شناسه خبر: ۸۲۳۱۴
لینک کوتاه کپی شد

روایت خواندنی از ایثارگری ٢ آتش‌نشان نمونه مشهدی

آتش به‌جان زندگی

در مرام این حرفه، هر خداحافظی شاید آخرین وداع باشد، هر «آیت‌الکرسی» و «امن یجیب» شاید مقدمه‌ای برای ختم و فاتحه آخرت باشد و هر انتظار بازگشت شاید به رؤیایی ابدی تبدیل شود.

آتش به‌جان زندگی

به گزارش مشهد فوری ، در مرام این حرفه، هر خداحافظی شاید آخرین وداع باشد، هر «آیت‌الکرسی» و «امن یجیب» شاید مقدمه‌ای برای ختم و فاتحه آخرت باشد و هر انتظار بازگشت شاید به رؤیایی ابدی تبدیل شود. برای این حرفه اگر‌چه تن چابک و ورزیده اولین ابزار است، اماچه صورت‌های زیبایی که به رنج آتش نازیبا شده و چه پیکرهای نازنینی که راهی سینه قبرستان شده است. مرام مردان پلاسکو اگر‌چه اسطوره‌ای ساخت از قهرمانان آتشین این سرزمین، اصحاب پلاسکو، نه اولین پروانه‌های این آتش بودند و نه آخرین مردانی که به آتش زدند. به بهانه روز آتش‌نشان به‌سراغ ٢آتش‌نشان نمونه می‌رویم، «سیدسعید ویرانی» که صورتش را برای نجات جان نوجوانی بخشید و «حسن پوراکبر» که جان شیرینش را برای حفظ پیشه و شغل چند کارگر هدیه کرد.

١۵۵١ روز پس از حادثه

هزارو۵۵١روز از آن حادثه می‌گذرد. ۴‌بهار از ٣۴‌بهار عمر سعید ویرانی متفاوت‌تر از روزگار همه ما گذشت؛ سال‌هایی که ما از آن بی‌خبریم و برای سعید پر بود از درد. ٢٠‌عمل جراحی روی صورت، بینی، گوش‌ها، لب‌ها، مژه‌ها، پلک‌ها و پشت پلک‌ها، هر‌چند او را به چهره گذشته‌اش باز‌نگرداند، دردهای بسیاری روز و شب سعید را پر کرد تا او بتواند دوباره شروع کند و همان سعید قهرمان شود.

او می‌گوید: ٣٣‌روز بعد از حادثه نجات آن نوجوان از میان آتش، از بیمارستان مرخص شدم. ۴‌ماه در خانه استراحت کردم. بعد‌از آن، ٨‌ماه اپراتور بودم و بعد هم به درخواست خودم دوباره به عملیات برگشتم.

خیلی زود است از روال عادی‌شدن وضعیت سلامتی‌اش بگوید. از او می‌خواهم از روزهای سختی که پشت سر گذاشته است، بگوید و او سفره دلش را این‌گونه باز می‌کند: ٣٣‌روز اول خیلی سخت گذشت. خیلی درد داشتم...

میان حرف‌هایش می‌دوم و می‌گویم: آن روزها خودت را در آینه هم تماشا کردی؟

لبخندی می‌زند و می‌گوید: نه، شرایطش پیش نیامد. اولین‌بار وقتی مرخص شدم، در آینه آسانسور آپارتمان خودم را دیدم. چهره‌ام خیلی فرق کرده بود. با خودم گفتم درد تمام شد، غافل از اینکه تازه دردهای صورتم و شب‌های سخت در راه بود. بعد از هر عمل، خودم را در آینه می‌دیدم و تفاوت‌ها را لمس

می‌کردم.

یک سال و نیم، هر روز ٢٣‌ساعت ...

