گفتگو با مسعود نیکدل هنرمند پرفرمنس آرتیست و پیکر تراش و فعال محیط زیست
بی هنری مسئولان، بیخبری مردم
محیط زیست ایران دارد نابود میشود اما مسئولانش در بند بروکراسی ماندهاند. مردم هم این خطر بزرگ را درک نکرهاند درنتیجه با سرعت بالا داریم به روزهای خشکسالی و هوای آلوده نزدیک میشویم.
هنوز یک سال نشده که از مشهد هجرت کرده، ولی گاه دلش هوای نشانههایی که در این شهر گذاشته میکند و برای دیدار آنها هم که شده میآید. وقتی شنیدیم مشهد است، از او دعوت کردیم به دفتر اخبار مشهد بیاید و از یادگارهایش بگوید. نیکدل با تراشیدن تنۀ درختان بیثمری در چند نقطه از مشهد و تربت حیدریه و تبدیل آنها به پیکرههایی زیبا، اثاری خلق کرده تا دوباره بتوانند نشاط به شهر ببخشد. از مورچۀ پارک ملت و مجسمههای مقابل بازارچه کتاب گلستان تا کاج های خشکیده باغ ملی تربت حیدریه. اما او با پرفرمنسهایش به شهرت رسید و به قول خودش گِرِید بین المللی پیدا کرد. روش این شیوه هنری، دیگر بازی کردن نیست، هنرمند واقعا به دل ماجرا میزند و اتفاقی را تجربه میکند تا نتایج عملی ناشی از آن را به مردم بنمایاند. او در اولین اقدام سعی کرد روند خشک شدن کره زمین را تجربه کند. پای صحبتش نشستیم تا از تجربههای موفق و نا امیدی های تجربه آموزش بشنویم. همراه ما بخوانید از مشقتهایی که نیکدل بر خود وارد کرده تا مردم را نسبت به بحران بزرگ محیط زیستی ایران آگاه کند...
چطور شد که محیط زیست برایتان دغدغه شد؟
پدربزرگ من کشاورز بود و این روحیه طبیعت گرایی و پرورش دادن احتمالا از طریق ژنهای او به پدرم رسید. او خیاط شد و به تبع آن با پرورش ژن هنری در او، من به سراغ هنر و خلق آثار هنری رفتم و البته این علاقه به طبیعت، در آفرینش و حتی موادی که استفاده میکردم تاثیر داشت. درواقع کار هنریم را با گرایش طبیعت دوستی بود و بعد با درک بحرانهایی که طبیعت مورد علاقه من را تهدید میکرد، به فعالیت در زمینه محیط زیست گرایش پیدا کردم. اولین جرقهاش هم در یک جلسه سمنهای محیط زیستی در مشهد ایجاد شد. وقتی شنیدم ده سال بیشتر تا ایجاد شدیدترین حالت بحران آب ایران باقی نمانده و 50میلیون نفر از مردم ایران باید از این منطقه کوچ کنند! این حرف تاثیر زیادی بر من گذاشت و با خودم گفتم که باید تمام تلاشم را بکنم تا عمق این فاجعه را برای مردم ملموس کنم. به همین دلیل به سراغ پرفرمنس «تجربه بحران» رفتم.
پرفرمنس چیست؟
بگذارید کمی از هنر پرفرمنس بگویم و بعد تجربه بحران را توضیح دهم: در این هنر فرآیند به وجود آمدن یک اثر می شود خود آن اثر و محصول دیگری جز احیانا فیلم مستند شده آن نخواهید داشت. این ویژگی باعث شد تا من قبل از اجرای اولین اثر خود از دوست مستندسازم، آقای "سید احسان نیکبخت" درخواست کنم تا همراه و همپای من در این مسیر سخت پا بگذارد اینگونه شد که با توجه به بخش اول فامیل هایمان که هردو "نیک" است، من پیشنهاد اسم "2niks pictures" را برای گروهمان مطرح کردم که روی آن توافق شد و کار را شروع کردیم. مهمترین ویژگی پرفورمنس آرت این است که شخص آرتیست، عملاً آن اتفاق را تجربه می کنند و هیچ بازی کردن نقشی وجود ندارد. چند نمونه معروف آن در جهان اقدام فردی در ژاپن بود که پس از به رای گذاشتن سوالی با این مضمون که " آیا بدن خود را با تیغ برش دهم؟" به جواب "آری" رسید و اقدام به این کار کرد تا به مردم نشان دهد چقدر رای آنها اهمیت دارد و یا مردی که یک هفته در قفس با گرگی وحشی زندگی کرد و در طی این زمان با اون دوست شد، تا نشان دهد حتی با حیوانات درنده هم میشود در صلح و صفا زندگی کرد پس چرا با آدم ها نشود زندگی کرد.
