سهم کوچک ما از جنگ
یادداشتی از خاطرات کودکان مشهدی دوران جنگ از فتح خرمشهر
ما مشهدیها خاطره مستقیمی از جنگ نداریــم؛ نه صــدای آژیر قرمز حک شــده در ذهنمان و نه اضطراب بمباران و خراب شــدن خانههایمان را داشتهایم. سهم ما کمکهای مردمی بوده و ریختن کاســهای آب پشت سر عزیزانی که قرار بود کیلومترها دورتر از مشهد بجنگند؛ ســهم ما گوش ســپردن به صدای گویندههای اخبــار رادیو و تلویزیــون بوده و همراه شــدن با خبرهای روزهای پرهیجان، گاهی شاد و گاهی غمگین.
دبســتانی بودم که پــدرم بیمقدمــه به خانه آمد. انگار ماســک ســنگی زده بــود. مادرم فهمید اتفاقی افتاده. آهسته گفت: «حسن زخمــی شــده»؛ و بعــد گریــه مامــان بود و رفتنمــان به خانه مادربزرگ ... . ســهم من از جنــگ لباس ســیاه خالهام بود و سراســیمه درآغوش کشیدن مادرم؛ سهم من استقامت مادربزرگــم بود و دســته گلی کــه دختردایی نه سالهام آن را در دســتش میفشرد و بعدها گفت کــه چقدر دلش میخواســته بلندبلند گریــه کنــد، ولــی خجالــت کشــیده از آن همه آدم.
دو سال از اندوه مادرم میگذشت که دیدم شاد است. رفته بود خرید. برایمان تعریف میکرد که ناگهان مردی را دیده که بیمقدمه در هوا نقل میپاشد و شــیرینی تعارف میکند. بعد صدای بوق ممتد ماشــینهای توی خیابان را شنیده و پســر جوانی داده زده: «خرمشهر آزاد شــد.» ســهم آن روز ما از جنگ شــادی بود، نقل بود و شــیرینی ... .
ذهن کودکانهام تصویر مشخصی از خرمشــهر نداشت، ولی میدانستم همینکه آزاد شده یعنی ما پیروز میدان شدهایم. گلوله و خبرهای ِ در آن روزهایــی که التهــاب کوتاه و بلنــد در خانههایمان جا خوش کرده بود، همه ما به شــادی آن نقل و شیرینی نیاز داشتیم. این شــد که خرمشــهر برایم، فراتر از یک شــهر، به نمــادی از امید و شــادمانی تبدیل شد. در روزهای عجیب جنــگ، همینکه مادرها بخندنــد و پدرها گوششــان را نچســبانند به رادیوهای ســیاه، و بــرای چند ســاعت فکر کنی پشت خاکریزها صدای شادی و شوخی به گــوش میرســد و دیگــر میتوانــی بدون دغدغه آدم بزرگها با تکــهای گچ چهارخانه بکشــی و لی ِ لی کنی یعنی خرمشهر آزاد آزاد شده است.
به قلم: مریم حسینیان
منبع: میلان
26
ارسال نظر