از حضورش در جمع می‌پرسم، از اینکه با‌وجود صورتی‌که دیگر مثل گذشته نیست و رد سوختگی در آن هویداست، شرم حضور در جمع دوستان، آشنایان و جامعه را داشته یا نه؟ و او می‌گوید: بخشی از حضور‌نداشتن در جمع به‌دلیل شرایط فیزیکی‌ام بود. یک‌سال‌و‌نیم هر روز باید ٢٣‌ساعت ماسک ویژه سوختگی می‌زدم که فقط چشم‌ها و دهانم از زیر ماسک بیرون بود. هر روز فقط یک ساعت زمان برای تعویض ماسک، دوش‌گرفتن و تجدید ماسک داشتم.

سختی‌های سعید محدود به همین‌ها نبوده است. او می‌افزاید: آفتاب و گرد‌و‌خاک برای صورتم خیلی مضر بود. گاهی به‌خاطر صورتم در جمع حاضر نمی‌شدم. از انگشت‌نما شدن نمی‌ترسیدم، خجالت هم نداشت؛ مراعات کودکانی را می‌کردم که ممکن بود با دیدن صورت من بترسند؛ خیلی‌ها تا‌به‌حال چهره سوخته ندیده‌اند.

نگهبان بانک فکر کرد سارقم

از او می‌خواهم باز هم از سختی‌های مواجهه با جامعه بگوید و سعید می‌گوید: وقتی برای ضمانت یک وام به بانک رفته بودم، ماسک به صورت داشتم. نگهبان بانک به خیال اینکه سارق هستم، خیلی سریع واکنش نشان داد. این مشکل را که رد کردم، رئیس شعبه حاضر به پذیرش ضمانت من نمی‌شد و می‌گفت عکس کارت ملی‌ات با چهره‌ای که می‌بینیم، خیلی فرق می‌کند. خدا را شکر چند نفر آشنا پیدا شدند و شهادت دادند من سعید ویرانی هستم و کارت ملی هم متعلق به خودم است.

او ادامه می‌دهد: بیمارانی که دچار سوختگی می‌شوند، باید حتما مسافتی را پیاده‌روی کنند تا خون بیشتر در صورت و عضله سوخته به جریان بیفتد و من هم شب‌ها پیاده‌روی می‌کردم. چند بار هم با همان ماسک سوختگی که روی صورتم داشتم، مورد‌ظن پلیس قرار گرفتم، اما خدا را شکر کار به کلانتری نکشید و همان‌جا ختم می‌شد.

از حال و احوال خانواده در روزها و سال‌های سختی که بر او گذشت، می‌پرسم. می‌گوید: خانواده‌ام خیلی اذیت شدند. قبل از این حادثه مادرم هر روز تا دم در همراهی‌ام می‌کرد و می‌گفت «برو مادر به امان خدا...» دلم به این دعای مادرم خیلی گرم بود. بعد از حادثه هم کلی نذر و نیاز کرد برای خوب‌شدنم.

برای هزینه‌ها تنهایم نگذاشتند

روزهای سخت، همراهان ثابت‌قدم می‌خواهد. از او درباره همراهان ثابت‌قدم این سال‌ها می‌پرسم و می‌گوید: اگر حمل بر تملق نباشد، مدیرعامل سازمان آتش‌نشانی به‌‌هر‌ترتیب که بود حالم را می‌پرسیدند؛ یا حضوری می‌آمدند یا تماس می‌گرفتند. خیلی از همکاران هم آمدند. مسئولان شهرداری هم بودند و چند عضو شورای شهر هم آمدند.

«وعده‌هایی که برای هزینه‌های بهبودی‌ات دادند عملی شد؟» در پاسخ به سؤالم، لبخندی می‌زند و می‌گوید: خدا را شکر. ١٠٠‌میلیون‌تومان در این مدت هزینه کردم. بخش شایان‌توجهی از هزینه‌ها را بیمه جبران کرد و برای بقیه نیز مسئولان تنهایم نگذاشتند.

به اولین عملیات بعد‌از دوران بهبودی می‌رسیم و سعید با روحیه‌ای مثال‌زدنی می‌گوید: ١٢‌نفر در آسانسور یکی از برج‌های مهم مشهد گیر کرده بودند. عملیات نفس‌گیری بود، اما خدا را شکر اجرا شد. بعد از آن هم بارها در عملیات اطفا شرکت کردم.