پرفرمنس در فارسی به "هنر اجرا" ترجمه شده است و اغلب به نادرست، در قالب هنرهای نمایش قرار گرفته. در حالی که کاملاً تکنیکی از سبک پستمدرن است، چون نه جسمیت دارد و نه جنبه نمایشی. به عنوان مثال، در هنرهای نمایشی شما میتوانید درد داشتن را بازی کنید. اما در پرفورمنس شما واقعا درد را تجربه میکنید. مانند تجربۀ «تجربۀ بحران» من که سعی کردم فرآیند خشک شدن را همانگونه که زمین تجربه می کند، تجربه کنم. برای این کار بر روی بدنم دوغاب گِل ریختم و در فضای باز برج میلاد، در سکوت و سکون نشستم. با گذر زمان این گلها شروع به خشک شدن کرد و پوست و اعصاب من را تحت تاثیر قرار داد. ضعف جسمی و لرزش در بدنم نمایان شد و سرما مرا دربر گرفت. عدم توانایی در دیدن و حرف زدن به مدت طولانی و در شرایطی که کاملا هوشیار بودم، بسیار سخت و زجر آور بود و مرا وارد دنیایی برزخ گونه کرده بود. با دوستان هماهنگ کرده بودیم تا جایی که بدن من تاب تحمل این فرآیند را دارد مرا به حال خود بگذارند. بعد از گذشت سه ساعت، یکی از حاضرین در محل اجرا که دختربچهای بود پیشقدم شد تا به کمک من بیاید. در اثر این اجرا مدت یک هفته صورت من دچار فلجی موسوم به "فلج بل"
شد و تمامی اعصاب آن از شدت سرما به حالت بی عملی درآمد. اما فکر میکنم کار تاثیر گذاری شد و من بازتابش را در انتشار فیلم و عکس های آن دیدم. حتی مورد توجه رسانهها و هنرمندان خارجی هم قرار گرفت تا جایی که مستند آن در خارج از ایران هم منتشر و در گالری هنری به نمایش درآمد.
از او از دیگر اجراهای هنریاش پرسیدیم و او با قصۀ «دور از چشم اما همراه» شروع کرد: حکایت ظروف پلاستیکی و بطریهایی که به راحتی میخریم و حتی ممکن است با خیال راحت در سطل زباله میریزیم، حتی با خود احساس با فرهنگ بودن داریم که آن را در خیابان یا طبیعت رها نکردهایم. اما در حقیقت این کار را بدون اینکه لحظهای فکر کنیم، "این زبالهها سالهای سال در طبیعت خواهند ماند و آسیب ناشی از آنها همیشه مارا دنبال خواهد کرد". برای نشان دادن این حقیقت تلخ، تعداد زیادی بطری پلاستیکی را با نخ به دست و پایم بستم طوری که به دنبالم روی زمین کشیده شوند و راه رفتن در خیابان شلوغ ولیعصر تهران را برای من و دیگران سخت کنند. در خیابان مدتی راه رفتم از عکس العمل مردم میشد فهمید تعجب کردهاند و دارند به علت این حرکت فکر میکنند همان هدفی که دنبالش بودم.
