شناسه خبر: ۶۷۵۸۳
لینک کوتاه کپی شد

راننده ای که نزدیک به یک ماه گرفتار تروریستها بود

افغانستانی ها مردمانی گرفتار در بند طالبان که انواع‌واقسام خطرها، فرازهاوفرودها و از دست دادن‌ها و به‌دست آوردن‌ها، در زندگی اغلبشان وجود دارد و به خاطره کهنه روزگار آن‌ها تبدیل شده است.

راننده ای که نزدیک به یک ماه گرفتار تروریستها بود

گفت وگو با افغانستانی ها به تنهایی یک ملودرام اکشن و تراژیک است. انواع واقسام خطرها، فرازهاوفرودها و از دست دادن‌ها و به‌دست آوردنها، در زندگی اغلبشان وجود دارد و به خاطره کهنه روزگار آنها تبدیل شده است

با علی حسینی، راننده محجوب و خوش مشرب افغانستانی، درباره اوضاع و احوالش حرف زدیم و درباره گذشته‌اش و زمان حالش که مسیر مشهد-هرات را هفته ای چند روز می‌رود و برمی‌گردد.راهی که او و مسافرانش طی می‌کنند، جز مرگ انتظار دیگری از آن ندارند.

به سختی در مدرسه ثبت نامم می‌کردند
علی حسینی هستم؛ فرزند نوروز، متولد شهر هرات در افغانستان. ســال۱۳۵۹ که جنگ با روسها در افغانستان شدت گرفت، پدر و مادرم به مشهد مهاجرت کردند و در منطقه درمانگاه سیلوی این شهر ساکن شدند. پدر مــن در هــرات آرایشــگر بود و بــه ایران کــه آمد، آرایشــگری را ادامــه داد و مغازه ســلمانی زد. من در آن زمان پنج ســاله بودم. آنوقت‌ها افغانســتانی ها را به سختی در مدارس ایرانی ثبت‌نام می‌کردند.به خاطر مشکل مالی نتوانستم درس بخوانم .من به مدرســه عسکریه در کوچه عباسقلیخان میرفتم. این مدرســه ویــژه افغانســتانیها و صاحــب آن آقایی به نام حاج حســین آقا بــود که خودش افغانســتانی بود. من هفت ســال در آنجــا درس خواندم. در آن مدرســه معلمها و دانش آموزان همه افغانســتانی بودند. بعد از هفت ســال باید درس حــوزوی می‌خواندیم کــه من به دلیل مشــکلات مالی خانواده، نتوانستم درســم را ادامه بدهم و همان زمان شروع به کار خیاطی کردم.
کلاهمان را برداشتند
بعدهــا ازدواج کردم. دیگر خیاطی کفــاف هزینه هایم را نمی‌داد. سال۱۳۹۰ زابلی‌ها از سمت زابل-زاهدان اجناس چینی می آوردند و من آنهــا را در کوچه عباســقلیخان خریدوفــروش می‌کردم. بعدها هم از همان اجناس به تهران می‌فرستادم. پس از مدتی، آشنایی من با بازاریهای تهران بیشتر شد و خرید اجناس تغییر کرد. همین موضوع موجب شــد که بعضی از آنها پول من را پرداخت نکنند و کلاهم را بردارند. به تهران رفتم ولی جای آنها را پیدا نکردم و سرمایه خودم را از دست دادم.

همین که آمدم به سمت پایین حرکت کنم، دیدم یک آدم ریش بلند با کالش بغل شیشه ماشین ایستاده است و دستور داد که پیاده شوم. ناگهان در را باز کرد. از یقه من گرفت و من را روی زمین انداخت. من اعتراض کردم ولی او با قنداق تفنگ، من را ...