دوباره میان حرف‌هایش می‌دوم و می‌گویم: نترسیدی؟ تردید یا شاید احتمال اینکه دوباره‌... حرفم را نیمه‌تمام می‌گذارد و می‌گوید: وظیفه بود. باید می‌رفتم. ترسی هم نداشت. پذیرفته بودم که وظیفه‌ام نجات جان مردم است.

از سرنوشت نوجوانی که نجاتش داد، می‌پرسم و می‌گوید: یک بار با خانواده‌اش آمدند و دیگر هم خبری نشد. البته توقعی هم ندارم.

جمله آخرم تکراری است؛ همان جمله‌ای است که ۴‌سال قبل از او پرسیدیم: «دم شما گرم آقا‌سعید! شما برای نجات جان یک نوجوان، خودت را به آتش زدی». پاسخی که می‌دهد با پاسخ ۴‌سال قبل مو نمی‌زند: «اگر به عقب برگردم، باز هم همین‌کار را می‌کنم.»

گفت حریق داریم، باید بروم

بغض رفتن حسن پوراکبر هنوز تازه است، آن‌قدر تازه، که برای ابری‌شدن چشمان همسرش، ملیحه‌خانم، بهانه باریدن لازم نیست. ۴‌ماه زمان کمی است برای فراموشی عزیزانی که رخ در نقاب خاک کشیده‌اند؛ موضوعی که خیلی‌ها تا سالگرد داغ عزیزانشان به آن مبتلا هستند. وداع حسن اما آن‌قدر جان‌سوز بود که همسرش، محمدرضا و فاطمه‌اش، تا سال‌ها سینه‌سوزش بمانند. غربت آخرین عکسی که عکاس روزنامه از او گرفته آن‌قدر سنگین است که ما هم با هر‌بار تماشایش نمی‌دانیم در نگاه غمگین او به همسرش، از پشت شیشه بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان چه گذشت. همسر و فرزندانش اما هزاران هزار تصویر و خاطره از او در تاریکخانه ذهنشان ثبت و ضبط کرده‌اند. پس‌ ماندن در صفحات خاطرات حسن تا سال‌ها پس از این هم اگر‌چه غریب است، اما چیز عجیبی نیست.

هنوز از رفتن حسن بهت‌زده است. حتی از پشت تلفن هم این بُهت آشکار است. حرف‌هایش بریده‌بریده است. آن‌قدر که احساس می‌کنی از شدت دلتنگی و حسرت به‌زور حرف می‌زند. ملیحه‌سادات موسوی می‌گوید: همان روز تلفنی صحبت می‌کردیم. کلی هم خندیدیم. بین حرف‌هایمان گفت عملیات است. حریق داریم. باید بروم. و رفت. شب منزل خواهرم بودیم. خبر نداشتم چه اتفاقی افتاده است. کسی هم به من خبر نداد. فردا صبح بود که برادرم آمد و گفت کمی آب‌ جوش روی پای حسن ریخته، اما مشکل خاصی نیست. بیمارستان که رفتم، دیدم وضعیت خیلی بدتر از آنی است که برادرم می‌گفت. فهمیدم او در حوضچه آب‌جوش افتاده است.

لحظاتی سکوت میان گفت‌وگوی ما حاکم می‌شود. نمی‌دانم آرام می‌گرید یا سکوتش برای مرور آواری است که بر سر زندگی‌‌اش فرو‌ریخته است. بعد از لحظات طولانی سکوت می‌گوید: هوشیاری‌اش کامل نبود. می‌گفتند زیاد در اتاقش نمانم. بخش عفونی بود. وقتی متوجه شدم سوختگی‌اش ۴۵‌درصد است، تازه فهمیدم چه بلایی سر «حَسَنم» آمده است.