کار دیگرم برای نشان دادن عواقب ریختن زباله ها در سطح شهر بود. زباله هایی که از نظر ما، خیلی هم زباله نیستند یا به اصطلاح کوچک می آیند.نام این اثر را "شهر من، لباس من است." گذاشتم. این اثر به سفارش جشنواره فجر در بهمن 94 طراحی و اجرا شد. با کمک پدرم، پنج دست کت و شلوار خاص دوختیم. لباسی با دو لایه شامل متقال سفید و یک لایه پلاستیکی که بر روی آن دوخته شده بود و میان این دولایه را با زبالههایی که به راحتی تولید و در شهر رها میکنیم پر کردم. لباسی را در طی یک اجرای هنری، با ته سیگار هایی که مردم در خیابان ولیعصر تهران به زمین انداخته بودند پر کردم. با همین لباس وارد مراسم افتتاحیه جشنواره بین المللی هنرهای تجسمی فجر شدم تا ببینند چه بر سر شهر آوردهاند. زبالههای فست فودی، کارتهای کاغذی مترو، فیشهای عابربانک، پلاستیکهای خرید و یک لباس تمیز پیام رسایی درباره لباسی که بر تن شهرمان میکنیم، به نمایش گذاشتیم.
در ادامه همین روند و در سواحل انزلی پرفرمنسی اجرا کردم تا نشان دهم ما درواقع نمیدانیم که با رها کردن آشغالها در طبیعت، آنها را بر سر خودمان و تمامی موجودات زنده ای که گاهی آنها را نمی بینیم، آوار میکنیم. برای همین به داخل مکعبی سفید که نمادی از جهان پاکیزه است رفتم. جمعیتی که مشغول پاکسازی ساحل دریا بودند زبالههای جمعآوری شده خود را در آن میریختند، بی اطلاع از حضور من در آن دنیای سپید و آرام. وقتی پس از پایان کار آنها دیواره مکعب باز شد و من از زیر انبوه زباله بیرون آمدم، آنها بهتی همراه با عذاب وجدان گرفته بودند و حتی بعضی از بچهها آنقدر از کارشان پشیمان بودند که اشک در چشمانشان حلقه زده بود. ما خواستیم بگوییم که اگر مردم از عمق فاجعهای که دارند میآفرینند مطلع شوند زبالههای خود را در طبیعت رها نمیکنند.
اما آیا مسعود نیکدل همه این بلاها را بر سر خودش میآورد یا در اجرا دیگران را هم وارد بازی میکند؟
من کارهایم را به دو بخش تقسیم کردهام. دسته ای به نام همان پرفرمنس اولیه یعنی "تجربه بحران" و دسته دوم «مرا ببین ها» هستند. در دسته اول این شخص من هست که تجربه میکند اما در نوع دوم که در قالب رویداد هنری یا (happening Art) جای می گیرند، ما یک صورت مسئله طراحی میکنیم و در اختیار مردم قرار میدهیم تا عکس العمل آنها را ببینیم. مثلا در همان انزلی بچههای محیط زیستی برنامه پاکسازی داشتند. در این پاکسازی از مشارکت کودکان نیز استفاده شده بود. برای استفاده از این شرایط اثری طراحی کردم. در این طرح، به جای پلاستیک زباله، به بچه ها کیفهای پلاستیکی و مقوایی بدهیم که به شکل عروسک باشند و حتی خود بچه ها برایشان چشم و لب و دهان بکشند نام کار با استفاده از نتیجه بدست آمده از رویداد، «بیشتر آشغال بریزد» گذاشته شد. قصد داشتیم به نوعی این کیفهای عروسکی تداعی کننده کودکان آینده این بچهها بشوند و زبالههایی که به کام آنها میریزیم.
