چشمان در انتظار
موهای سفیدشان را که می بینی، دلت از غم پر می شود. می دانی که زمان خواهد گذشت و تو نیز روزی سفیدی موها را تجربه میکنی و دست هایت چروک و سوی چشمانت ضعیف میشود. پشت تو نیز روزی خمیده و دستانت میلرزد. حتی تمام زیبایی و دلربایی صورتت نیز در زیر موج چین و چروکهای صورتت جمع می شوند
خزان طبیعت فرا رسیده است و طبیعت به رستاخیز خویش نزدیک میشود. چرخهای که هر سال در جهان تکرارها رخ میدهد در زندگی انسان نیز نمود دارد. تشابه کم نظیری میان چرخه کودکی تا کهنسالی با طبیعت برقرار است. بهار و شکوفایی زندگی به سرعت در جوانی و نوجوانی میگذرد و بالاخره نوبت به خزان آن میرسد. جوان سرکش و پرجنب و جوش به تدریج گوشهگیر و حاشیه نشین میشود تا نسلها یکی پس از دیگری عنان روزگار را در دست گیرند. آری، چرخه روزگار با ما و بدون ما به سیر خود ادامه میدهد، اما به حکم دلبستگیها و انسانیت، گاهی باید به سراغ گوشهگیرها و فراموش شدهها رفت.
هفته سالمندان؛ هفته فراموش شدگان
هفته سالمندان بهانهای شد تا یادی کنیم از بزرگترهایی که روزگاری شمع محافل بودند. آنان که زندگی و هستی خود را مدیون تلاشها و کوششهای آنها هستیم. حتی اگر بد عمل کردند یا خاطرات ناگواری را برای نسل ما به یادگار گذاشتند، باید به خاطر داشته باشیم که نوبت آسیاب بالاخره به ما نیز خواهد رسید. شاید بد نباشد این تلنگر را به خود نیز بزنیم که دستکم نسل پیش از ما این شانس را داشته است که با جمعیت زیاد، اکنون حامیان و دلبستگاتی داشته باشند تا هر از گاهی به بهانهای از ایشان یاد کنند، اما چه در انتظار ماست؟ خانههای سالمندان و مراکز توانبخشی که در هفته آن به سر میبریم، مقصد این روزهای بسیاری از پدر بزرگها و مادر بزرگها هستند. پدران و مادرانی که امروز در خانههای سالمندان نگهداری میشوند، روزگاری در خانه و کاشانه خود میزبان دهها و صدها مهمان بوند و امروز در گوشهای چشم به درها دوختهاند تا شاید با لبخندی به استقبالشان برویم.
ساعتی با سالمندان
با هماهنگی که انجام داده بودیم راهی یکی از دهها خانه سالمندانی شدیم که این روزها در گوشه و کنار شهر فعال شدهاند. مراکزی که اگر چه برای ادامه حیات و زیست مطلوب سالمندان گزینه خوبی هستند، اما کمتر رضایتمندی و شادی قلبی را میتوان در آنها مشاهده کرد. بدون تردید پرسنل و مدیران مراکز سالمندان و توانبخشی با تمام توان و به مانند پدر و مادر خود از بزرگترهایی که چند صباح آخر زندگی خود را مهمانشان هستند، مراقبت میکنند؛ اما به راستی که پدران و مادران را بیشتر از قرصها و داروهای تلخ مزه میتوان با آغوشی گرم و لبخندی شیرین تیمار کرد.
به درب خانه سالمندان رسیدیم و زنگ را زدم. با استقبال پرسنل و مدیریت وارد شدیم. در همان ابتدا فضای خانهای ویلایی با گلها و درختان زیبا ما را به خاطرات شیرین منازل مادر بزرگها و پدر بزرگها برد. اما دیگر خبری از آن خانه و کوچه نبود. مادران و پدرانی که در اتاقهای کوچک و بزرگ با لبخند به دیدارشان میرفیتم، یک پیام داشتند: چشم به راهیم.
هر چه به پدر بزرگها و مادر بزرگهای مرکز نزدیکتر میشدیم، لبخند و نگاه گرمشان گیراتر و دوست داشتنیتر میشد. استقبال گرمشان باعث شده بود بیشتر احساس خودمانی و نزدیکی با آنها کنیم. شاید آنچه در مقابل چشممان میدیدیم دیر یا زود به سراغ خودمان نیز میآمد و نمیخواستیم باور کنیم.
از همه «دَرهای» مرکز بوی انتظار میآمد. مادران و پدرانی که سالها چشم انتظار فرزندانشان برای بازگشت از مدرسه، دانشگاه، سربازی، محل کار و محل زندگی بودند، اکنون و بیشتر از همیشه چشم انتظار ورود فرزندان و عزیزانشان برای حضور و ملاقات دوباره آنها بودند.