از شدت درد مرا نمی‌شناخت

می‌پرسم: اولین جمله‌ای که بعد‌از دیدارتان بین شما رد‌و‌بدل شد چه بود؟ دوباره به فکر فرو می‌رود و می‌گوید: اول که دیدمش گریه کردم، خیلی شدید. فقط می‌گفت چیزی نشده، گریه نکن، خدا را شکر کن که چیز خاصی نشده است. و بعد هم از شدت درد تا یکی‌دو روز من را هم نمی‌شناخت و حرف‌هایی می‌زد که اصلا متوجه نمی‌شدم.

تولد، سر مزار بابا!

می‌گویم: تا‌آنجا‌که من می‌دانم تولد همسرتان ٢۵‌تیر بود. جشن تولدش بدون حضور خودش چطور گذشت؟ می‌گوید: دختر و پسرم خیلی بی‌تابی می‌کردند برای پدرشان. محمدرضا اصرار کرد تولد بگیریم. کیک پختیم و با علامت آتش‌نشانی تزئینش کردیم. حدود ٢۵‌نفر از اقوام و فامیل من و حسن هم آمدند. رفتیم سر مزارش در بردسکن، روستای زیرک‌آباد. دخترم می‌گفت بابا! تولدت مبارک. پسرم اشک می‌ریخت. اصلا شباهتی به جشن تولد نداشت. بیشتر ماتم نبودنش بود.

از او می‌خواهم از ازدواجشان بگوید. او هم آهی بلند حواله روزگار می‌کند و می‌گوید: سال‌٨٣ عقد کردیم و سال‌٨۵ هم جشن عروسی گرفتیم. اولین هدیه‌ای که به من داد، یک ادکلن بود و یک پیراهن و یک شاخه گل. چند تا از عکس‌هایش را به دیوار زده‌ام. حالا هم لباس‌های آتش‌نشانی و یک کت و شلوارش را یادگاری نگه‌داشته‌ام. تازه خریده بود. سه شب قبل از حادثه با هم به عروسی رفته بودیم. بوی عطرش هنوز تازه است.

با لباس‌هایش گریه می‌کنم

این بار هم سکوتش طولانی می‌شود. و این‌بار صدای گرفته‌اش، گواه گریه‌هایش شده است. همان‌طور میان گریه‌ها می‌گوید: بعضی شب‌ها که خیلی دلتنگ همسرم می‌ شوم ، بدون اینکه بچه‌ها بفهمند، کت و شلوار و لباس‌های آتش‌نشانی‌اش را از کمد بیرون می‌آورم، گریه می‌کنم و با «حَسنم» حرف می‌زنم. دخترم با آمدن محرم، دلتنگی‌اش بیشتر شده است. وقتی بچه‌ها را می‌بیند که با پدرانشان در مراسم عزاداری شرکت می‌کنند، بی‌تابی‌اش بیشتر می‌شود.

نجاتشان داد، اما حاضر نشدند دیه بدهند

یکی‌دو ماهی می‌شود که مادر به‌همراه محمدرضای ‌١١ساله و فاطمه که فقط ۵‌سال دارد، برای زندگی راهی کاشمر شده‌اند. سختی‌های زندگی در این چند ماه آن‌قدر زیاد بوده که ملیحه‌سادات موسوی می‌گوید: بعد از این حادثه، پسرم تا مدتی لکنت زبان گرفته بود و دخترم هم کلیه‌هایش عفونت کرد. همکاران آتش‌نشانی خیلی همراهی‌مان کردند، اما از شرکتی که همسرم برای نجات سرمایه آن‌ها خودش را به آب و آتش زد‌‌، خیلی گلایه دارم. آن‌ها حاضر به پرداخت دیه همسرم نشدند و مجبور شدم برای گرفتن دیه وکیل بگیرم.

می‌پرسم: آخرین‌باری که سر مزار حسن‌آقا رفتید کی بود؟ می‌گوید: همین دیشب. بیشتر اوقات بچه‌ها را نمی‌برم، چون خیلی بی‌تابی می‌کنند. مزار نزدیک است. فقط ۴‌کیلومتر با محل زندگی‌مان فاصله دارد. جای حسن همیشه خالی است.

160

ارسال نظر