آخرین کاری که در این حوزه انجام دادیم مربوط به روز هوای پاک بود. قصد داشتیم کاری متفاوت و از زاویه ای دیده نشده ارائه دهیم. در این روز معمولا ارگانها و سمن ها با آوردن کودکان ماسک زده به خیابان ها، به مردم هشدار می دهند. بنابراین به سراغ منشع آلودگی شهرها یعنی خودروها رفتیم. موجودات شبه زنده ای که مانند ما غذا می خورند و تنفس و سوخت و ساز دارند. به مردم پیشنهاد کردیم که به رایگان فیلترهای هوای خودروهایشان را با فیلترهایی که ما به آنها میدهیم تعویض کنند. قصد داشتیم با در دست گرفتن فیلترهای کثیف آنها را با آلودگی که با آوردن خودرو به هوای شهر وارد میکنند، رودرو کنیم. اما گویا آنقدر مردم دغدغهها و روزمرگیهای فراوان دارند که به اهمیت این خسارتی که دارند به شهروندان و مخصوصا خودشان وارد میکنند واقف نشدند و فقط به فکر دریافت فیلتر رایگان و جنبه اقتصاد ی آن بودند. حتی عده ای از آنها از در دست گرفتن فیلتر کثیف ماشین خود آزار می دیدند و دستکش بهداشتی به دست کرده بودند اما چشمشان فقط به دنبال فیلتر رایگان بود. دیدن این شرایط مرا نسبت به مردم بسیار نا امید کرد. اما ما را به جواب رساند. اینکه مردم آنقدر در فشار اقتصادی هستند که فکر کردن به محیط زیست برایشان در اولویت نیست. من به این معتقدم که نتیجه خطا هم یک نتیجه است و باید به تصویر کشیده شود به همین خاطر فیلم آن را هم منتشر کردیم.
از او که با پیکره تراشی آن هم در همین مشهد شروع کرده بود خواستیم از آنها هم برایمان بگویید
در مشهد هیچ وقت فرصت و فضای کار به من داده نشد چه برای پرفرمنسها و چه حتی در آفرینش پیکرههای چوبییی که از تنه درختان خشکیده شهر ساختم. زخم زبانها و تنگنظریهای فراوانی دیدم. اما وقتی از زبان مردم معمولی شهر میشنیدم که کارها را دیدهاند و به مفهوم آنها فکر کردهاند احساس خوبی پیدا میکنم. وقتی مورچه پارک ملت را میساختم، اولین مرتبهای بود که اره زنجیری به دست گرفتم. ابزاری که معمولا برای قطع درختان از آن استفاده می شود و حالا در دست من برای بخشیدن زندگی دوباره به درختان بکار می رفت. این پیکره را که عصارهای از شخصیتهای مورد احترام و علاقه زندگی خودم هستند ساختم و شد موجود مهربانی که گویی شما را پیشواز گرفته است. دو پیکرۀ مقابل بازارچه کتاب گلستان هیچ پلاکی از سازندهاش ندارد و در نهایت بدون اطلاع من از آنجا به محلی نا معلوم منتقل شدند و حتی با پیگیری من هم جوابی برای سرنوشت آنها بدست نیامد. درخت خشکیده ای را در حاشیه دریاچه پارک ملت تراشیدم، اما به رغم تمام هماهنگی ها، هیچگاه دستمزدی برای
این کار به من پرداخت نشد و همه مسئولین شانه خالی کردند.
وقتی از او درباره پیکره تراشی بر مواد دیگری جز چوب پرسیدیم درددلی دیگر تازه شد: من فقط با مواد طبیعی کار میکنم اگر سفارشی برای کار با مواد غیر طبیعی داشته باشم شاید طراحی آن را انجام دهم، اما اجرا نخواهم کرد. اثر سنگی هم کار کردهام؛ مجسمه سنگی من در جشنواره کشوری مجسمه سازی در موزه هنرهای معاصر کرمان آنچنان مورد استقبال قرار گرفت که مقام اول کشور را کسب و به موزه این شهر منتقل شد. اما وقتی در مشهد تلاش کردم تا مجسمه سنگی در یکی از گذرگاههای شهر بسازم، این فرصت از من دریغ شد.
