من نباختم، نابود شدم
بیسروسامان هستم و دیگر خودم هم از این سردرگمی، خسته و کلافه شدهام. این طوری نگاهم نکنید، تیپ و قیافهای داشتم که زبانزد فامیل بود. از سربازی که آمدم پدرم زیر پروبالم را گرفت. او آرزوهای زیادی در سر میپروراند...
به گزارش مشهد فوری ، بیسروسامان هستم و دیگر خودم هم از این سردرگمی، خسته و کلافه شدهام. این طوری نگاهم نکنید، تیپ و قیافهای داشتم که زبانزد فامیل بود. از سربازی که آمدم پدرم زیر پروبالم را گرفت. او آرزوهای زیادی در سر میپروراند. خودش را به هر دری زد تا کاری پیدا کنم. با معرفی یکی از آشنایان در یک شرکت بزرگ خصوصی مشغول کار شدم. پشتکار خوبی داشتم و خیلی زود خودم را به مدیر شرکت ثابت کردم. هر روز با عشق و انرژی سر کار میرفتم. بعد از ظهرها هم خودم را با ورزش سرگرم میکردم، حتی تصمیم داشتم ادامه تحصیل بدهم. با پساندازی که جمع کرده بودم یک خودرو سواری هم برای خودم خریدم. همه چیز داشت خوب پیش میرفت و کمکم پدر و مادرم به گوشم میخواندند که باید ازدواج کنی و سروسامان بگیری.
افسوس که ناگهان ورق برگشت و یک مسافرت مجردی با چند تن از دوستان قدیمی باعث شد تحتتأثیر یک مشت حرف چرت و پرت قرار بگیرم.
یکی از دوستان که افکار منفی داشت درباره بیتوجهی به زندگی و بیخیال دنیا شدن چیزهایی میگفت که فکرم را به خود مشغول میکرد. از مسافرت برگشتیم و قرار شد روزهای تعطیل با جمع دوستان به تفریح و گردش برویم.
خانوادهام از همان روز اول نگران بودند و میگفتند بهتر است خودت را درگیر رفیقبازی نکنی. ولی درست در زمانی که میخواستم رفت و آمد با دوستانم را محدودتر کنم خواهر همان دوستم که برایتان تعریف کردم را دیدم و خاطرخواهش شدم.
به همین دلیل خودم را به دوستم نزدیکتر کردم تا سر فرصت به خواستگاری خواهرش بروم. ولی ندانسته و ناخواسته از سوی این رفیق نارفیق به دام موادمخدر افتادم.
حدود یک سال گذشت. به خواستگاری خواهر دوستم رفتم. پدر و مادرم در همان نگاه اول مخالفت خود را با این ازدواج اعلام کردند. این اولین جرقه اختلافهای جدی من با خانوادهام بود و متأسفانه احترام آنها را زیر پا گذاشتم.
با این وضعیت بیشتر تنها بودم و وقتی به خودم آمدم که فهمیدم بدنم وابسته به موادمخدر شده است. خانوادهام فهمیدند چه بلایی سر خودم آوردهام و برای درمانم دست به کار شدند. یک بار هم ترک کردم ولی دوباره...
نتوانستم خودم را از این منجلاب نجات بدهم و کار به جایی رسید که دیگر خودم هم به این نتیجه رسیده بودم لکهننگ خانواده هستم .
من که تندخو و کمحوصله شده بودم هر روز با همکارانم نیز دعوا و مرافعه میکردم از این رو کارم را هم از دست دادم.
سرتان را درد نیاورم، چند سالی گذشت و یک روز از خانه بیرون زدم و دیگر برنگشتم. با یکی از دوستان که به درد خودم گرفتار بود به مشهد آمدم و کاری هم پیدا کردم. ولی هر روز که میگذشت حالم بدتر میشد و برای جور کردن پول خرید مواد گاهی دزدی هم میکردم. از دستبرد به وسایل داخل خودرو گرفته تا سرقت موتورسیکلت و دوچرخه و...
این حال و روز امروزم است، من نباختم، نابود شدم و خودم این بلا را سر خودم آوردم. شک ندارم آه پدرم و غرور و ندانمکاریهایم دامنم را گرفت.
منبع: شهرارا
159
ارسال نظر