داستان کوتاهِ مرگ پدرم با ترجمه «بهمن کیارستمی»
مادرم یک سال زودتر از پدرم مرده بود. یک هفته بعد از این که پدرم مرد، من تنها، توی خونهش بودم
به گزارش مشهد فوری، مادرم یک سال زودتر از پدرم مرده بود. یک هفته بعد از این که پدرم مرد، من تنها، توی خونهش بودم. خونهش در آرکادیا بود و من که نزدیکترین کس او بودم، چند روز بعد از مرگش، سر راه سانتا آنیتا به سرم زد که به خونهش سر بزنم.
مراسم کفن و دفن تموم شده بود، برای همین هم هیچ کدوم از همسایه ها من رو نمیشناختند. رفتم توی آشپزخونه، از شیر یه لیوان آب برا خودم ریختم و خوردم. بعد اومدم بیرون دیگه نمیدونستم چه کاری میتونم بکنم. توی حیاط یه شیر آب بود بازش کردم و شروع کردم به آب دادن باغچه. همون طور که اون جا وایساده بودم، میدیدم که پردهها کنار میروند و بعد همسایهها یکی یکی از خونههاشون میان بیرون. یک زن از خیابون رد شد و اومد تو پرسید: - شما هنری هستید؟
جواب دادم که هنری هستم.
- چند سالی بود که ما پدر و مادرتون رو میشناختیم.
بعد شوهرش آمد و گفت :
- مادرتون رو هم میشناختیم.
من خم شدم، شیر آب رو بستم و گفتم:
- اگه دوست دارین میتونیم بریم تو.
اونها خودشون رو معرفی کردند تام و تلی ملیر. بعد رفتیم داخل خونه.
- چهقدر شبیه پدرتون هستین !
- بله اینو زیاد میشنوم.
- روبه روی هم نشستیم و هم دیگه رو نگاه کردیم.
زن گفت:
- آ ... پدر شما چه قدر نقاشی داشته. نقاشی دوست داشت نه؟
- آره این طور به نظر میرسه.
- اون نقاشی آسیاب بادی یه، توی غروب آفتاب چه قدر قشنگه.
- اگه میخواین میتونین برش دارین.
- واقعاً؟
زنگ در به صدا در اومد، دوتا همسایه دیگه بودند، گیبسونها. اونها هم گفتند که سالها در همسایگی پدرم زندگی کرده بودند، بعد خانوم گیبسون گفت:
- شما چه قدر شبیه پدرتون هستین!
- هنری اون نقاشی آسیاب بادی رو داد به ما.
- چه خوب. من عاشق اون نقاشی اسب آبیام.
- میتونین برش دارین خانم گیبسون.
- راست میگین؟
- آره، حتما.ًً
زنگ دوباره به صدا دراومد و یک زوج دیگه وارد شدند. در و نیمه باز گذاشتم. بعد مردی سرش رو آورد تو:
- من داگ هودسن هستم، خانومم رفته سلمونی.
- بیایید تو آقای هودسن.
بقیه هم داشتند میرسیدند. اونها که بیشترشون زن و شوهر بودند، شروع کردند به پرسه زدن توی خونه.
- خیال دارین این جا رو بفروشین؟
- فکر کنم بفروشمش.
- این جا محله خوبیه.
- بله، میبینم.
- آ.. قاب اون تابلو چه قدر قشنگه. ولی نقاشیش چنگی به دل نمیزنه.
- میتونین قاب رو بردارین.
- با نقاشیش چه کار کنم؟
- بندازنش دور.
بعد به دور و بریها نگاه کردم:
- لطفاً هر کس هر تابلویی رو که دوست داره بر داره.
اون ها هم همین کار رو کردند. چیزی نگذشت که دیوار خالی شد.
- این صندلی ها رو لازم ندارین؟
- نه، فکر نکنم.
دیگه حتی رهگذرهایی که از جلوی خونه رد میشدند هم سرشون رو می انداختند میومدند تو. اونها دیگه زحمت معرفی کردن خودشون رو هم نمی کشیدند. یه نفر با صدای بلند پرسید:
- این کاناپه چی؟ لازمش دارین؟
- نه لازم ندارم.
کاناپه هم رفت از خونه بیرون. بعد نوبت به میز گوشه آشپزخانه و صندلیها شد.
- هنری شما این جا توستر دارید؟
توستر رو هم بردند.
- این ظرف ها رو هم که لازم ندارین، دارین؟
- نه.
- این سرویس نقره چی؟
- نه.
- اگه این فنجونهای قهوه وهم زن رو هم لازم ندارین، ببرمشون.
- ببرینشون.
یکی از خانم ها در قفسه آشپزخونه رو باز کرد:
- این میوه ها رو چی؟ فکر نکنم تنهایی بتونین از پس شون بر بیاین.
- خیله خب. هر کس میخواد میتونه یه کم بر داره فقط سعی کنین به همه یه اندازه برسه.
- من توت فرنگیها رو میخوام!
- من هم انجیرها رو!
- من هم مربا رو میبرم!
- آدمها میومدند، میرفتند و با آدمهای تازه برمیگشتند.
- هی این جا پنج بطر ویسکی هم هست. هنری ! شما که مشروب نمیخورین؟
- اون ها رو بذارین باشن.
خانه داشت کم کم پر از آدم می شد. از توالت صدای کشیدن سیفون اومد و بعدش صدای شکستن ظرفی از آشپزخونه.
- بهتره این جارو برقی رو نگه دارین. برای آپارتمان تون به درد می خوره.
- باشه نگهش می دارم.
- توی گاراژ یه مقدار وسایل باغبونی هست لازمشون که ندارین؟
- چرا، اونها به دردم میخورن.
- برا اونها پونزده دلار به تون میدم.
- باشه.
مرد پونزده دلار بهم داد و من کلید گاراژ رو دادم بهش. چیزی نگذشت که صدای ماشین چمن زنی که داشت کشیده میشد به اون طرف خیابون بلند شد.
- هنری پونزده دلار برای اون همه وسیله واقعاً مفت بود ارزش اونها خیلی بیشتر بود .
من جواب ندادم.
- هنری پونزده دلار برای اون همه وسیله واقعا مفت بود ارزش اونها خیلی بیشتر بود.
من جواب ندادم.
- ماشین رو چه طور؟ مال چهار سال پیشه.
- فکر کنم ماشین رو نگه میدارم.
- حاضرم پنجاه دلار هم به تون بدم.
- فکر کنم ماشین رو نگه میدارم.
یه نفر فرش اتاق جلویی رو لوله کرد و برد بعد وقتی که دیگه چیز دندون گیری باقی نموند ه بود یکی یکی رفتند. فقط سه چهار نفر مونده بودند که اونها هم زیاد نموندند. شلنگ آب، تخت خواب، یخچال، اجاق گاز و یه حلقه کاغذ توالت، تنها چیزی بود که باقی مونده بود.
- از خونه اومدم بیرون و در گاراژ رو بستم. من داشتم در گارژ رو قفل می کردم که دوتا پسر بچه اسکیت سوار جلوی خونه وایسادند.
- اون مَرده رو میبینی؟
- آره.
- باباش مْرده.
اونها اسکیتکنان رفتند. بعد من شلینگ آب رو برداشتم. شیر رو باز کردم و باغچه رو آب دادم.
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: بهمن کیارستمی
22
ارسال نظر