موهای سفیدشان را که می بینی، دلت از غم پر می شود. می دانی که زمان خواهد گذشت و تو نیز روزی سفیدی موها را تجربه میکنی و دست هایت چروک و سوی چشمانت ضعیف میشود. پشت تو نیز روزی خمیده و دستانت میلرزد. حتی تمام زیبایی و دلربایی صورتت نیز در زیر موج چین و چروکهای صورتت جمع می شوند.
پشت قابهای بی نفس
ساعت ها می نشینند و با تنها عکسی که از عزیزی به یادگار دارند حرف می زنند. آری همدم این روزهای پدر بزرگها و مادر بزرگهای شهرمان قابهای بینفسی هستند که در میان دستان کم توان خود میگیرند و آنچه بر آنها رفته است یاد میکنند. کسی چه میداند شاید در خیالشان به عروسی نوه خود میروند یا به یاد روزهای تولد فرزندان دلبندشان لالایی میخوانند تا به خواب روند. حرفهایشان که تمام میشود اندوه بزرگ تنهایی در دل هایشان لانه میکند و اشک آهسته بر روی صورتشان جاری میشود.
در جستجوی گمشدهها
مادری مهربان روی تخت نشسته است، همین که از از دَر وارد می شویم با لبخند از ما پذیرایی می کند. کنارش که میرویم، انگار چیزی گم کرده به او میگویم مادر دنبال چیزی هستی؟ میگوید زنگم! زنگم را به من بدهید. میگردم و در کشو پیدایش میکنم. میگویم بفرمایید مادر جان. حالا میخواهید با این زنگ چکار کیند؟ در آغوش میگیرد و می گوید می خواهم فقط کنارم باشد. آلزامیر به او اجازه نمی دهد که از خاطراتش بگوید. ما نیز با بغض اتاق را ترک می کنیم.
به اتاق دیگری میرویم و با استقبال جوانان دیروز ذوق زده میشویم. شوق دیدار را در چشمان پیرمردی میتوان دید که اگر حتی نایی برای نشستن روی تخت ندارد، به همان حالت دراز کشیده با شعری از ما استقبال میکند:
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
...
سعدیا مرذنکو نام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
چشم انتظاریم
بازدید از آسایشگاه را ادامه میدهیم. چهرههای خواب گرفته و خموده که به جر قرص و داور به خواب رفتهاند؛ ای کاش خواب آنها با رویایی شیرین همراه باشد. گروهی دور هم نشسته گعده گرفتهاند. بسعی میکنم به میان آنها بروم که بازهم با رویی گشاده استقبال میکنند. فصل مشترک حرفشان یک نکته است: «چشم انتظاریم». برخی از این جمع کوچک که گرفتار آلزایمر شدند، نه تنها روز و شب را فراموش کردهاند که حتی به یاد ندارند فرزندی دارند یا نه؟!
مامان صدیقه یک سالی هست که به خانه سالمندان آمده است. اگر چه از آلزایمر رنج میبرد اما میگوید 76 سال سن دارد. اما این تنها بخشی از ذهن اوست که همدم این روزهای اوست. نه تنها از گذشتهای دور و دوران جوانی که حتی نام دوستان هم اتاقی خود را نیز به یاد نداشت.
در میان راهروهای مرکز سالمندان، نام زلیخا را بیشتر میشنویم. به دنبالش که میگردیم، همه از شیرینزبانیهای او میگویند. بالاخره اتاقش را پیدا میکنیم و با سلام و احوال پرسی گرمی به اتاقش دعوتمان میکند. لبخند از لبانش محو نمیشود؛ شاید همین لبخندهای گرم زلیخا بود که همه سالمندان با او دوست هستند.
تنها یک مرکز استاندارد نگهداری سالمندان در مشهد داریم
در انتهای بازدید بار دیگر با مدیر مجموعه به گفتگو نشستیم. موحدی با اشاره به مشکلات مالی مجموعه خود، پرداخت اجارههای سنگین برای چنین مکانهایی است. وی تصریح کرد: در حال حاضر اکثر مراکز نگهداری سالمندان، منازل شخصی هستند که از حالت مسکونی تغییر کاربری پیدا کردهاند و در سطح مشهد تنها یک مرکز سالمندان استاندارد وجود دارد.
موحدی هزینههای نگهداری سالمندان را به ویژه با توجه به بیماریهایی که به آنها مبتلا هستند، را بسیار بالا ارزیابی کرد که میتوان با جذب کمکهای مردمی مدیریت کرد. اما وی با انتقاد از بهزیستی میافزاید این سازمان اجازه جذب خیر به ما نمیدهد، در حالیکه میتوانیم از این طریق بسیاری از مشکلات را حل کنیم.
24
ارسال نظر