گلایههای این هنرمند فعال محیط زیستی از روش برخورد با هنر چنین ادامه پیدا کرد
ما یعنی من و همکار مستندسازم "احسان نیکبخت" کارهایمان را فقط در فضای مجازی منتشر میکنیم. از تلگرام و اینستاگرام تا فیس بوک و آپارات و امثالهم و به همین طریق حتی در خارج از ایران هم آثار ما را دیدند. سادگی و گویایی آثار ما مورد توجه مردم و هنرمندان قرار گرفت، اما هیچ وقت دست اندرکاران استان خودمان آنها را ندیدند و حاضر نشدند بر رویشان سرمایه گذاری کنند. وقتی به سازمانهای مربوطه مراجعه میکردیم، متوجه میشدیم، سیستم بروکراسی و البته بعضی ناگفتنیها باعث شده در دنیای تکنولوژی و فضای مجازی دوستان هنوز برای دوستی با محیط زیست و حتی ترویج فرهنگ بازیافت، بنرهای پلاستیکی و اعلامیه کاغذی چاپ و تکثیر کنند. آنها حتی نقشه کشورشان را با زباله درست میکنند. این کار به نوعی توهین به مهین محسوب می شود. این شیوه فرهنگسازی دولت ی برای من اصلا قابل درک و تحمل نبوده و نیست.
بگذارید یک نمونه برایتان بگویم، در جلسات توفان فکری به سبک ایرانیِ! کمپین «به خودمان بازمیگردد» شهر مشهد از من دعوت کرده بودند تا برای چند موضوع طرحی ارائه کنم. برنامه به این صورت بود که به صورت هفتگی بر روی موضوعی خاصی کار فرهنگی انجام می گرفت و هفته بعد دیگر اثری از موضوع هفته پیش دیده نمی شد و طرح بعدی آغاز میشد؛ مثلا در هفته اول سال موضوع ترافیک بود، هفته دوم زباله و... و وقتی من به آنها میگفتم برای حرکت در خطوط همین حالا طرحی دارم، میگفتند نه این سوژه مربوط به هفته بیستم است و حاضر نبودند دیگر به طرح فکر کنند. جالب است بدانید که وقتی به قول خودشان زمان اجرای طرح در آن تقویم کذایی رسید، با من تماس گرفتند که با تغییراتی در طرح تمایل به اجرای آنرا دارند. تغییراتی که اصلا کارشناسی هم نشده بود؛ مثلا میخواستند طرح حرکت بین خطوط را در پیادهرو اجرا کنند. مواردی از این دست کم نبود. از ما گفتن بود واز این مسئولان نشنیدن .بالاخره کار به جایی رسید که از بهار96 عطای مشهد را به لغایش بخشیدم و راهی تهران شدم. از همکاری با دولتیها مایوسم و یافتن اسپانسر هم کار چندان راحتی نیست، ما چند اثر اولیه خود را کاملا با هزینه شخصی ساختیم و به تازگی کمپین همین یک زمین از ما حمایت میکند.
مشکل اصلی در سیاستهای محیط زیستی از دید این فعال عرصه محیط زیستی:
متوجه شدهام در منطقهای زندگی میکنیم که منافع کوتاه مدت بر منافع بلند مدت ارجحیت دارد. مثلا کسی حاضر نیست در زمان ترافیک و قفل شدن مسیرها به همشهریش راه بدهد، تا پس از آن راه خودش هم باز شود. مواردی از این دست نشان از فرهنگسازی اشتباه دارد. مردم ما نسبت به مشکلات شهری نادان هستند و نادانی جرم نیست این بیشعوری ست که جرم است. وقتی ندانیم که انداختن باطری قلمی در میان زبالههای معمولی باعث آلوده شدن حدود یکصد کیلو گرم زباله اطرافش میشود، انداختن آن در میان زبالههای تر انداختن نشان نادانی است. اما وقتی بدانیم و این کار رانجام دهیم حکایت متفاوت میشود.
تمام تلاش فعالان محیط زیست و مسئولان و دولت مردان هم باید همین باشد که مردم را متوجه نتایج جبران ناپذیر خسارات محیط زیستی بکنیم.
26
ارسال نظر