بازگشت به هرات
از کار در ایــران ناامید شــده بودم؛ چون میدیدم که بعد از ســالها کار در این کشور هیچ پولی برای من نمانده است. همین شد که با همسر و دو دختر خردسالم به هرات رفتیم.آن روزها طالبان تازه در افغانستان شکست خورده بودند و ما به امید یک زندگی بهتر به هرات بازگشــتیم. تا سال۱۳۹۲ در کشــورم زندگی کردم. سال اولی که به هرات بازگشــتم، یک مغازه باز کردم، اما بازار خراب بود و مغازه را جمع کردم. به دلیل آشنایی که با بازار ایران داشتم، از هرات اجناســی مثل پارچه را به مشــهد می آوردم تا ســال۸۴-۸۵ که جاده هرات- دوقارون را ایران ســاخت و قوانین گمرک عوض شد. با ساخت جاده، رفت وآمد مســافران در این مسیر بیشتر شد. این موضوع باعث شد که من با ماشین شخصی در مسیر هرات-مشهد مسافر جابه جا کنم.
هرات- مشهد ۴۱5 کیلومتر
قبل از من در این مســیر هشــت نفر فعالیت می‌کردند و من با اخذ مدارک الزم در مسیر هرات-مشهد مشغول به کار شدم. چند سالی است که این کار بین المللی شــده است. شرکتهایی در دو کشور تأسیس شده است و مسافر را در این مسیر جابه‌جا می‌کنند. اکنون نزدیک به ۱۵۰ماشــین در این مســیر در رفت‌وآمد هستند. تقریبا روزی ۵۰ماشــین از هرات به مشــهد می آیند و از مشــهد به هرات می‌روند. از ترمینال مشــهد تا ورودی شــهر هرات، ۴۱۵کیلومتر اســت. ما ســاعت ۳۰:۳صبح از خانه حرکت می کنیم و ساعت۱۱ به هرات میرسیم. اگر مسافر باشــد، برمی‌گردیم و اگر نباشد، شب را در هرات می‌مانیم.
هزینه ســفر از مشــهد به هرات ۷۵هزار تومان اســت و از هرات به مشــهد، هزار و ۳۰۰افغانی. سال اولی که رفت‌وآمد را در این مسیر شــروع کردم، کرایه هر نفر ۵هزار تومان بــود. من در هرات به لهجه هراتی و در مشهد به لهجه مشهدی صحبت می کنم.هرات سفری شیرین برای ایرانی‌هاست بیشتر مسافران ایرانی که در این مسیر رفت‌وآمد می کنند و مجبورند که به هرات بروند، یا مهندس هستند که برای رسیدگی به دستگاهی در شــهرک صنعتی هرات به این شهر می‌روند یا کسانی هستند که به دنبال اقوام دور خــود می‌گردند و به هرات ســفر می‌کنند. آنان هنگامی که قرار اســت از مرز خارج شــوند، بــه خانواده های خود تلفن می‌زنند و از آنها حلالیت می‌خواهند، اما بعد از یک هفته ده روزی که قرار است بازگردند، وقتی آنها را سوار می‌کنم که برگردیم، می‌بینم از هرات خوششان آمده است و از این سفر لذت برده اند. آنان می‌گویند افغانستان از دور، خطرناکتر از واقعیت آن است.

12شبانه روز در آنجا ماندیم و روزها را با صدای اذان مسجد، میشمردیم. فقط روزی یکبار برای رفع حاجت، ما را از گودال بیرون میآوردند

