاطبان مشهد فوری از نحوه شهادت‌شان بگویید.
شهید جهانی فرمانده توپخانه بود. اما آن روز به همراه ۲نفر دیگر که یکی از آنها شهید حسین حریری بود بعنوان تخریب‌چی و برای خنثی کردن بمب‌ها پشت خط رفته بودند و هنگامی که خنثی‌سازی تمام می‌شود زنی پیداش می‌شود و اصرار می‌کند از منطقه بمب‌گذاری شده باید رد شود و به خانه‌اش برسد در همین حال وقتی به زمین برمی‌گردند داعش با کنترل بمب‌ها را منفجر می‌کند.
نکته قابل توجه آن است که ایشان همیشه آرزو داشت مانند بانو فاطمه زهرا(س) از ناحیه پهلو مجروح و شهید شود و در این انفجار از ناحیه کمر دچار آسیب می‌شود و درهمان حال به سجده می‌رود و یک ساعت بعد در حالی که شهید خزاعی ایشان را به بیمارستان رسانده بود به شهادت می‌رسد و شهید خزاعی نیز در راه بازگشت از بیمارستان با اصابت راکت به شهادت می‌رسد.
آخرین باری که به مشهد آمده بود از سپاه تماس گرفتند و گفتند درخواستش برای خدمت در سپاه پذیرفته شده و می‌تواند با ارائه مدارک به استخدام سپاه درآید همزمان برای اعزام به سوریه نیز همان روز با ایشان تماس گرفتند و ایشان به من گفت تصور میکنم در آزمایش الهی قرار گرفته ام چرا که هم عاشق خدمت در سپاه هستم و هم عاشق جهاد در سوریه به نظر شما کدام را انتخاب کنم؟ پاسخ دادم خودت کدام را می‌پسندی که گفت سپاه همیشه هست اما دعوت بی بی زینب(س) همیشه اتفاق نمی‌افتد و ترجیح می‌دهم دعوت ایشان را لبیک بگویم.

خبر شهادت ایشان را چگونه شنیدید و واکنش‌تان چه بود؟

شهید جهانی آنقدر مرا با خانواده شهدا انس داده بود که آمادگی پذیرفتن شهادت ایشان را داشتم.شام غریبان امام حسین(ع) بود که در خیمه محله‌مان شمع روشن کردیم ایشان به من گفت دعا کنم تا بی‌بی زینب قبولش کند من هم وقتی شمع روشن می‌کردم دعا کردم اگر قسمت همسرم شهادت بود من نیز به شهدا خدمت کنم و منزلم را بیت‌الشهدا قرار دهم.
از آخرین گفتگوی تلفنی که باهم داشتیم چهار روز می‌گذشت و از ایشان خبری نداشتم.صبح در تلویزیون شهید خزاعی را دیدم که درحال تهیه گزارش بود و پشت سرش خمپاره منفجر شد.دیدن این صحنه مرا منقلب و نگران کرد تا بعدازظهر برای سلامتی رزمنده‌ها و همسرم آیه الکرسی می‌خواندم و بعدازظهر در خواب همسرم را دیدم که گفت دلم برایت تنگ شده بود آمدم ببینمت و شما را با خودم ببرم. وقتی به ایشان نزدیک شدم چشمهایش سرخ‌رنگ بود و مشخص می‌شد درد زیادی را تحمل می‌کند تا خواستم بپرسم چه اتفاقی افتاده از خواب پریدم اما دلشوره داشتم تا اینکه دامادمان گفت عصر امروز شهید خزاعی به ‌شهادت رسیده است درحالی که من صبح گزارش‌های ایشان را در صداوسیما دیده بودم. شنیدن این خبر مرا منقلب کرد درحالی که نمی‌دانستم همسرم پیش از ایشان شهید شده است.
شب هم دو نفر از دوستان ایشان تماس گرفتند و جویای احوالش بودند اما گفتم خبری از همسرم ندارم.

معمولا شهیدجهانی نمی‌گذاشت مدت بی خبری‌مان از هم طولانی شود. فردای آن شب مطئن بودم بالاخره با من تماس می‌گیرد؛بچه‌ها را داهی مدرسه کردم و چشم انتظار زنگ تلفن بودم که زنگ زد با خوشحالی به طرف آن رفتم اما شماره پدرم را دیدم جواب که دادم پدرم از حال خودم پرسید و سوال کرد آیا از همسرم خبری دارم یا خیر؟
این پرسش‌ها مرا به شک انداخت و گفتم آمادگی شنیدن هر خبری را دارم اما پدرم گفت جواد مجروح شده و شدت جراحت بالاست. ناگهان یاد سایر خانواده شهدا افتادم که خبر شهادت‌شان را به این شکل به آنها می‌دادند و به پدرم گفتم خوابی دیده‌ام که مرا نگران کرده و بعد از آنکه خوابم را برایش تعریف کردم پدرم گفت که جواد به آرزوی قلبی‌اش رسیده است.در آن لحظه بغض کرده بودم اما خدارا شکر کردم که حضرت زینب(س) ایشان را پذیرفته‌اند.