با قنداق تفنگ کوبید به من و پرتم کرد توی گودال
سال۱۳۹۲ خانه ما هرات بود. یکی از دوستان ما به نام حاجی‌بشیر مهدیزاده که در این شــهر زندگی می‌کرد، به من زنگ زد که من با دختــر و نوه‌ام برای درمان به مشــهد می‌روم، شــما ما را ببرید. من ناهار خوردم و ســاعت۳۰:۱ بعدازظهر به دنبال حاجی‌بشیر رفتم و آنها را ســوار ماشــین کردم. نزدیک ساعت۲ به منطقه‌ای
به نام هتل‌سفید رســیدیم. از هتل‌ســفید نزدیک به چهار دقیقه گذشــتیم. بعد از پیچ دیدم که جاده به وســیله دو تریلی بســته شده اســت. یک تریلی از طرف ایران می‌آمد که سیمان بار زده بود، یک تریلی هم به سمت ایران می‌رفت که خالی بود. سمت چــپ، جوی آب بود و امکان نداشــت ما به پایین برویم. ســعی کردم از ســمت راســت تریلیها را رد کنم. هیچ راننده‌ای نبود و من فکر کردم که راننده‌ها پشــت تریلی‌ها هستند. همین که آمدم به‌ســمت پایین حرکــت کنم، دیدم یــک آدم ریش‌بلند با کالش در بغل شیشه ماشین ایســتاده است و دستور داد که پیاده شــو، پیاده شو. ناگهان در را باز کرد. از یقه من گرفت و من را روی زمین انداخت. من اعتراض کردم ولی او با قنداق تفنگ، من را زد. مســافران هراسان به من نگاه می‌کردند. در همین حال دو تا تیر، بغلدست من شلیک کرد و دوستش از آنطــرف جــاده بـالا آمد و پیرمــرد را از ماشــین پیاده کرد و با قنداق او را هم زد. در گودالی در نزدیکی همانجا یک ماشــین استیشــن بود که مــا را داخل آن انداختنــد. درکنار ماشین یک فرد مسلح هم بود. دختر آقای مهدیزاده و نوسه‌اش در ماشــین بودند و ما را در ماشــین ســفید مخفی کردند. فرمان ماشین سمت راست بود. از همان ماشینهایی که در پاکستان زیاد استفاده می‌شــود. ما را در ماشین جابه‌جا و حرکت کردند. همین که راه افتاد، پرسید: حاجی‌بشــیر کدامیک از شماست؟ پیرمرد ِ همراه من گفت: من هســتم. از او سوال کرد که تو در شرکت نفت هســتی؟ او گفت: آری. بعــد موبایل خود را برداشــت و به یکی از دوستانش زنگ زد و با زبان پشتو گفت: »حاجی‌بشیر را گرفتیم.«۲۸ روز در بند طالبان بودم بعد از مدتی در وسط دشت نگه داشــت. ما را بازرسی کردند و همه لوازممان را گرفتند. چشمهای ما را بستند و بعد از اینکه جای من و حاجی‌بشیر را در ماشین عوض کردند، دوباره ماشین راه افتاد. یک ساعت ونیم رفت و یکجا خاموش کرد. به دوستانشان زنگ زدند که به دنبال ما بیایند. بعد از یک ساعت یک ماشین آمد و ما را به ماشین دیگری منتقل کردند. جایی که نگه داشت، هوا تاریک شده بود. ما را به طویله‌ای بردند و در گودالی انداختند. با زنجیر پاها و دستهای ما را بستند و رویمان را با کیسه و کاه پوشاندند.12شــبانه روز در آنجــا ماندیــم و روزهــا را با صدای اذان مســجد، می‌شــمردیم. فقط روزی یکبار برای رفع حاجت، مــا را از گودال بیرون می‌آوردند. شببه شــب یــک تکه نان محلی با دو اســتکان چای به ما می‌دادند و به ما می‌گفتند به رئیس ما نگویید به شما نان داده‌ایم. در این 12شــب هیچ سؤالی از ما نپرســیدند. بعد از شب دوازدهم بزرگشان آمد.ما را بالای تپه‌ای بردند و به خانواده‌هایمان تلفن زدند. به ما گفتند بگویید ما زنده هستیم و هرچه اینها به شما میگویند، اجرا کنید و ما هم دســتور را اجرا کردیم. بعد از آن خودشان با خانوادههای ما تماس میگرفتند.
بعد از اولین باری که زنگ زدیم و شماره های ما را داشتند، می آمدند از ما سوالاتی میکردند تا اینکه یک شب آمدند و گفتند: حاجی‌بشیر! شــما ماشــین هایلوکس قرمز داری؟ خانه شــما در نزدیکی خانه اسماعیلخان است؟
بعد حاجی‌بشیر متوجه شــد که منظور اینها حاجی‌بشیر خوافی از تاجران سوخت است. فهمیدیم همان روزی که ما در راه ایران بوده‌ایم، او هم با اختلاف 20دقیقه از ما از همانجا رد شــده اســت. کسی که گزارش ما را داده، اشــتباه کرده بود و تشــابه اسم مســافرمعروف، ما را به دردســر انداخته بود. خود آنها گفتند که ما اشــتباه گرفته ایم. قرار بود ما از حاجی‌بشیر ۳میلیون دلار بگیریم، حال شما ۵۰۰هزار دلار به ما بدهید تا آزادتان کنیم. حاجی‌بشــیر مهدیزاده گفت که من کارگر هســتم و ماهی ۱۵هزار افغانــی درآمد دارم و پول آنچنانی نداریم. هر روز ما را به بالای تپه می‌بردند و به خانواده‌هایمان زنگ می‌زدند. به مــا می‌گفتند جیغ بزنید تا آنها بــه ما پول بدهند. تهدید می‌کردند که اگر پول ندهید، ما اینها را می‌کشیم.آنهایی که ما را گرفته بودند، پشتوزبان بودند و فارسی را با لهجه های متفــاوت حــرف می‌زدند. بعدهــا فهمیدم کــه مــا در نزدیکی مرز افغانستان-ترکمنستان زندانی بوده‌ایم. خلاصه از ۵۰۰هزار دلار به ۵۵هزار دلار راضی شدند. ما ۲۸شب در اسارت آنها بودیم، تااینکــه بعد از اذیت کردن‌هــای زیاد، ۵۵هــزار دلار از ما گرفتند و آزادمان کردند.
سالم به مشهد
بعــد از آن حادثه، ایــن کار را رها کردم. پــدرم از ایــران آمد و گفت هرطور شده، باید کنار ما باشید. دوباره از هرات به مشهد مهاجرت کردیــم. چون ماشــینم را بــرای پــول آزادی فروختــه بودند، هیچ سرمایه‌ای نداشــتم. دوباره با همکاری یکی از دوستانم در همین راه مشــغول به کار شدم. این مســیر هنوز ناامن اســت و بعد از آن، همکاران من را هم ربودند. من اولین نفر بودم. مشکل دیگری که در مرز وجود دارد، شلوغی مرز است. دلیل آن، قطع و وصل شدن زیاد سیستم‌های گمرک دوقارون است. در گمرک افغانستان، مشکلات بیشتری وجود دارد.

22

ارسال نظر