واکنش بچه‌ها چه بود؟ دخترم وقتی از مدرسه برگشت متوجه ماجرا شد و در آن برهه زمانی به سختی نبود پدرش را پذیرفت اما پسرم در ابتدا متوجه نبود و فکر می‌کرد شهادت بازگشت دارد برای همین روزی که در فرودگاه منتظر پیکر شهید بودیم خوشحال بود و می‌گفت پدرم کی می‌رسد؟ اما وقتی پیکر پدرش را دید شوکه شد و تا چند روز با کسی حرف نمی‌زد. اما الان بهتر این موضوع را پذیرفته‌اند چون می‌دانند پدرشان عاشق شهادت بود حتی دعا می‌کرد علی پسرمان هم در رکاب امام زمان(عج) به شهادت برسد.

دلتان برای شهید جهانی تنگ نشده است؟
بغضش را قورت می‌دهد و می‌گوید: وقتی دیدم در آرزوی شهادت آب می‌شود رضایت دادم که به این آرزو برسد راضی نبودم اذیت شود و آرزو به دل بماند اما دفعه اول که رفته بود بعد از ۲۰ روز که تماس گرفت آنقدر دلتنگ بودم که تا ۵ دقیقه اول نمی‌توانستم صحبت کنم و فقط گریه می‌کردم و بعد از او پرسیدم حالا به آرزویت رسیدی؟پاسخ داد همیشه از تو ممنونم که مرا به آرزویم رساندی.

از صحبت‌هایتان چنین به نظر می‌رسد که ‌عشق بین شما دو نفر خیلی فراتر از یک دوست داشتن و رابطه زناشویی بوده. کمی برایمان از این عشق بگویید.

من در تلفنم نام همسرم را با عنوان "شهید زنده " ذخیره کرده بودم.یک روز اتفاقی آن را دید و درباره علتش سوال کرد که به ایشان گفتم آنقدر جوانمردی و اخلاق در شما می‌بینم و عشق شهادت داری که برای من شهید زنده‌ای. قبل از رفتنش برای آخرین بار صدایم زد و گفت شماره‌اش را بگیرم وقتی این کار را کردم دیدم شماره مرا با عنوان"شریک جهادم و مسافر بهشن " ذخیره کرده بود و گفت از اول زندگی شریک هم بوده‌ایم و تا آخر خواهیم بود و فکر نکنی دوری از شما برایم آسان است اما من با ارزش‌ترین دارایی‌ام را به خدا می‌سپارم و می‌روم.

چرا شهید جهانی را در پارک خورشید به خاک سپرده‌اند؟

وصیت خودشان بود.یک بار برای شام می‌خواستیم بیرون از منزل برویم که به پارک خورشید رفتیم. در آنجا افرادی که حجاب مناسبی نداشتند و صدای موسیقی خیلی زیاد بود. کمی که آنجا ماندیم شهید نتوانست بماند و گفت بلند شوید برویم که اینجا جای ما نیست. بعد از آن هنگام تشییع پیکر شهدای غواص در هاشمیه شهید از مسئولان مراسم پرسید که آیا این شهدا در پارک خورشید دفن می‌شوند یا خیر که جواب منفی دادند. آن زمان شهید بسیار تاسف خوردند که چرا برای پیشبرد اوضاع فرهنگی و عقیدتی در شهر از حضور شهدا بهره‌ نمی‌برند و آنها را از مردم دور می‌کنند به همین علت وصیت کرده بود خودش در پارک خورشید دفن شود و معتقد بود حتی اگر بتواند یک جوان را تحت تاثیرقرار دهد برایش کافیست و اتفاقا چندماه بعد از دفن ایشان دخترجوانی درحالی که ‌اشک میریخت نزد من آمد و گفت اتفاقی به همراه دوستش سر مزار ایشان رفته و شروع به درد دل کرده است که شب خواب شهید را می‌بیند و بعد از آن به کلی تغییر می‌کند و محجبه می‌شود.

گفتگوی ما با آنکه هنوز هم ابعاد زیادی برای ادامه دادن داشت به اتمام رسید و من فکر می‌کنم بعضی آدم ها چقدر دل بزرگی دارند و گذشتن از عزیزترین‌ها به چه ایثاری نیاز دارد.



22

  • محمود.اسدی ارسالی در

    وصیت شهدا ادم را منقلب که چقدر دل بزرگی داشتند روحشان شاد

  • محمداوسو ارسالی در

    جواد جان همکارعزیزم امیدوارم روزقیامت شفیع ماباشی درپیش حضرت زینب ع
    همکارشما محمداوسو

ارسال نظر